---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 85: بازارِ ققنوسِ زرین • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 85: بازارِ ققنوسِ زرین

0
سیستم

«شهرِ ققنوس کشف شد.»

وقتی یوان و بقیه به شهر نزدیک‌جریمه​ شدند، بی‌درنگ متوجهِ صفِ عظیمی شدند که‌پرداختِ​ دست‌کم یک مایل از ورودیِ شهر امتداد داشت.

یوان با چشم‌های گردشده به صف‌مجوزهای​ خیره ماند و پرسید: «محضِ رضای‌شلوغیِ​ خدا! آخه چرا صف این‌قدر طولانیه؟»

شیائو هوا برایش توضیح داد: «طبیعیه که این‌جا این‌قدر شلوغ باشه. شهرِ ققنوس‌باید​ به‌خاطرِ محیطِ غنی و فراوانیِ گنجینه‌هاش، یکی از محبوب‌ترین مناطق توی قارهٔ شرقیه، برای‌کنند​ همین تزکیه‌گرانِ قدرتمند و بازرگان‌های ثروتمند از سراسرِ دنیا میان این‌جا تا تجارت کنن.»

یوان در حالی که به سمتِ انتهای صف می‌رفت،‌حدِ​ گفت: «به‌هرحال، بیاید اول بریم توی صف. تا حرفت‌دستگیر​ تموم بشه بیشتر از ده نفر رفتن توی صف!»

پس از نیم ساعت‌دستگیر​ ایستادن در صف، سرانجام نوبتشان‌می‌خواید​ شد تا واردِ شهر شوند.

وقتی یوان به آن‌ها نزدیک‌نگهبان​ شد، یکی از نگهبان‌ها گفت:‌زیاد​ «دست‌هات رو بذار روی این گوی.»

یوان دست‌هایش را روی گویِ بلورین گذاشت و‌بشید​ وقتی نگهبان‌ها تأیید کردند که او مجرم نیست،‌مدیریت​ گفتند: «هزینهٔ ورود به شهرِ ققنوس یه سکهٔ طلاست.»

یوان در حالی که ۳‌زیاد​ سکهٔ طلا به آن‌ها می‌داد،‌فقط​ گفت: «ما سه نفر با همیم.»

نگهبان گفت: «این هم مجوزهای مهمانِ شما. به‌خاطرِ جمعیتِ زیاد و برای جلوگیری از شلوغیِ بیش از حدِ‌کنید​ شهر، فقط اجازه دارید سه روز توی شهرِ ققنوس بمونید. اگه بعد از این تاریخ دستگیر بشید، ۱۰۰٬۰۰۰ سکهٔ‌ترسِ​ طلا جریمه می‌شید. اگه می‌خواید بیشتر بمونید، باید برید تالارِ مدیریت و با پرداختِ هزینه، زمانتون رو تمدید کنید.»

یوان پیش از اینکه در نهایت‌مجوزهای​ اجازهٔ ورود پیدا کنند، مجبور شد با‌بیش​ این قوانین موافقت کند و گفت: «فهمیدم.»

وقتی وارد شدند، یوان گفت: «وای، این‌جا خیلی‌بشید​ محبوب‌تر از چیزیه که فکر می‌کردم، اگه از‌مدیریت​ ترسِ شلوغیِ بیش از حد مجبورن همچین قوانینی بذارن...»

شیائو هوا گفت:‌شما​ «بیشترِ شهرهای محبوب که‌شلوغیِ​ تمرکزشون روی تجارته همین‌طورن.»

یوان از او پرسید: «خب، سه روز بیشتر‌می‌شید​ از حدِ نیازه، چون بلافاصله بعد از گرفتنِ میوهٔ‌تمدید​ روح از این‌جا می‌ریم. به‌هرحال، الان باید کجا بریم؟»

با این حال، شیائو هوا سرش را‌مهمانِ​ تکان داد و گفت: «شیائو هوا تا حالا‌فقط​ این‌جا نیومده—فقط شنیده که بازارِ ققنوسِ زرین این‌جاست.»

یوان گفت: «پس‌بمونید​ فکر کنم باید از‌دستگیر​ این و اون بپرسیم.»

پس از چند دقیقه صحبت با رهگذران، یوان درکِ‌حدِ​ خوبی از مسیر پیدا کرد و همراه با آن‌دستگیر​ دو دختر به سمتِ بازارِ ققنوسِ زرین به راه افتاد.

