---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 256: تکه‌تکه شد • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 256: تکه‌تکه شد

0

بزرگ تانتای این را اضافه کرد و با اشاره به قفسهٔ سلاحی‌رنگ​ در همان نزدیکی ادامه داد: «اوه، یک چیزِ دیگه. توی این آزمون‌دیگری​ اجازه ندارید از سلاحِ خودتون استفاده کنید. از یکی از اونا استفاده کنید.»

«سؤالی هست؟»

یکی از شاگردان دستش را بالا‌هیجان​ برد و پرسید: «می‌تونیم از هر‌متفاوت​ فنی که می‌خوایم استفاده کنیم، درسته؟»

بزرگ تانتای‌سرعتش​ سر تکان‌متر​ داد: «درسته.»

مدتی بعد، پس از پایانِ پرسش‌ها،‌ماند​ بزرگ تانتای گفت: «اگه می‌خواید عروسکِ‌رنگ​ تمرینی رو به چالش بکشید، بیاید جلو.»

چند ثانیه پس از حرف‌های بزرگ تانتای،‌تغییرِ​ شاگردی در اوجِ شاگردِ روح جلو آمد‌شدی​ و با صدای بلند گفت: «من اول می‌رم!»

سپس به طرفِ قفسهٔ سلاح‌شدی​ رفت تا نیزه‌ای بردارد و‌دقیقه​ بعد به سمتِ عروسکِ تمرینی برگشت.

شاگرد چند قدم جلوتر از‌دورتر​ عروسکِ تمرینی ایستاد و لحظه‌ای وقت‌ماند​ گذاشت تا خودش را آماده کند.

پس از کشیدنِ‌اضطراب​ نفسی طولانی و عمیق،‌نقره‌ای​ نیزه‌اش را بالا برد.

وقتی نیزه کاملاً موازی با زمین قرار‌تغییرِ​ گرفت، شاگرد یک ثانیه نفسش را حبس‌شدی​ کرد و سپس آن را به جلو راند.

بوووم!

عروسکِ تمرینی به عقب پرتاب شد،‌جای​ اما خیلی زود سرعتش کم شد و‌سبز​ پنج متر دورتر از جای اولش ایستاد.

شاگرد با اضطراب منتظرِ ارزیابی ماند. چند ثانیه بعد،‌سبزِ​ عروسکِ تمرینی از نقره‌ای به سبز، سپس سبزِ تیره‌شدی​ تغییرِ رنگ داد و در نهایت روی زرد ثابت ماند.

بزرگ تانتای گفت: «قبول شدی.»

شاگرد با هیجان فریاد‌قبول​ زد: «آره!» و سپس نیزه‌برگرداند​ را به قفسهٔ سلاح برگرداند.

چند دقیقه بعد، شاگردِ دیگری با‌جای​ سلاحی متفاوت در دست—یک شمشیر—روبه‌روی عروسکِ تمرینی‌سبز​ که به جای اولش برگشته بود، ایستاد.

«هاااا... ها!»

شاگرد شمشیر را فرود آورد‌سبزِ​ و ضربهٔ قدرتمندی زد که‌روی​ عروسکِ تمرینی را به زانو درآورد.

وقتی عروسک دوباره‌ثابت​ روی پا ایستاد، رنگ‌هایش‌فریاد​ شروع به تغییر کرد.

سبزِ روشن...‌سرعتش​ سبزِ تیره...‌متر​ زردِ روشن...

وقتی رنگ روی زردِ‌منتظرِ​ روشن متوقف شد، بزرگ‌سبز​ تانتای گفت: «قبول شدی.»

شاگردِ بعدی جلو رفت، اما‌سبزِ​ سلاحی برنداشت و با دستِ‌روی​ خالی روبه‌روی عروسکِ تمرینی ایستاد.

«ضربهٔ مشتِ کوه‌شکن!»

شاگرد با نیرویی عظیم مشتی‌دورتر​ به عروسکِ تمرینی زد و‌ارزیابی​ آن را مترها دورتر پرتاب کرد.

عروسکِ تمرینی پس از سقوط در فاصله‌ای دوازده‌سبز​ متری، دوباره بلند شد و در حالی که‌ثابت​ رنگش تغییر می‌کرد، آرام به جای اولش برگشت.

سبزِ تیره...‌ماند​ زردِ روشن...‌سبز​ زردِ تیره...

بزرگ تانتای با دیدنِ این‌شدی​ صحنه سر تکان داد و‌دقیقه​ گفت: «بد نیست. قبول شدی.»

شاگرد تعظیم کرد و گفت: «ممنون،‌جای​ بزرگ.» سپس رفت و کنارِ دو‌نقره‌ای​ نفرِ قبلی که قبول شده بودند ایستاد.

شاگردان یکی‌یکی به چالشِ عروسکِ تمرینی ادامه‌نقره‌ای​ دادند و در کمتر از یک ساعت، بیش‌زرد​ از نیمی از آن‌ها نوبتشان را استفاده کردند.

«زردِ روشن— قبول.»

«زردِ روشن— قبول.»

«سبزِ تیره— مردود.»

«سبزِ تیره— مردود.»

«زردِ روشن— قبول.»

از میانِ سی و چند شاگردی که عروسکِ تمرینی را به چالش کشیدند،‌دست—یک​ تنها دوسومشان توانسته بودند با گرفتنِ رنگِ زرد در آزمون قبول شوند. با‌دوباره​ این حال، هیچ‌کس نتوانسته بود رنگِ عروسکِ تمرینی را به قرمز تغییر دهد.

