چپتر 89: خونِ ققنوس
0شیائو هوا باداشته— لحنی نگران پرسید: «واقعاًمنشأ حالت خوبه، داداش یوان؟»
یوان سر تکان داد:ایزدیِ «آره، صدمه ندیدم. فقطققنوسِ داشت خونم رو میمکید، همین.»
یو رو ابروهایش را بالا داد و بهدرسته بانو فنگ نگاه کرد که همچنان با چهرهایهست شرمسار آنجا زانو زده بود: «خونت رو میمکید؟»
یوان لحظهای بعد گفت: «بههرحال، بیایید این موضوعکمیابی رو فراموش کنیم و به گشتوگذارمون ادامه بدیم— هنوزواقعیه یه موردِ دیگه مونده و خیلی دلم میخواد ببینمش.»
بانو فنگ بهسرعت از جا برخاست و گفت:حتی «همین الان، مهمانِ عزیز!» سپس بشکنی زد و سومیناون و آخرین محفظهٔ نمایش، گنجینهٔ درونش را نمایان کرد.
وقتی سومین گنجینه نمایان شد،افسانهای هم یو رو و همفهمیدنِ یوان ابروهایشان را بالا دادند.
یوان سرش را جلوی محفظه برد وققنوسه چشمانش را ریز کرد تا مطمئن شودبرای که اشتباه نمیبیند: «این... یه لوح یشمیه؟»
یو رو نیز با کنجکاویققنوسها به آن نگاه کرد: «این شیءاون یه حسِ غیرقابلتوصیفی داره... این چیه؟»
بانو فنگ جواب داد: «لوح یشمی فقطمنشأ یه ظرفه. گنجینهٔ اصلی درونشه، و داخلِکمیابی لوح یشمی تنها یک قطره خون قرار داره.»
هر دو باجانورِ تعجب به اوتعلق نگاه کردند: «خون؟»
بانو فنگ با لبخندی بر لب گفت: «البتهدرسته این یه خونِ معمولی نیست، چون روزگاری بههست یک جانورِ ایزدیِ افسانهای تعلق داشته— ققنوسِ سرخ.»
با فهمیدنِ منشأ آن، حتی شیائو هوا هم علاقهمندبودند شد، چرا که ققنوسها جانورانِ ایزدیِ بسیار کمیابی بودند:راهی «ققنوسِ سرخ؟ یعنی داخلِ اون لوح یشمی خونِ ققنوسه؟»
بانو فنگ سرداشته— تکان داد: «درسته، ومنشأ این خونِ ققنوسِ اصیله.»
یوان پرسید: «از کجاایزدیِ میفهمید که خونِ ققنوسِققنوسِ واقعیه؟ راهی برای آزمایشش هست؟»
بانو فنگ به آنها گفت: «هست، اما برای این کار یک نفر باید خون رو بخوره و اثراتشاما رو بسنجه، که چون فقط یه قطره ازش وجود داره، هدر دادنِ محضه. با این حال، ما بدونِداده نیاز به آزمایش میدونیم که این خونِ ققنوسِ واقعیه، چون خودِ ققنوسِ سرخ اون رو به ما داده.»
یوان با چشمانی گردشدهچرا به او نگاه کرد:کمیابی «چی؟ شما ققنوس رو دیدهاید؟»
بانو فنگ سر تکان داد: «نه، ندیدهام. خونِحتی ققنوس نسلهای زیادی دستبهدست شده، و این اجدادِ مناون بودند که خونِ ققنوس رو از ققنوسِ سرخ گرفتند.»
