چپتر 489: چاقوهای آشپزخانهٔ بیشتر
0«این بیانصافیه! اگه چون قدرتمند هستنکنم نیازی نیست از قوانین پیروی کنن، پسهمچین این هیچ فرقی با دنیای تزکیه نداره!»
میشیو گفت: «خب... اگه واقعاً بهش فکر کنی،صبح دنیای تزکیه و این دنیا از بعضی جنبههاروزِ خیلی شبیهاند، مخصوصاً اگه پولدار و قدرتمند باشی.»
یوان آهی کشید.
لحظهای بعد پرسید:روبهرو «پس باید چیکارکنم کنیم؟ اسبابکشی کنیم؟»
«منم همین رو پرسیدم، اماچطوری مادرم گفت فایدهای نداره چونفراریشون دیر یا زود دوباره پیدامون میکنن.»
«خانم میفنگ؟تزکیهٔ پس ایشونشیا چی پیشنهاد داد؟»
«گفت باهاشون روبهرو بشیم.»
«روبهرو بشیم؟ چطوری؟»
«فکر کنم با فراری دادنشون.»
«چی؟ میخوادتزکیهٔ فراریشون بدیم؟ اصلاًجینگیی همچین چیزی ممکنه؟»
«سعیام رو میکنم.»
«نگو که میخوای باهاشون بجنگی؟»
«...»
پس از لحظهای سکوت، میشیو گفت: «اگه کار به اونجا بکشه.کجاست اما لازم نیست نگرانِ من باشی چون خیلی خوب میتونم ازافتاده خودم محافظت کنم. بیشتر نگرانِ توام، چون توی این وضعیت آسیبپذیری.»
«حتی اگه اینو بگی...»
«به هر حال، حتی اگه هدفشون من باشم،دادنشون وظیفهٔ منه که ازت مراقبت کنم و اگه منومیکنم ازت دور کنن دیگه نمیتونم این کار رو بکنم.»
یوان آهی کشید.
لحظهای بعد گفت: «انگار تا وقتی اینکردند ماجرا تموم نشه نمیتونیم با یو رو وچند بقیه بازی کنیم. بعداً باید ازش عذرخواهی کنم.»
«من همین بیرونباشه میمونم تا اگهتزکیهٔ در زدن حواسم باشه.»
«باشه.»
پس ازباهاشون صبحانه، یوان واردِچطوری تزکیهٔ آنلاین شد.
یو رو و شیاشیا جینگیی با او احوالپرسی کردند:بخیر «صبح بخیر، داداش. میشیو کجاست؟»
«امروز نمیاد... راستش،باشه چند روزِ آیندهتزکیهٔ اصلاً نمیتونیم بازی کنیم.»
یو روباهاشون اخم کرد: «چی؟چطوری چرا؟ اتفاقی افتاده؟»
یوان سر تکان داد و گفت: «خاندانِ یو کارآگاه استخدامفراریشون کردن تا پیدامون کنن و حالا هم نقشه کشیدن کهبجنگی میشیو رو بهزور برگردونن تا بتونه به اتحادیهٔ تزکیهگران ملحق بشه.»
یوان وضعیتتزکیهٔ را برایشانشیا توضیح داد.
یو رو با صدایی خشمگین فریاد زد: «چی! هنوزجینگیی ولکنِ این قضیه نیستن؟! باورنکردنیه! چطور میتونن با میشیوراستش اینطوری رفتار کنن؟! بعداً با پدر و مادرم صحبت میکنم!»
شیا جینگیی جا خورد.بشیم این اولین باری بود کهمیخواد او هم دربارهٔ وضعیتشان میشنید.
شیا جینگیی گفت: «میخوای من با پدرفراری و مادرم در این باره صحبت کنم؟ احتمالاًممکنه بتونیم کاری کنیم که نتونن واردِ آپارتمان بشن.»
یوان سر تکان داد و گفت: «اشکالیکردند نداره، مطمئنم که مشکلی پیش نمیاد وراستش نمیخوام خانوادهت رو قاطیِ دردسرهای خودمون کنم.»
«باشه، اما اگهباشه نظرت عوض شدتزکیهٔ حتماً بهم زنگ بزن.»
شیائو هوا ازروبهرو او پرسید: «داداش تیان،فراری این اتحادیهٔ تزکیهگران چیه؟»
یوان به او گفت:بشیم «وضعیتِ پیچیدهایه... فکر نکنمدادنشون اصلاً بتونم توضیحش بدم.»
«نگران نباشید، امیدوارم تا چندجینگیی روزِ دیگه برگردم. تا اون موقع،کجاست شما میتونید بدونِ ما بازی کنید.»
یو رو آهی کشید: «فکر نکنمتزکیهٔ با دونستنِ اینکه توی دردسر افتادیدصبح بتونیم با خیالِ راحت بازی کنیم...»
شیا جینگیی گفت: «مراقبِ خودتون باشید. من بازمدادنشون به پدر و مادرم خبر میدم تا حواسشون باشه،میکنم اما تا وقتی که واقعاً ضروری نباشه دخالت نمیکنن.»
