---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 724: اربابِ جوانِ آن‌ها • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 724: اربابِ جوانِ آن‌ها

0

چو لیوشیانگ‌کنم​ پرسید: «واقعاً؟ پس‌این​ می‌دونی کجا هستن؟»

یوان گفت: «دقیقاً نه. می‌دونم‌این​ همین نزدیکی‌ان، ولی نمی‌دونم کجان.‌شانسی​ صبر کن، بذار ازشون بپرسم.»

یوان از طریقِ پیوندشان از آن‌ها پرسید:‌دارم​ «فنگ فنگ؟ شیائو هوا؟ شما دو تا‌برگردید​ هم توی حراجِ فلسِ اژدهای سیلاب هستید؟»

صدای غافلگیرِ فنگ یوشیانگ طنین انداخت، انگار تا‌هتلمون​ پیش از اینکه یوان با او حرف بزند‌آخرِ​ اصلاً خبر نداشت: «ا-اربابِ جوان؟ شما هم توی حراجید؟»

یوان گفت: «آره، وقتی خبرش رو شنیدم تصمیم گرفتم توی حراج شرکت کنم، ولی‌قرار​ حیف، در برابرِ این خاندان‌ها و فرقه‌های قدرتمند هیچ شانسی نداشتم. و قبل از اینکه‌نیستم​ بگی قرار نبود از هتل بیرون بیام، باید بگم قبل از رفتنمون یه یادداشت گذاشتم.»

فنگ یوشیانگ خندید: «نگران‌برابرِ​ نباشید، از دستتون عصبانی‌قدرتمند​ نیستم که بیرون رفتید.»

«به هر حال، حالا‌گنجینه​ که حراج تموم شده،‌فعلاً​ بیایید همدیگه رو ببینیم.»

فنگ یوشیانگ به‌سرعت بهانه‌ای تراشید تا لو ندهد که فروشندهٔ فلسِ اژدهای سیلاب‌بمونیم​ است: «ی-یه لحظه صبر کنید، اربابِ جوان. هنوز چند تا گنجینه برای فروش‌می‌مونیم​ دارم، برای همین فعلاً نمی‌تونیم همدیگه رو ببینیم. اگه می‌خواید، می‌تونید اول برگردید هتل...»

سپس یوان گفت: «این‌طوره؟ می‌دونی چقدر طول‌فرقه‌های​ می‌کشه؟ اگه خیلی طول نمی‌کشه، می‌تونیم توی‌قرار​ هتلمون در شهرِ شبِ روشن منتظرتون بمونیم.»

«نباید خیلی طول بکشه.‌برابرِ​ تا آخرِ امروز یا‌قدرتمند​ فردا کارمون تموم می‌شه.»

یوان در ادامه نامِ هتلشان‌برای​ را به او داد: «می‌فهمم. پس‌می‌خواید​ توی شهرِ شبِ روشن منتظرتون می‌مونیم.»

یوان وضعیت را برای چو لیوشیانگ و لان یینگ‌یینگ‌شهرِ​ توضیح داد: «کارِ فروشِ گنجینه‌هاشون تقریباً تموم شده، برای‌فردا​ همین قراره توی هتلمون در شهرِ شبِ روشن منتظرشون بمونیم.»

گو شیولان پیش از ترکِ صحنه به همهٔ حاضران گفت: «از همگی‌قبل​ ممنونم که امروز به حراجِ ما اومدید! اگه سؤالی دارید، می‌تونید هر‌خندید​ زمان که خواستید به خانهٔ ثروت واقع در شهرِ شبِ روشن سر بزنید!»

بسیاری از افرادِ حاضر در حراج می‌خواستند دربارهٔ صاحبِ فلسِ اژدهای‌نداشتم​ سیلاب بپرسند، اما با خود فکر کردند که اگر این شخص می‌خواست‌گذاشتم​ هویتش فاش شود، گو شیولان تا الان به آن اشاره کرده بود.