یو رو از او پرسید: «کهتعلق اینطور. پس این خونِ ققنوس بهجز اینکهعلاقهمند خیلی کمیابه، واقعاً کارِ دیگهای هم میکنه؟»
بانو فنگ بهسرعت سر تکان داد: «البته. خونِ ققنوس یه گنجینهٔ معجزهآسا با اثراتِ فراوانه. یک قطرهاش میتونه یه آدمِ نیمهجان رو به زندگی برگردونه! همچنین میتونه هر بیماریمحضه و جراحتی رو درمان کنه، و حتی میتونه اندامهای قطعشدهتون رو دوباره رشد بده. از این گذشته، اگه خونِ ققنوس رو بخورید، طولِ عمرتون بهطورِ چشمگیری افزایش پیدا میکنه!فراوانه بسته به کیفیتِ خون و قدرتِ ققنوسی که ازش گرفته شده، میتونه حتی به یک فانی بیش از ۱۰٬۰۰۰ سال طولِ عمر ببخشه، بدونِ اینکه نیازی به تزکیه داشته باشه!»
درمانِ هر بیماری یا جراحتی...؟
با شنیدنِ این حرف، حالتیسرخ ژرف در چهرهٔ یوان پدیدار شدققنوسها و بیدرنگ فکری به ذهنش رسید.
اگه شبنم شفاف بینقص توی زندگیِ واقعی روی بدنم تأثیر گذاشت، شاید اینعلاقهمند خونِ ققنوس هم بتونه بیماریم رو درمان کنه؟ حتی اگه فقط یه احتمالمیفهمید باشه، باید به هر قیمتی شده این خونِ ققنوس رو به دست بیارم!
یوان تصمیم گرفت ازبودند او بپرسد: «امم... دردرسته ازای خونِ ققنوس چی میخواید؟»
بانو فنگ با چهرهای غافلگیرشده به او نگاه کرد:بودند «شما این خونِ ققنوس رو میخواید؟» یو رو وراهی شیائو هوا هم همینطور. چرا او خونِ ققنوس را میخواست؟
یوان سر تکان داد: «بله...»
بانو فنگ گفت: «همم... راستش نمیدونم... قبلاً پیشنهادهایققنوسِ بیشماری داشتم، اما هیچکدوم نتونستن توجهم رو جلبجانورانِ کنن، و فعلاً هم چیزی توی ذهنم نیست.»
شیائو هوا ناگهان به میانِ حرف پرید:ققنوسه «بقیهٔ گنجینههای درجهٔ ایزدی چطور؟ شیائو هوا میتونهآزمایشش در ازای خونِ ققنوس همهشون رو بهت بده.»
از آنجا که این نخستین باری بود کهکمیابی چنین اشتیاقِ شدیدی در چشمانِ یوان میدید، میخواستمیفهمید تمامِ تلاشش را برای کمک به او بکند.
بانو فنگ از او عذرخواهیسرخ کرد: «متأسفم، ارشد، اما منچرا چیزِ دیگهای رو ترجیح میدم...»
یو رو با اخمی کمرنگ برتعلق چهره پرسید: «اگه نگید چی میخواید، ماعلاقهمند از کجا باید بدونیم چی معامله کنیم؟»
بانو فنگ با لحنی مضطرب گفت: «خب... با اینکه هیچوقت واقعاً به اینراهی فکر نکرده بودم که در ازای خونِ ققنوس چی میخوام، فکر کنم الانوجود یه چیزی توی ذهنم هست...» و سپس برگشت تا به یوان نگاه کند.
یوان با دیدنِ نگاهِ او ابروهایشجانورانِ را بالا داد: «ها؟» اما خیلی زوددرسته فهمید که او از وی چه میخواهد.
از اوتعلق پرسید: «شما... خونِسرخ من رو میخواید؟»
«...» بانو فنگ بیدرنگ جواب ندادتعلق و پیش از آنکه با خجالتحتی سر تکان دهد، لحظهای طولانی ساکت ماند.
یوان بیدرنگ موافقت کرد: «باشه، چقدراون میخواید؟ تا وقتی که من روواقعیه نکشه، هر چقدر خون بخواید بهتون میدم.»
چشمهای بانو فنگعلاقهمند از هیجان سوسو زدبسیار و گفت: «وا... واقعاً؟»
یو رو با ناباوری به او نگاه کرد: «دا... داداش... واقعاً میخوای...؟» هرچند به دستبودند آوردنِ خونِ ققنوسِ واقعی در ازای خونِ خودش معاملهٔ بسیار خوبی به نظر میرسید، اماکار کلِ این وضعیت بهشدت مشکوک بود، چون بیش از حد خوب بود که واقعیت داشته باشد.
