چپتر 600: ساختِ جناحِ خودشان
0میشیو پس از باز کردنِ چمدانهایشان به او گفت: «آها،آنلاین راستی. یوان، باید به یو رو زنگ بزنی. با اینکه خودمساختِ قضیه رو براش توضیح دادم، بازم بهتره خودت باهاش حرف بزنی.»
«باشه.»
سپس میشیومیخوای گوشیاش راکنی به او داد.
«الو؟ یو رو؟ منم، یوان.»
«داداش! حالت خوبه؟!»
«آره، خوبم.»
«ببخشید که نتونستم پیشت باشم...»
یوان گفت: «راستش ترجیح میدمبرگردی که اینجا نباشی. دلم نمیخوادذهنم توی همچین موقعیتِ خطرناکی قرار بگیری.»
پس از چند دقیقه صحبت،میخوام یو رو پرسید: «حالا کهآنلاین برگشتی خونه میخوای چهکار کنی؟»
«میخوام جناحِ خودمذهنم رو بسازم و رویسکوت تزکیهٔ آنلاین تمرکز کنم.»
«اِ؟ میخوایمیخوای جناحِ خودتکنی رو بسازی؟ کِی؟»
«فکر کنم هرچه زودتر.»
«داداش، چرا اینقدر برای ساختِ جناحت صبر کردی؟روی اگه زودتر بهم میگفتی، منم میومدم پیشت! الان دیگهزودتر خیلی روی جناحم وقت گذاشتم و نمیتونم ولش کنم...»
«ببخشید...» یوانبذارم حرفِ دیگریآروم برای گفتن نداشت.
«خب... حتماًمیخوای بهزودی بهمکنی سر بزن.»
«فرصتش پیش بیاد حتماً.»
پس از چند دقیقهکنی صحبتِ دیگر، یو روروی تلفن را قطع کرد.
میشیو به او گفت: «یوان، با ارشدسکوت وانگ تماس گرفتم. گفت دراسرعوقت چند نفر روکند میفرسته پیشمون. بهمحضِ اینکه برسن میتونیم جناحمونو بسازیم.»
سپس میشیو ازچهکار او پرسید: «الان میخوایبسازم برگردی به تزکیهٔ آنلاین؟»
گفت: «نه، قبل از برگشتنبرگردی میخوام چند روزِ دیگه وقتذهنم بذارم تا ذهنم رو آروم کنم.»
«باشه.»
یوان بقیهٔ روز را در سکوت تزکیه کرد و تمامِ تلاشش را بهذهنش کار بست تا ذهنش را آرام کند. البته گفتنش بسیار راحتتر از انجامواقعاً دادنش بود، چرا که اتفاقاتِ باغِ یشمی واقعاً روی ذهنش تأثیر گذاشته بود.
وقتِ خواب که رسید،کنی چو لیوشیانگ با لباسخوابِ بدننمایشتزکیهٔ مشتاقانه روی تختِ یوان پرید.
چو لیوشیانگ مثلِ بچههابسازیم ریزریز خندید: «امشب قرارهروزِ تنها باشیم، داداش یوان.»
یوان در حالی کهکنی او نیز به تخت میرفت،تزکیهٔ با آرامش گفت: «آره، همینطوره.»
با این حال، چو لیوشیانگ از این خلوتِتزکیه دونفره سوءاستفاده نکرد، چون نمیخواست تا وقتی یوانالبته هنوز حالش گرفته است، رابطهشان را جلو ببرد.
چو لیوشیانگ در حالیکنی که کنارِ یوان میخوابید،روی با خود فکر کرد:
اگه قراره باهاش خانواده تشکیلبرگردی بدم، باید وقتی باشه کهذهنم هر دومون خوشحال و مشتاقیم.
در همین حین، در آنسوی اتاق، خوابیدن برای میشیو به دلایلِ روشنیکنم سخت شده بود. نمیتوانست این فکر را از سرش بیرون کند که یواناگه اکنون با زنِ بیپروایی مثلِ چو لیوشیانگ که جاهطلبیهای فراوانی هم داشت، تنهاست.
صبحِ روزِ بعد، میشیو زود بیدارروز شد تا صبحانه درست کند؛ کاریبست که مدتی بود انجامش نداده بود.
سباستین از اوچهکار پرسید: «میخوای توی درستبسازم کردنِ صبحانه کمکت کنم؟»
میشیو به اوجناحمونو گفت: «نیاز نیست،قبل تو اینجا مهمونی.»
سباستین سر تکانچهکار داد و دوبارهجناحِ مشغولِ تزکیه شد.
کمی پس از آنکه میشیو پختوپزروز را آغاز کرد، چو لیوشیانگ بابست چهرهای خوابآلود از اتاقِ یوان بیرون آمد.
میشیو برگشت وچهکار با نگاهی پرسشگرجناحِ چشم به او دوخت.
