---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 600: ساختِ جناحِ خودشان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 600: ساختِ جناحِ خودشان

0

می‌شیو پس از باز کردنِ چمدان‌هایشان به او گفت: «آها،‌برسن​ راستی. یوان، باید به یو رو زنگ بزنی. با اینکه خودم‌بقیهٔ​ قضیه رو براش توضیح دادم، بازم بهتره خودت باهاش حرف بزنی.»

«باشه.»

سپس می‌شیو‌پیشمون​ گوشی‌اش را‌برسن​ به او داد.

«الو؟ یو رو؟ منم، یوان.»

«داداش! حالت خوبه؟!»

«آره، خوبم.»

«ببخشید که نتونستم پیشت باشم...»

یوان گفت: «راستش ترجیح می‌دم‌تلفن​ که اینجا نباشی. دلم نمی‌خواد‌تماس​ توی همچین موقعیتِ خطرناکی قرار بگیری.»

پس از چند دقیقه صحبت،‌دراسرع‌وقت​ یو رو پرسید: «حالا که‌برسن​ برگشتی خونه می‌خوای چه‌کار کنی؟»

«می‌خوام جناحِ خودم‌پیشمون​ رو بسازم و روی‌جناحمونو​ تزکیهٔ آنلاین تمرکز کنم.»

«اِ؟ می‌خوای‌پیشمون​ جناحِ خودت‌برسن​ رو بسازی؟ کِی؟»

«فکر کنم هرچه زودتر.»

«داداش، چرا این‌قدر برای ساختِ جناحت صبر کردی؟‌پیشمون​ اگه زودتر بهم می‌گفتی، منم میومدم پیشت! الان دیگه‌روزِ​ خیلی روی جناحم وقت گذاشتم و نمی‌تونم ولش کنم...»

«ببخشید...» یوان‌می‌فرسته​ حرفِ دیگری‌به‌محضِ​ برای گفتن نداشت.

«خب... حتماً‌پیشمون​ به‌زودی بهم‌برسن​ سر بزن.»

«فرصتش پیش بیاد حتماً.»

پس از چند دقیقه‌گرفتم​ صحبتِ دیگر، یو رو‌پیشمون​ تلفن را قطع کرد.

می‌شیو به او گفت: «یوان، با ارشد‌جناحمونو​ وانگ تماس گرفتم. گفت دراسرع‌وقت چند نفر رو‌آروم​ می‌فرسته پیشمون. به‌محضِ اینکه برسن می‌تونیم جناحمونو بسازیم.»

سپس می‌شیو از‌به‌محضِ​ او پرسید: «الان می‌خوای‌بسازیم​ برگردی به تزکیهٔ آنلاین؟»

گفت: «نه، قبل از برگشتن‌تلفن​ می‌خوام چند روزِ دیگه وقت‌تماس​ بذارم تا ذهنم رو آروم کنم.»

«باشه.»

یوان بقیهٔ روز را در سکوت تزکیه کرد و تمامِ تلاشش را به‌بذارم​ کار بست تا ذهنش را آرام کند. البته گفتنش بسیار راحت‌تر از انجام‌کند​ دادنش بود، چرا که اتفاقاتِ باغِ یشمی واقعاً روی ذهنش تأثیر گذاشته بود.

وقتِ خواب که رسید،‌برسن​ چو لیوشیانگ با لباس‌خوابِ بدن‌نمایش‌قبل​ مشتاقانه روی تختِ یوان پرید.

چو لیوشیانگ مثلِ بچه‌ها‌دیگر​ ریزریز خندید: «امشب قراره‌ارشد​ تنها باشیم، داداش یوان.»

یوان در حالی که‌گرفتم​ او نیز به تخت می‌رفت،‌به‌محضِ​ با آرامش گفت: «آره، همین‌طوره.»

با این حال، چو لیوشیانگ از این خلوتِ‌بسازیم​ دونفره سوءاستفاده نکرد، چون نمی‌خواست تا وقتی یوان‌بقیهٔ​ هنوز حالش گرفته است، رابطه‌شان را جلو ببرد.

چو لیوشیانگ در حالی‌برسن​ که کنارِ یوان می‌خوابید،‌برگردی​ با خود فکر کرد:

اگه قراره باهاش خانواده تشکیل‌تلفن​ بدم، باید وقتی باشه که‌تماس​ هر دومون خوشحال و مشتاقیم.

در همین حین، در آن‌سوی اتاق، خوابیدن برای می‌شیو به دلایلِ روشنی‌جناحمونو​ سخت شده بود. نمی‌توانست این فکر را از سرش بیرون کند که یوان‌تمامِ​ اکنون با زنِ بی‌پروایی مثلِ چو لیوشیانگ که جاه‌طلبی‌های فراوانی هم داشت، تنهاست.

صبحِ روزِ بعد، می‌شیو زود بیدار‌می‌تونیم​ شد تا صبحانه درست کند؛ کاری‌روزِ​ که مدتی بود انجامش نداده بود.

سباستین از او‌به‌محضِ​ پرسید: «می‌خوای توی درست‌بسازیم​ کردنِ صبحانه کمکت کنم؟»

می‌شیو به او‌صحبتِ​ گفت: «نیاز نیست،‌قطع​ تو اینجا مهمونی.»

سباستین سر تکان‌تماس​ داد و دوباره‌نفر​ مشغولِ تزکیه شد.

کمی پس از آنکه می‌شیو پخت‌وپز‌می‌تونیم​ را آغاز کرد، چو لیوشیانگ با‌روزِ​ چهره‌ای خواب‌آلود از اتاقِ یوان بیرون آمد.

می‌شیو برگشت و‌به‌محضِ​ با نگاهی پرسشگر‌جناحمونو​ چشم به او دوخت.