اینکه نامی از آن‌ها برده نشد، به این‌فعلاً​ معنا بود که یا گو شیولان خبر نداشت،‌این‌طوره​ یا فروشنده نمی‌خواست هویتش فاش شود. به همین سادگی.

پس از ترکِ تالارِ سلطنتی، گروهِ یوان به‌هتلمون​ شهرِ شبِ روشن بازگشتند، در حالی که فنگ یوشیانگ‌امروز​ و شیائو هوا منتظر ماندند تا پولشان را بگیرند.

ارشد نیه نیز همراه با گو شیولان به‌قدرتمند​ اتاقی خصوصی رفت و در آنجا ۲۰ میلیون سنگِ‌بیرون​ روح برای فلسِ اژدهای سیلاب به او پرداخت کرد.

ارشد نیه در حالی که سنگ‌های روح را‌قدرتمند​ به گو شیولان می‌داد، پرسید: «می‌دونم احتمالاً نمی‌خوای‌هتل​ هویتشون رو بهم بگی، ولی بازم دلم می‌خواد بپرسم.»

گو شیولان با لبخندی تلخ و شیرین‌دارم​ سر تکان داد: «این‌طور نیست که نخوام‌برگردید​ بهت بگم. من واقعاً هویتشون رو نمی‌دونم.»

ارشد نیه گفت: «حیف شد.»

با این حال، درست همان لحظه که گو شیولان فلسِ اژدهای‌نداشتم​ سیلاب را به ارشد نیه داد، درِ اتاقِ ویژه باز شد‌یادداشت​ و فنگ یوشیانگ و شیائو هوا خیلی عادی واردِ اتاق شدند.

ارشد نیه با دیدنِ شیائو‌این​ هوا و شناختنِ او، چشمانش‌شانسی​ از تعجب گرد شد: «شـ... شما...»

فنگ یوشیانگ بی‌اعتنا به ارشد نیه، مستقیماً پول را طلب‌اگه​ کرد: «هی، پول رو آماده کردی؟ خوشم نمیاد اربابِ جوان رو‌نمی‌کشه​ منتظر بذارم. هرچی هم بیشتر بهش فکر می‌کنم، بیشتر مضطرب می‌شم.»

زبانِ گو شیولان بند آمده بود.‌نمی‌کشه​ پیشِ خودش فکر می‌کرد آن‌ها می‌خواهند‌منتظرتون​ ناشناس بمانند، پس اینجا چه کار می‌کردند؟

ارشد نیه سرانجام از بهت درآمد و‌فرقه‌های​ از شیائو هوا پرسید: «شما توی آسمان‌های زیرین،‌نبود​ توی قلمروِ رازآلود بودید! اینجا چه کار می‌کنید؟»

شیائو هوا بی‌تفاوت‌حیف​ جواب داد: «به‌خاندان‌ها​ تو ربطی نداره.»

«آاا... بفرمایید، این سنگ‌های روح برای بقیهٔ گنجینه‌هایی که خواستید براتون‌می‌خواید​ بفروشیم. کارمزدش از قبل کم شده. در موردِ اون ۲۰ میلیون‌می‌تونیم​ سنگِ روح هم، یک لحظه بهم وقت بدید تا جداشون کنم.»

گو شیولان به‌سرعت ۲۰۰ هزار سنگِ روح را‌هتلمون​ به‌عنوانِ ٪۱ کارمزدشان از آن ۲۰ میلیون کم کرد.‌امروز​ پس از آن، بقیه را به فنگ یوشیانگ داد.

فنگ یوشیانگ پس از شمارشی‌این​ سریع با حسِ ایزدی‌اش گفت:‌شانسی​ «۱۹٬۸۶۱٬۰۰۰ سنگِ روح، هان؟ بد نیست.»

سپس حلقهٔ فضاییِ خالیِ دیگری بیرون‌خاندان‌ها​ آورد و ۱۲۰ هزار سنگِ روح‌قبل​ از آن ۱۹ میلیون را داخلش گذاشت.