چو لیوشیانگ لبخندی زد و گفت:قبل «نگران نباش، فعلاً کاری نمیکنم، ولیبقیهٔ وقتی کاملاً خوب شد، انجامش میدم.»
میشیو سر تکانچهکار داد: «لازم نیست اینبسازم رو به من بگی.»
صبحانه که آمادهذهنم شد، همه دورِ میزسکوت نشستند تا غذا بخورند.
یوان گفت: «خیلیچهکار وقته این طعمجناحِ رو نچشیده بودم.»
چو لیوشیانگ گفت: «انگار یه کم آشپزی بلدی، ولی درذهنم مقایسه با سباستین هنوز جای کار داری.» با این حال،ذهنش بدونِ هیچ وقفهای به خوردن ادامه داد تا غذایش تمام شد.
پس از صبحانه، یوان در اتاقخوابش نشست و مشغولِ تزکیه شد، اماکنم هیچ قصدی نداشت که مرز را بشکند و به استادِ بزرگِ روحکردی برسد. در عوض، این کار را فقط برای آرام کردنِ ذهنش انجام میداد.
در این میان، چو لیوشیانگ رویروز تخت دراز کشیده بود و بیصدابست تزکیه کردنِ یوان را تماشا میکرد.
آخرِ روز، میشیو ازکنی او پرسید: «خسته نمیشی کلِتزکیهٔ روز این کار رو میکنی؟»
جواب داد:میتونیم «نه. میتونم کلِبرگردی روز تماشاش کنم.»
عصرِ روزِ بعد، میشیو پیامی ازجناحِ ارشد وانگ دریافت کرد مبنی برکنم اینکه شاگردان بهزودی به آپارتمانشان میرسند.
یوان گفت: «به اینآروم زودی رسیدن؟ از چیزیتزکیه که انتظار داشتم سریعتر بود.»
و دقیقاً همینطور هم شد؛میخوام حدود دَه دقیقه بعد، صدایآنلاین در زدنِ کسی را شنیدند.
میشیو رفت تا در را باز کند و در کمالِ تعجب دیدبقیهٔ که همگی از شاگردانِ نخبهٔ نخبگانِ روحی هستند، کسانی مانند وانگ مینگ، وانگبسیار بینگبینگ، شی لانگ، شی مورونگ، هونگ شیوچوان، وو زائو و حتی لی جینشی.
در واقع، هر کسیکنی که در مسابقاتِ روح شرکتتزکیهٔ کرده بود، آنجا حضور داشت.
وانگ مینگ با لبخندِ پهنی بر لب به آنهاتمامِ گفت: «هی! ما اومدیم تا کمکتون کنیم جناحتون رو بسازید!راحتتر البته اگه بعدش بخواید که بریم، اصلاً به دل نمیگیریم!»
چو لیوشیانگ پرسید: «مگه شما همگی شاگردانِ نخبهٔروی نخبگانِ روحی نیستید؟ شش خاندانِ روح واقعاً مشکلی ندارنزودتر که همهٔ شاگردانِ بااستعدادشون رو به جناحِ ما بفرستن؟»
شی لانگ جواب داد: «البته. نهتنها اجازهٔ پدرروزِ و مادرهامون رو داریم، بلکه حتی بزرگانِ اعظمتمامِ هم تشویقمون کردن که به شما ملحق بشیم.»
کاملاً روشن بود که نیتِمیخوام شش خاندانِ روح از فرستادنِآنلاین تمامِ شاگردانِ بااستعدادشان به آنجا چیست.
اگر یوان نمیتوانست به آنها بپیوندد، آنها بهتزکیه او میپیوستند! گذشته از این، وقتی با یکدیگر متحدگفتنش میشدند، دیگر تفاوتی نمیکرد که در کدام جناح بمانند.
و حتی اگر در جناحِ یوان میماندند،بسازم باز هم از طریقِ خون به نخبگانِکِی روحی و شش خاندانِ روح وابسته بودند.
یوان به آنهاجناحمونو گفت: «از همگی ممنونمبرگشتن که تا اینجا اومدید.»
وانگ مینگ پرسید: «حضورکنی در اینجا باعثِ افتخارِ ماست!تزکیهٔ کِی میخوای جناحت رو بسازی؟»
«میتونیم همین الان این کار روروز بکنیم. فقط چند لحظه به ما وقتذهنش بدید تا آماده بشیم و راه بیفتیم.»
«باشه.»
چند دقیقه بعد، یوان وبرگردی میشیو پیش از بیرون رفتنذهنم نقابهایشان را به چهره زدند.
میشیو گفت: «برایچهکار ساختنِ جناحمون، بایدجناحِ بریم اتحادیهٔ تزکیهگران.»
یوان آهی کشید و گفت:بقیهٔ «اتحادیهٔ تزکیهگران؟ فکر نمیکردم بهتلاشش این زودی به اونجا برگردیم...»