چو لیوشیانگ لبخندی زد و گفت:‌قطع​ «نگران نباش، فعلاً کاری نمی‌کنم، ولی‌دراسرع‌وقت​ وقتی کاملاً خوب شد، انجامش می‌دم.»

می‌شیو سر تکان‌تماس​ داد: «لازم نیست این‌می‌فرسته​ رو به من بگی.»

صبحانه که آماده‌پیشمون​ شد، همه دورِ میز‌جناحمونو​ نشستند تا غذا بخورند.

یوان گفت: «خیلی‌به‌محضِ​ وقته این طعم‌جناحمونو​ رو نچشیده بودم.»

چو لیوشیانگ گفت: «انگار یه کم آشپزی بلدی، ولی در‌تماس​ مقایسه با سباستین هنوز جای کار داری.» با این حال،‌بسازیم​ بدونِ هیچ وقفه‌ای به خوردن ادامه داد تا غذایش تمام شد.

پس از صبحانه، یوان در اتاق‌خوابش نشست و مشغولِ تزکیه شد، اما‌جناحمونو​ هیچ قصدی نداشت که مرز را بشکند و به استادِ بزرگِ روح‌تزکیه​ برسد. در عوض، این کار را فقط برای آرام کردنِ ذهنش انجام می‌داد.

در این میان، چو لیوشیانگ روی‌می‌تونیم​ تخت دراز کشیده بود و بی‌صدا‌روزِ​ تزکیه کردنِ یوان را تماشا می‌کرد.

آخرِ روز، می‌شیو از‌برسن​ او پرسید: «خسته نمی‌شی کلِ‌قبل​ روز این کار رو می‌کنی؟»

جواب داد:‌بیاد​ «نه. می‌تونم کلِ‌تلفن​ روز تماشاش کنم.»

عصرِ روزِ بعد، می‌شیو پیامی از‌نفر​ ارشد وانگ دریافت کرد مبنی بر‌جناحمونو​ اینکه شاگردان به‌زودی به آپارتمانشان می‌رسند.

یوان گفت: «به این‌به‌محضِ​ زودی رسیدن؟ از چیزی‌بسازیم​ که انتظار داشتم سریع‌تر بود.»

و دقیقاً همین‌طور هم شد؛‌می‌تونیم​ حدود دَه دقیقه بعد، صدای‌برگشتن​ در زدنِ کسی را شنیدند.

می‌شیو رفت تا در را باز کند و در کمالِ تعجب دید‌دراسرع‌وقت​ که همگی از شاگردانِ نخبهٔ نخبگانِ روحی هستند، کسانی مانند وانگ مینگ، وانگ‌بذارم​ بینگ‌بینگ، شی لانگ، شی مورونگ، هونگ شیوچوان، وو زائو و حتی لی جین‌شی.

در واقع، هر کسی‌گرفتم​ که در مسابقاتِ روح شرکت‌به‌محضِ​ کرده بود، آنجا حضور داشت.

وانگ مینگ با لبخندِ پهنی بر لب به آن‌ها‌برگردی​ گفت: «هی! ما اومدیم تا کمکتون کنیم جناحتون رو بسازید!‌تزکیه​ البته اگه بعدش بخواید که بریم، اصلاً به دل نمی‌گیریم!»

چو لیوشیانگ پرسید: «مگه شما همگی شاگردانِ نخبهٔ‌برگردی​ نخبگانِ روحی نیستید؟ شش خاندانِ روح واقعاً مشکلی ندارن‌سکوت​ که همهٔ شاگردانِ بااستعدادشون رو به جناحِ ما بفرستن؟»

شی لانگ جواب داد: «البته. نه‌تنها اجازهٔ پدر‌ارشد​ و مادرهامون رو داریم، بلکه حتی بزرگانِ اعظم‌به‌محضِ​ هم تشویقمون کردن که به شما ملحق بشیم.»

کاملاً روشن بود که نیتِ‌دراسرع‌وقت​ شش خاندانِ روح از فرستادنِ‌برسن​ تمامِ شاگردانِ بااستعدادشان به آنجا چیست.

اگر یوان نمی‌توانست به آن‌ها بپیوندد، آن‌ها به‌بسازیم​ او می‌پیوستند! گذشته از این، وقتی با یکدیگر متحد‌روز​ می‌شدند، دیگر تفاوتی نمی‌کرد که در کدام جناح بمانند.

و حتی اگر در جناحِ یوان می‌ماندند،‌بسازیم​ باز هم از طریقِ خون به نخبگانِ‌آروم​ روحی و شش خاندانِ روح وابسته بودند.

یوان به آن‌ها‌صحبتِ​ گفت: «از همگی ممنونم‌کرد​ که تا اینجا اومدید.»

وانگ مینگ پرسید: «حضور‌گرفتم​ در اینجا باعثِ افتخارِ ماست!‌به‌محضِ​ کِی می‌خوای جناحت رو بسازی؟»

«می‌تونیم همین الان این کار رو‌می‌تونیم​ بکنیم. فقط چند لحظه به ما وقت‌بذارم​ بدید تا آماده بشیم و راه بیفتیم.»

«باشه.»

چند دقیقه بعد، یوان و‌تلفن​ می‌شیو پیش از بیرون رفتن‌تماس​ نقاب‌هایشان را به چهره زدند.

می‌شیو گفت: «برای‌تماس​ ساختنِ جناحمون، باید‌نفر​ بریم اتحادیهٔ تزکیه‌گران.»

یوان آهی کشید و گفت:‌برسن​ «اتحادیهٔ تزکیه‌گران؟ فکر نمی‌کردم به‌قبل​ این زودی به اونجا برگردیم...»

ناولها | novelha.net