یو رو در حالی که قدم می‌زدند و از منظره لذت می‌بردند، گفت:‌مدیریت​ «این‌جا واقعاً فقط برای تجارته. هر جا می‌ریم، خیابون‌ها پر از مغازه‌ست و‌قوانین​ بس. اصلاً کسی توی این شهر زندگی می‌کنه؟ چون من هنوز هیچ خونه‌ای ندیدم.»

شیائو هوا در حالی که به آن سمت اشاره می‌کرد، گفت: «فقط‌شلوغیِ​ ثروتمندترین آدم‌ها توی جایی مثل شهرِ ققنوس زندگی می‌کنن، و همه‌شون هم‌بشید​ مرکزِ شهر هستن. اون ساختمون‌های بلند رو اون دور می‌بینی؟ اونا خونه هستن.»

یو رو با تعجب گفت: «چی؟!‌تاریخ​ اون پاگوداها واقعاً خونه‌ن؟! این مثلِ زندگی‌باید​ توی پناهگاهِ تزکیه‌گرانه که ۲۱ طبقه داره!»

پس از دقایقِ طولانی پیاده‌روی، به خیابانِ‌شلوغیِ​ بی‌نهایت پهناوری رسیدند که بادبادکِ زیبای «بازارِ ققنوسِ‌اگه​ زرین» بر فرازِ آن در آسمان پرواز می‌کرد.

یوان ابرو بالا انداخت و گفت: «وای، پس‌می‌شید​ بازارِ ققنوسِ زرین اینه... ولی چرا در مقایسه‌زمانتون​ با بقیهٔ خیابون‌ها این‌قدر خالی به نظر می‌رسه؟»

شیائو هوا شانه‌ای بالا انداخت.

یوان گفت: «فکر کنم خیلی مهم نیست که چرا این‌جا‌جریمه​ این‌قدر خلوته. به‌هرحال، فقط باید به همهٔ مغازه‌ها سر بزنیم‌تمدید​ تا یکی رو پیدا کنیم که میوهٔ روح می‌فروشه، درسته؟»

آن دو‌مهمانِ​ سر تکان دادند‌زیاد​ و گفتند: «اوهوم.»

با این حال، درست وقتی یوان آماده می‌شد‌می‌شید​ تا واردِ خیابان شود، نگهبان‌هایی که در همان‌زمانتون​ نزدیکی ایستاده بودند، بی‌درنگ جلوی آن‌ها را گرفتند.

نگهبان‌ها از آن‌ها پرسیدند: «یه‌نگهبان​ لحظه صبر کنید. برای ورود‌زیاد​ به این منطقه اجازه دارید؟»

یوان که اولین بار بود چنین چیزی‌دستگیر​ می‌شنید، با نگاهی متعجب از آن‌ها پرسید: «اجازه؟‌تالارِ​ برای ورود به بازارِ ققنوسِ زرین اجازه می‌خوایم؟»

نگهبان گفت: «طبیعتاً. بازارِ ققنوسِ زرین یه جای معمولی‌حدِ​ نیست که بشه راحت واردش شد، و فقط کسانی‌دستگیر​ که مجوز دارن اجازهٔ تجارت توی این‌جا رو دارن.»

یوان از آن‌ها پرسید: «پس‌بشید​ از کجا باید مجوز بگیریم؟‌باید​ می‌خوام از اون‌جا یه چیزی بخرم.»

نگهبان به او گفت: «حتماً بارِ اولتونه که میاین این‌جا. حتی گرفتنِ مجوزِ‌بیش​ ورود به این‌جا هم به این سادگی‌ها نیست. اول از همه، باید مبلغِ سخاوتمندانه‌ای‌می‌شید​ به سرورِ شهر اهدا کنید تا اصلاً برای دادنِ مجوز در نظر گرفته بشید.»

یوان بی‌درنگ به عرق کردن‌بعد​ افتاد و گفت: «پول...؟ داریم‌جریمه​ از چه مبلغی حرف می‌زنیم؟»

نگهبان گفت: «بیشترِ‌شما​ مردم دست‌کم ۱۰٬۰۰۰٬۰۰۰‌جلوگیری​ سکهٔ طلا اهدا می‌کنن.»

دهانِ یوان از‌تاریخ​ تعجب باز ماند:‌۱۰۰٬۰۰۰​ «۱۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سکهٔ طلا؟!»

اگر کسی مجبور بود برای استفاده از بازارِ ققنوسِ زرین‌زیاد​ ۱۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سکه بپردازد، همان بهتر که جای دیگری می‌رفت! دست‌کم‌اگه​ این‌گونه هنوز ۱۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سکهٔ طلا برای خرج کردن برایش باقی می‌ماند!