پس از چند تلاشِ دیگر، سرانجام شاگردی با پایهٔ‌منتظرِ​ تزکیهٔ لایهٔ ۱ از جنگجوی روح توانست چنان محکم‌نهایت​ به عروسکِ تمرینی ضربه بزند که رنگش قرمزِ روشن شود.

«خدایا! چه مهارتِ رزمیِ قدرتمندی! حتی از اینجا‌سبز​ هم می‌تونستم ضربه‌ش رو حس کنم! اصلاً جرئت نمی‌کنم‌قبول​ تصور کنم خوردنِ همچین ضربهٔ قدرتمندی چه حسی داره!»

شاگردان از این مردِ‌سبز​ جوان که شمشیرِ بزرگی‌رنگ​ در دست داشت، جا خوردند.

«من اون مهارتِ رزمی‌قبول​ رو می‌شناسم! 'نیروی بی‌امان'ـه،‌آره​ یه مهارتِ رزمیِ رتبهٔ زمینی!»

«بی‌دلیل نیست که این‌قدر قوی بود! کی فکرش رو‌منتظرِ​ می‌کرد یه فنِ رتبهٔ زمینی رو تا این سطحِ‌نهایت​ بالا تمرین کرده باشه! چه استعداد و نمایشِ خیره‌کننده‌ای!»

بزرگ تانتای پس از آن دست زد و با لحنی تحسین‌آمیز گفت: «عالیه!‌نهایت​ خیلی وقت بود شاگردی نتونسته بود توی آزمون رنگِ قرمز رو بیاره. در واقع،‌شمشیر—روبه‌روی​ آخرین باری که کسی تونست رنگِ قرمز رو بیاره، تقریباً یک سال پیش بود.»

«ممنون از تحسینِ شما، بزرگ!»

مدتی بعد، وقتی همه‌قبول​ نوبتشان را انجام دادند،‌آره​ تنها یوان مانده بود.

شاگردان در حالی که یوان به سمتِ قفسهٔ سلاح‌ها می‌رفت تا سلاحش‌نقره‌ای​ را بردارد، بی‌درنگ شروع به پچ‌پچ با یکدیگر کردند: «این همون شاگرد‌هیجان​ یوانه که ببر دیوانه رو شکست داد. فکر می‌کنید چه رنگی بیاره؟»

«واقعاً کی می‌دونه. توی مبارزه‌ش با ببر دیوانه،‌سبز​ حتی یه انگشت هم تکون نداد و با‌ثابت​ یه فنِ مرموز ببر دیوانه رو از پای درآورد.»

«حس می‌کنم زردِ‌نقره‌ای​ تیره بیاره، شاید‌تیره​ هم قرمزِ روشن.»

«من که‌زرد​ فکر می‌کنم فقط‌شدی​ زردِ روشن می‌شه.»

چند لحظه بعد، یوان با شمشیری در دست به‌منتظرِ​ سمتِ عروسکِ تمرینی برگشت و دیگر شاگردان از حرف‌نهایت​ زدن دست کشیدند تا با نگاه‌هایی خیره تماشایش کنند.

همم... باید‌اولش​ از چه‌منتظرِ​ فنی استفاده کنم؟

با اینکه فنِ «ضربه شمشیر شکافنده آسمان» قدرتمندترین فنِ در دسترسش بود، نمی‌خواست اینجا را ویران‌فریاد​ کند. فنِ قدرتمندِ بعدی‌اش، «فنِ مُهرِ اهریمن» هم کاملاً منتفی بود، چون پیش از این هرگز از‌درآورد​ آن استفاده نکرده بود. بنابراین، تنها می‌توانست از «ضربهٔ شمشیرِ خونین»، یعنی پرکاربردترین فنِ خود استفاده کند.

یوان پس از‌ثابت​ گرفتنِ حالتِ تهاجمی،‌هیجان​ نفسِ عمیقی کشید.

با بیرون دادنِ نفسش، شمشیرِ در دستش‌اولش​ به رنگِ قرمزِ روشن درخشید و یوان‌سبزِ​ با تمامِ توان شمشیر را تاب داد.

بوووم!

هالهٔ یوان با حسی کوبنده منفجر شد‌تغییرِ​ و با برخوردِ شمشیر به گردنِ عروسکِ تمرینی،‌هیجان​ کمانی از نورِ قرمز در هوا پدیدار گشت.

تلنگ!

در کمالِ تعجبِ یوان، تیغهٔ شمشیرِ‌جای​ در دستش پس از ضربه زدن به‌سبز​ عروسکِ تمرینی، به قطعاتِ فراوانی خرد شد.

با این حال، این تنها چیزی نبود که در‌سبزِ​ طولِ ضربه‌اش شکست، چرا که سرِ عروسکِ تمرینی نیز چنان‌هیجان​ تمیز از تنش جدا شد که انگار اعدام شده بود.

بزرگ تانتای با دیدنِ این صحنه با صدایی شوکه‌نهایت​ داد زد: «چی؟!» این نخستین باری بود که می‌دید‌برگرداند​ کسی عروسکِ تمرینی را به این شکل نابود می‌کند.

چشم‌های دیگر شاگردان نیز گرد‌شدی​ شد و دهانشان باز ماند،‌دقیقه​ انگار که شاهدِ اتفاقی غیرممکن بوده‌اند.

ناولها | novelha.net