یوان سر تکان داد:ایزدیِ «آره، مشکلی نیست. فقطققنوسِ خونمه. دیر یا زود برمیگرده.»
سپس به بانو فنگبودند نگاه کرد و ادامه داد:اصیله «چطوری میخوای خونم رو بگیری؟»
او گفت: «اوه...علاقهمند راستش داشتم فکر میکردمبسیار مستقیم از بدنتون بنوشمش...»
با شنیدنِ حرفش لرزهققنوسِ بر تنِ یوان افتاد:حتی «مستقیم از بدنم بنوشی؟»
این برایروزگاری خونِ ققنوسه!ایزدیِ باید تحمل کنم!
یوان پیش ازکمیابی آنکه سر تکان دهد،ققنوسه در دل فریاد زد.
دستش را بالا آورد وققنوسها بازوهای رنگپریده و صافش رایعنی به او نشان داد: «بفرما.»
بانو فنگ با دیدنِققنوسِ این صحنه، بیاختیار لبهایحتی سرخ و جذابش را لیسید.
«...»
یوان با دیدنِ این صحنه بیشتر لرزید.ققنوسه با خودش فکر کرد که احتمالِ خونآشامبرای بودنِ بانو فنگ دارد هر لحظه بیشتر میشود.
شیائو هوا ناگهان با چشمانی ریزشده به او هشداربودند داد: «اگه کارِ مشکوکی با داداش یوان بکنی، شیائوراهی هوا این بار مثلِ دفعهٔ قبل دست نگه نمیداره.»
بانو فنگ باداشته— چهرهای ترسان گفت: «جـ...منشأ جرئتش رو ندارم، ارشد...»
سپس بانو فنگ بهایزدیِ یوان پیشنهاد داد: «چراققنوسِ به جای راحتتری نریم؟»
پس از آنکه یوانبودند سر تکان داد، بانودرسته فنگ گفت: «دنبالم بیایید.»
مدتی بعد، واردِ اتاقی پشتِ چند پرده در طبقهٔبودند ششم شدند. آنجا بهوضوح اتاقِ شخصیِ بانو فنگ بود، چرابرای که پر از اثاثیه و حتی یک تختِ بزرگ بود.
بانو فنگ به تختِققنوسِ بزرگِ سرخرنگ اشاره کرد:حتی «لطفاً روی تخت بنشینید.»
یوان سر تکانجانورِ داد و بیدرنگتعلق روی تخت نشست: «باشه.»
سپس بانو فنگ کنارش نشست، دراون حالی که یو رو و شیائوواقعیه هوا چند متر آنطرفتر ایستاده بودند.
بانو فنگ با صداییچرا ملایم به او گفت:کمیابی «هر وقت آماده بودید.»
یوان سر تکان داد و با استفادهمنشأ از پرتگاهِ پرستاره بریدگیِ کوچکی در قسمتِ پایینِبودند کفِ دستش ایجاد کرد. بیدرنگ خون سرازیر شد.
بانو فنگ بهسرعت دستش را گرفت و باققنوسِ لبهای نرمش بر زخمِ او بوسه زد وجانورانِ نگذاشت حتی یک قطره از خونش هدر برود.
«ممم...»
صداهای شهوتانگیزی از بانو فنگ به گوش میرسید. او داشت خونِ یوانققنوسه را که به دلیلی نامعلوم بهطرزِ غیرقابلدرکی خوشمزه بود، مزهمزه میکرد و تنهانفر یک قطره از آن کافی بود تا بانو فنگ را کاملاً معتاد کند.
در همین حین، یوان تمامِ تلاشش را میکرد تا چهرهاش را بیتفاوتجانورانِ نگه دارد، اما حسِ لبهای نرمِ بانو فنگ بیش از حد تحریککننده بود،برای بهویژه زبانش که داشت زخمش را بهآرامی، تقریباً شبیه به یک سگ، میلیسید.