یو رو سر تکان داد؛ نمی‌توانست منطقِ این سیستم را درک کند: «اصلاً بازارِ‌برید​ ققنوسِ زرین چه چیزِ خاصی داره؟ به نظرِ من که درخواستِ ۱۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سکه برای‌مجبور​ یه مجوزِ خرید واقعاً مسخره‌ست. هیچ آدمِ عاقلی این‌همه پول پای همچین چیزی نمی‌ده.»

نگهبان هدفِ واقعیِ بازارِ ققنوسِ زرین را برایشان توضیح داد: «اشتباهت همین‌جاست، بانوی جوان. با اینکه شاید گرون باشه، اما کاملاً‌جریمه​ ارزشش رو داره، چون افرادی که اینجا پیدا می‌کنی بیشترشون متخصصای نامداری با پشتیبانی یا مقامِ عظیم توی این دنیا هستن‌کند​ و بیشترِ مردم عمدتاً برای ارتباط گرفتن با این افراد به اینجا میان— خرید کردن فقط توی درجهٔ دوم قرار داره.»

یو رو‌بعد​ سر تکان داد:‌بشید​ «آها... این‌جوری منطقی‌تره...»

یوان آهی کشید: «پس میوهٔ روح چی می‌شه؟ از‌جمعیتِ​ اونجایی که نمی‌تونیم بدونِ خرج کردنِ ۱۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سکهٔ طلای‌روز​ اضافه واردِ اینجا بشیم، باید جای دیگه‌ای دنبالشون بگردیم.»

یکی از نگهبان‌ها با شنیدنِ حرفِ یوان‌دستگیر​ گفت: «میوهٔ روح؟ اگه دنبالِ میوهٔ روح هستید،‌تالارِ​ فقط می‌تونید داخلِ بازارِ ققنوسِ زرین پیداشون کنید.»

یوان دوباره‌مهمانِ​ آه کشید:‌جمعیتِ​ «چه بد...»

یکی از نگهبان‌ها ناگهان گفت: «البته اگه واقعاً‌می‌شید​ می‌خواید واردِ بازارِ ققنوسِ زرین بشید، روش‌هایی هم‌زمانتون​ هست که نیازی به پرداختِ پول یا مجوز نداره.»

یوان بی‌درنگ پرسید: «چه روش‌هایی؟»

«راستش خیلی ساده‌ست.»

نگهبان‌ها پیش از‌شما​ حرف زدن نگاهی‌جلوگیری​ به هم انداختند—

«فقط به یه توصیه‌نامه‌دستگیر​ از یه تزکیه‌گر در رتبهٔ‌می‌خواید​ استادِ بزرگِ روح نیاز دارید!»

«اگه به رتبهٔ استادِ بزرگِ‌نگهبان​ روح برسید، اجازه دارید بدونِ هیچ‌جلوگیری​ محدودیتی واردِ بازارِ ققنوسِ زرین بشید!»

«هاهاها!»

نگهبان‌ها پس از آن زدند زیرِ خنده، چرا‌بیش​ که فکر می‌کردند پرداختِ ۱۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سکهٔ طلا واقع‌بینانه‌تر از‌تاریخ​ پیدا کردنِ شخصی در رتبهٔ استادِ بزرگِ روح است.

یوان با لبخندی آسوده‌خاطر گفت: «استادِ‌۱۰۰٬۰۰۰​ بزرگِ روح؟ پس چرا زودتر نگفتید؟‌تالارِ​ ما همین الان یکی اینجا داریم.»

نگهبان‌ها یوان را جدی نگرفتند و با صدای‌شما​ بلندتری شروع به خندیدن کردند: «الان چی گفتی؟ اینکه‌دارید​ یه استادِ بزرگِ روح بینِ شماست؟ کی؟ تو؟ هاهاها!»

یوان در حالی که به شیائو‌تاریخ​ هوا اشاره می‌کرد، گفت: «خب، اون دقیقاً‌باید​ استادِ بزرگِ روح نیست— یه پادشاهِ روحه.»

«پادشاهِ روح؟! هاهاهاهاها!» نگهبان‌ها با شنیدنِ حرفش‌شلوغیِ​ چنان از تهِ دل خندیدند که روی‌بمونید​ زمین غلت زدند و از خنده روده‌بر شدند.