یوان سر تکان داد: «ممنون.»
یو رو پرسید:آنلاین «تو این مدتاحوالپرسی میخوای چیکار کنی؟»
«خب، قراره ببینیم واقعاًصبحانه میخوان چیکار کنن. تا اونجینگیی موقع، واقعاً نمیتونم چیزی بگم.»
یو روباهاشون گفت: «باشه. ماچطوری رو بیخبر نذار.»
مدتی بعد،باهاشون یوان ازبشیم بازی خارج شد.
یو رو و شیا جینگییجینگیی هم که دیگر حوصلهٔ بازیداداش نداشتند، کمی بعد خارج شدند.
یوان پس از آن بهواردِ میشیو گفت: «به یو رواحوالپرسی و شیا جینگیی دربارهٔ وضعیتمون گفتم.»
میشیو آهی کشید:روبهرو «پس الان فقطکنم باید صبر کنیم، نه؟»
یوان سپس گفت: «من میرم خنجرهای پرندهفراری رو تمرین کنم، چون اگه به دردسرچیزی بیفتی، این تنها راهیه که میتونم کمکت کنم.»
میشیو خندید:تزکیهٔ «خنجرهای پرنده؟شیا اینجوری که میکشیشون.»
«...»
یوان ساکتباهاشون ماند؛ افکارشبشیم ناپیدا بود.
میشیو پیش از بازگشت به اتاقش گفت: «بههرحال، منممیخواد میرم تزکیه کنم. امیدوارم قبل از اینکه پیدامون کنن،نگو بتونم مرز رو بشکنم و به جنگجوی روح برسم.»
وقتی میشیو رفت، یوان باجینگیی صدای آرامی زمزمه کرد: «اگهداداش مجبور بشم ازت محافظت کنم...»
مدتی بعد، یوان ذهنش را پاک کردآنلاین و به تمرینِ خنجرهای پرنده پرداخت وداداش تنها در یک روز پیشرفتی باورنکردنی کرد.
ویژژژ!
چاقوی آشپزخانه مثلِ موشکِ کاغذی در اتاق به پروازمیخواد درآمد، اما برخلافِ موشکِ کاغذی که مهارنشدنی بود، یواننگو میتوانست جهت و سرعتِ چاقو را با دقت مهار کند.
وقتی از مهارِ یک چاقوی آشپزخانه مطمئنکردند شد، با خود فکر کرد که آیا میتواندچند همزمان دو چاقو را مهار کند یا نه.
با اینکه حتی در تزکیهٔ آنلاین هم همیشه فقط مهارِ یک خنجر رابخیر در لحظه امتحان کرده بود، دلیلش تنها این بود که فقط پرتگاهِ پرستارهافتاده را داشت و آن تنها خنجری بود که واقعاً به آن نیاز پیدا میکرد.
یوان او را صدا زد: «میشیو!کنم ببخشید مزاحمِ تزکیهت میشم، ولی میتونیاصلاً چند تا چاقوی آشپزخونهٔ دیگه بیاری؟»
یک دقیقه بعد، میشیو با دوکنم چاقوی آشپزخانهٔ دیگر در دست واردِ اتاقهمچین شد و پرسید: «چرا اینهمه چاقو میخوای؟»
یوان گفت: «میخوام ببینمشیا میتونم بیشتر از یکی روبخیر همزمان مهار کنم یا نه.»
میشیو همانطور که چاقوها را روی صندلیآنلاین میگذاشت، گفت: «بیشتر از یکی...؟ خب، فقطداداش زیادهروی نکن و به خودت آسیب نزن...»
با رفتنِ میشیو، یوانبشیم بیدرنگ تلاش برای مهارِ همزمانِمیخواد دو چاقو را آغاز کرد.
و در کمالِروبهرو تعجب، توانست دو چاقوفراری را همزمان بلند کند.
با این حال، خیلی زود فهمید که اگرچهصبح میتواند دو چاقو را همزمان در هوا معلقروزِ نگه دارد، اما مهارِ همزمانشان کاملاً داستانِ دیگری است.
یوان که بقیهٔ روز را صرفِ تلاش برایشیا مهارِ دو چاقو میکرد، با صدای بلند آهامروز کشید: «این خیلی سختتر از چیزیه که فکر میکردم...»
روزِ بعد، یوان در کنارِ تلاش برایفراری شکستنِ مرز و رسیدن به استادِ روح،چیزی تمرینِ خنجرهای پرندهاش را هم ادامه داد.
زمان بهسرعت گذشت وبشیم پیش از آنکه متوجه شوند،میخواد تقریباً یک هفته سپری شد.
در همین حال، در گوشهای از شهر، آقای جانسون روبهروی چهار نفر ایستادهنمیاد بود که هالههایی ژرف از خود ساطع میکردند؛ پایهٔ تزکیهٔ همهٔ آنها دراستخدام لایهٔ ۷ بود و حتی یکی از آنها در لایهٔ ۸ قرار داشت.