یو رو در حالی که تماشا میکردند، به شیائو هوافهمیدنِ زمزمه کرد: «فکر میکنی چرا اینقدر از خونِ داداشم خوششیعنی میاد؟ نکنه واقعاً یه خونآشامه که خودش رو شبیهِ آدمها کرده؟»
شیائو هوا سر تکان داد و گفت: «نه، خونآشاماصیله نیست. اما در موردِ اینکه چرا داره خونِ داداشاما یوان رو میخوره... شیائو هوا چند دلیل به ذهنش میرسه.»
«خونِ داداش یوان ممکنه خاصققنوسها باشه... شاید تبارِ منحصربهفردی داره کهاون باعث میشه مردم بهش معتاد بشن.»
یو رو با چشمانیققنوسِ گردشده به او نگاه کرد:علاقهمند «ها؟ اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»
شیائو هوا سر تکان داد و گفت: «تبارهای منحصربهفردِ زیادی توی این دنیاعلاقهمند هست و بعضیهاشون اثرهای قدرتمند و غیرقابلدرکی دارن، مثلِ خونی که میتونه تزکیهٔمیفهمید جانورانِ جادویی رو بالا ببره یا خونی که حتی میتونه گنجینهها رو تقویت کنه.»
یو رو با شنیدنِبودند کارهایی که تبارها میتوانستند بکنند،اصیله شگفتیاش را ابراز کرد: «وای...»
سپس یو رو پرسید: «ولی اگهجانورانِ خونِ داداشم میتونه روی آدمها اثرققنوسه بذاره، چرا ما تحتتأثیرش قرار نگرفتیم؟»
شیائو هوا گفت: «شاید فقط روی بعضیهامنشأ اثر میذاره، همونطور که بعضی داروها رویکمیابی یه عده بهتر از بقیه جواب میدن.»
یو روروزگاری سر تکانایزدیِ داد: «منطقیه...»
چندین دقیقه بعد، یوان کمکم احساسِ سرگیجه کرد، بنابراین بهکجا شانههای بانو فنگ زد و گفت: «فکر کنم به حدِ نهاییمباید رسیدم... اگه خونِ بیشتری از دست بدم، احتمالاً از خونریزی میمیرم...»
«آآآآههه~!»
چند ثانیه بعد، بانو فنگ لبهایش را از رویعلاقهمند زخمِ او برداشت و حتی آهی بلند و حاکی ازدرسته رضایت کشید، طوری که انگار تازه چیزِ خوشمزهای نوشیده بود.
بانو فنگ به او گفت: «ممنونم،تعلق مهمانِ گرامی... نمیدونم چرا اینقدر هوسِحتی خونتون رو کرده بودم، اما الان راضیام.»
«...»
با اینحتی حال، یوانچرا پاسخی نداد.
بانو فنگ متوجه شد که یوان بامنشأ چشمانی گردشده به او خیره مانده است،کمیابی بنابراین دوباره او را صدا زد: «مهمانِ گرامی؟»
یوان به او که چشمانِ قهوهایاشتعلق پس از نوشیدنِ خونِ او ناگهان طلاییعلاقهمند شده بود، گفت: «چشمهاتون... تغییرِ رنگ دادن...»
«ها؟»
بانو فنگ با شنیدنِ حرفهایققنوسها یوان، تقریباً با حالتی وحشتزده،یعنی بیدرنگ به دنبالِ آینهای گشت.
ناگهان بانو فنگ با صدایی هیجانزده فریاد زدحتی و افرادِ حاضر در اتاق را مبهوت کرد:یعنی «طلاییه... واقعاً طلایی شده! هاهاها! برگشت! قدرتهام برگشتن!»
یوان در حالی که متعجب بودتعلق او دربارهٔ چه چیزی حرف میزند،حتی ابروهایش را با گیجی بالا انداخت: «قدرتها...؟»