گنجینهٔ یوان کمی بیشتر از ۶۰ هزار سنگِ روح فروش رفته‌می‌خواید​ بود، اما فنگ یوشیانگ تصمیم گرفت درصدِ کوچکی از درآمدِ خودش‌می‌تونیم​ را هم به آن اضافه کند تا به او کمکی کرده باشد.

البته همین «مقدارِ کوچک» کافی بود تا سودِ یوان‌شهرِ​ را دو برابر کند، اما یوان تا زمانی که‌فردا​ فنگ یوشیانگ به او نمی‌گفت، از این موضوع خبردار نمی‌شد.

فنگ یوشیانگ در حالی که برمی‌گشت‌خاندان‌ها​ تا به سمتِ درِ خروجی برود،‌قبل​ به گو شیولان گفت: «ممنون بابتِ زحمتت.»

گو شیولان ناگهان‌حیف​ متوقفشان کرد: «لـ... لطفاً‌فرقه‌های​ یک لحظه صبر کنید!»

با این حال، خودش هم دقیقاً‌فروش​ نمی‌دانست چرا متوقفشان کرده و این‌می‌تونید​ کار را بیشتر ناخودآگاه انجام داده بود.

فنگ یوشیانگ‌چقدر​ از او پرسید:‌خیلی​ «چیزِ دیگه‌ای هست؟»

گو شیولان از تلاش برای‌این​ فهمیدنِ چیزهای بیشتر دربارهٔ آن‌ها‌شانسی​ دست کشید: «آاا... نـ... نه. ببخشید.»

در واقع، به نظر می‌رسید ارشد‌خاندان‌ها​ نیه یکی از آن‌ها را می‌شناسد،‌قبل​ بنابراین می‌توانست بعداً به‌سادگی از او بپرسد.

فنگ یوشیانگ و‌چند​ شیائو هوا اندکی بعد‌دارم​ آنجا را ترک کردند.

ارشد نیه پس از رفتنشان با‌نمی‌کشه​ صدایی گیج و مبهوت زمزمه کرد:‌منتظرتون​ «اون‌ها صاحبانِ فلسِ اژدهای سیلاب هستن...؟ باورنکردنیه...»

گو شیولان‌کنم​ از او‌برابرِ​ پرسید: «می‌شناسیشون؟»

او گفت: «خب... نمی‌تونم‌برابرِ​ بگم 'می‌شناسمشون'، اما قبلاً‌قدرتمند​ دیدمشون... توی آسمان‌های زیرین.»

«چی؟! آسمان‌های زیرین؟!»

ارشد نیه سر تکان داد و‌نمی‌کشه​ شروع کرد به تعریف کردنِ دیدارِ‌منتظرتون​ کوتاه‌شان در قلمروِ رازآلود برای گو شیولان.

با فهمیدنِ این اطلاعات، دهانِ‌این​ گو شیولان باز ماند: «اون‌شانسی​ دختربچه یک شاهِ روح بود؟!»

پس از لحظه‌ای سکوت،‌برابرِ​ پرسید: «صبر کن. احیاناً‌قدرتمند​ 'اربابِ جوان'شون رو هم ندیدی؟»

«اربابِ جوان؟ اوه، حتماً منظورت همون نابغه‌ایه‌دارم​ که قلمروِ رازآلود رو فتح کرد. اگه‌برگردید​ درست یادم مونده باشه، اسمش 'یوان' بود.»

با شنیدنِ این نامِ‌می‌کشه​ آشنا، چشمانِ گو شیولان‌هتلمون​ از شدتِ شوک گرد شد.

برای اطمینان پرسید:‌حیف​ «یک لحظه صبر‌خاندان‌ها​ کن... الان گفتی... یوان؟»

ارشد نیه‌کنم​ سر تکان‌برابرِ​ داد: «آره. می‌شناسیش؟»

ناولها | novelha.net