یوان با چهره‌ای مات‌ومبهوت به‌بشید​ نگهبان‌ها نگاه کرد. آخر چرا‌باید​ این‌قدر می‌خندیدند؟ کجای حرفش خنده‌دار بود؟

یکی از نگهبان‌ها ناگهان گفت: «اگه... اگه این دختربچه یه تزکیه‌گر‌جلوگیری​ با پایهٔ تزکیهٔ استادِ بزرگِ روح باشه، پادشاهِ روح که پیشکش،‌تاریخ​ من لختِ مادرزاد یه دورِ کامل دورِ بازارِ ققنوسِ زرین می‌دوم!»

«فقط بازارِ ققنوسِ زرین؟ اگه‌بعد​ واقعاً پادشاهِ روح باشه، من حاضرم‌می‌شید​ لخت دورِ کلِ شهر بدوم! هاهاها!»

«...»

یو رو و یوان‌دستگیر​ با تعجب ابرویی بالا انداختند‌می‌خواید​ و به یکدیگر نگاه کردند.

«شما دو تا سرِ پست به چی‌مهمانِ​ می‌خندید؟ این اواخر حالم حسابی گرفته‌ست، بد نیست‌فقط​ یه کم بخندم! یالا، بگید چی این‌قدر خنده‌داره!»

ناگهان صدای زنانه‌ای رسا اما عصبی طنین‌انداز شد. نگهبان‌ها با‌جریمه​ شنیدنِ این صدا بی‌درنگ خنده‌شان را خوردند و با چهره‌هایی‌تمدید​ وحشت‌زده برگشتند، طوری که انگار به چشمِ مرگ خیره شده بودند.

یوان و یو رو نیز برگشتند تا به شخصی که تازه‌اجازه​ حرف زده بود نگاه کنند. زنِ بسیار زیبایی در اواخرِ دههٔ بیستِ‌می‌خواید​ زندگی‌اش، با ردایی قرمز که نقشِ ققنوسِ زرین داشت، به سمتشان می‌آمد.

«بـ-بانو فنگ!» نگهبان‌ها در حالی که پشتشان خیسِ‌می‌شید​ عرقِ سرد شده بود، بی‌درنگ به خاک افتادند: «مـ-ما‌تمدید​ اشتباه کردیم که سرِ پست خندیدیم! لطفاً رحم کنید!»

با این حال، زنی که بانو فنگ خطاب می‌شد،‌جمعیتِ​ با سردی پوزخند زد: «حرفم رو نشنیدید؟ می‌خوام بدونم‌روز​ چی این‌قدر خنده‌داره که باعث شده مثلِ دیوونه‌ها بخندید!»

«خـ-خب... راستش...»

نگهبان‌ها شروع کردند‌شما​ به توضیح دادنِ‌جلوگیری​ ماجرا برای بانو فنگ.

چند لحظه بعد، توجهِ بانو‌بشید​ فنگ از نگهبان‌ها به یوان‌باید​ و دو دخترِ کنارش جلب شد.

بانو فنگ چشم‌هایش را برایشان ریز کرد:‌مهمانِ​ «پس فکر می‌کنید شوخی کردن در موردِ‌حدِ​ پادشاهِ روح بودن خنده‌داره، هان؟» و ناگهان—

بوووم!

پایهٔ تزکیهٔ یک استادِ بزرگِ روح ناگهان از بدنِ بانو فنگ فوران‌دارید​ کرد و فضا را از فشاری خفه‌کننده انباشت، چنان‌که یوان و یو‌باید​ رو به سرفه افتادند، گویی در نفس کشیدن مشکل پیدا کرده بودند.

«هنوز هم‌بعد​ فکر می‌کنید‌دستگیر​ خنده‌داره که—»

اما پیش از آنکه بانو فنگ بتواند حتی جمله‌اش‌جمعیتِ​ را تمام کند، شیائو هوا با صدایی بامزه اما خشمگین‌بمونید​ داد زد: «چطور جرئت می‌کنی به داداش یوان صدمه بزنی!»

بوووم!

فشاری عظیم که بسیار فراتر از فشارِ بانو فنگ‌حدِ​ بود، ناگهان پدیدار شد و پیش از آنکه بانو‌دستگیر​ فنگ را به زانو دربیاورد، فشارِ او را خنثی کرد.

«ایـ-این؟!» بانو فنگ با زحمتِ فراوان سرش‌جریمه​ را بالا آورد تا به شیائو هوا نگاه‌هزینه​ کند؛ نگاهش لبریز از شوک و وحشت بود.

«یه پادشاهِ روح!»

ناولها | novelha.net