---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 947: هویتِ راستینِ سرور (۲) • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 947: هویتِ راستینِ سرور (۲)

0

همم؟ صدای این‌مدیر​ قدم‌ها برای یه‌گستاخ​ انسان خیلی سنگینه.

یوان با شنیدنِ صدای‌خون​ قدم‌های سرور، خیلی زود‌دوباره​ متوجهِ این موضوع شد.

چند لحظه بعد، صدای قدم‌ها‌هستم​ قطع شد، اما سرور هنوز‌جرئت​ خودش را نشان نداده بود.

یوان با‌ناگهان​ لبخندی آرام‌گستاخ​ پرسید: «دودل شدی؟»

«نه، فقط به تو کمی زمان‌گستاخ​ می‌دهم تا خودت را آماده کنی.‌منتظرِ​ ظاهرِ من... ممکن است شوکه‌ات کند.»

یوان خندید و گفت: «بذار‌هستم​ حدس بزنم، خیلی زشتی؟ واسه‌جرئت​ همینه که توی اون غار موندی.»

مدیر ناگهان داد زد: «گستاخ!»

«فقط شوخی کردم. به‌هرحال، نیازی‌شوخی​ نیست منتظرِ من بمونی. من‌منتظرِ​ از قبل هویتِ راستینت رو می‌دونم.»

سرور که کاملاً‌مدیر​ غافلگیر شده بود،‌گستاخ​ پرسید: «اوه؟ می‌دانی؟»

«آره. خب، نه دقیقاً، اما می‌دونم که انسان‌دوباره​ نیستی. تو یه جانورِ ایزدی هستی، مگه نه؟‌می‌کردم​ گونه‌ات رو نمی‌دونم، اما قطعاً یه جانورِ ایزدی هستی.»

«...»

پس از لحظه‌ای سکوت، صدای‌شوخی​ قدم‌ها ادامه یافت و هیکلِ‌منتظرِ​ بزرگی از غار نمایان شد.

«چطور فهمیدی؟‌موندی​ و از‌ناگهان​ کِی می‌دانی؟»

سرور این را پرسید و پس از‌سگی​ مدت‌ها برای نخستین بار از غار بیرون‌مقایسه​ آمد و هیکلِ عظیمش را نشان داد.

یوان با حسِ‌دقیق‌تر​ ایزدی‌اش به هیکلِ‌ماستیف​ سرور نگاه کرد.

سرور حدود ۱۰ متر قد داشت. بدنش شبیهِ‌نیازی​ ببر بود و پوششی زیبا از خزِ ضخیم‌کاملاً​ و سرخ‌رنگ داشت، تقریباً شبیهِ یک ماستیفِ تبتی.

یوان با صدایی‌مدیر​ آرام پرسید: «تو‌گستاخ​ چی هستی، ببر؟»

سرور گفت: «من به تبارِ‌هستم​ ماستیفِ باستانی تعلق دارم. به‌طور‌جرئت​ دقیق‌تر، یک ماستیفِ خون هستم.»

«ماستیف، پس تو یه سگی؟»

مدیر دوباره سرش داد زد: «چطور‌کردم​ جرئت می‌کنی تبارِ ماستیفِ خون رو‌قبل​ با یه سگِ ساده مقایسه کنی!»

سرور خندید: «فکر‌مدیر​ می‌کردم بیشتر مضطرب یا‌شوخی​ غافلگیر شوی. چه حیف.»

یوان شانه‌ای بالا انداخت: «من تا الان توی‌دوباره​ تزکیهٔ آنلاین با کلی جانورِ ایزدی روبه‌رو شدم.‌می‌کردم​ ماستیف‌های خون در مقایسه با ققنوس‌ها یا اژدهایان چطورن؟»

«خب، این به درجهٔ تبار و نژادِ ما بستگی دارد. همهٔ ققنوس‌ها و اژدهایان برابر زاده نمی‌شوند. برای‌مضطرب​ مثال، بیش از ۱۰ نوع ققنوسِ مختلف وجود دارد و ققنوسِ زرین در میانِ تمامِ ققنوس‌ها رتبهٔ ۴‌نژادِ​ را دارد. در این میان، اژدهایان بیش از ۱۰۰ تبارِ مختلف دارند و اژدهای سیلاب در رتبهٔ ۹۴ است.»

«ماستیف‌های خون، هرچند نمی‌توانند با قدرتمندترین‌کردم​ اژدهایان و ققنوس‌های بیرون رقابت کنند، اما‌هویتِ​ ما از بیشترِ ققنوس‌ها و اژدهایان قوی‌تریم.»

یوان زمزمه کرد: «که این‌طور...»

و ادامه داد: «به‌هرحال، خیلی‌هستم​ وقت نیست که به‌خاطرِ حرفی‌جرئت​ که لیا زد، این رو فهمیدم.»

مدیر با تعجب گفت: «مـ-من؟!»

سرور چشم‌هایش را باریک کرد و‌کردم​ گفت: «بگذار حدس بزنم... وقتی گفت نمی‌تواند‌هویتِ​ فنونِ مُهرِ اهریمن را بیاموزد، متوجه شدی.»

یوان سر تکان داد: «درسته. همهٔ انسان‌ها می‌تونن‌کردم​ فنونِ مُهرِ اهریمن رو یاد بگیرن. تنها موجوداتی که‌می‌دونم​ نمی‌تونن یادشون بگیرن، جانورانِ جادویی و جانورانِ ایزدی هستن.»

رو به لیا کرد‌خون​ و پرسید: «تو هم‌دوباره​ یه ماستیفِ خون هستی؟»

اما لیا‌به‌طور​ جوابی به‌خون​ او نداد.

یوان سپس پرسید: «اگه نمی‌خوای، نیازی نیست بهم بگی. اما کنجکاوم. اگه‌قبل​ اون می‌تونه به یه انسان تبدیل بشه و با بقیهٔ انسان‌ها تعامل کنه،‌ایزدی​ چرا تو همین کار رو نمی‌کنی؟ در عوض، ترجیح دادی این بالا بمونی.»

سرور آهی کشید: «این‌طور نیست‌داد​ که نخوام به انسان تبدیل‌نیازی​ بشم. نمی‌تونم— دست‌کم الان نه.»

«چرا نمی‌تونی؟‌به‌طور​ چی جلوت‌خون​ رو گرفته؟»

«در حالِ حاضر دارم آرایهٔ بزرگی رو سرپا نگه می‌دارم که به انرژی روحیِ عظیمی نیاز داره. مدام داره انرژی روحی‌ام رو‌بالا​ می‌مکه— اون‌قدر که حتی نمی‌تونم ذره‌ای از اون رو برای تبدیل شدن به انسان کنار بذارم. و قبل از اینکه بپرسی، نه،‌بیش​ این اون آرایهٔ بزرگی نیست که قلهٔ این کوه رو پنهان می‌کنه. در واقع، این "آرایهٔ بزرگ" بیشتر شبیهِ "مُهری" در درونِ بدنمه.»

«آرایهٔ بزرگ چه کار می‌کنه؟»

سرور با این حرفش‌ناگهان​ او را مات‌ومبهوت کرد: «این‌به‌هرحال​ دنیا رو زنده نگه می‌داره.»

«ها؟ منظورت چیه؟»

«ببین، آرایهٔ بزرگ و پهناوری این دنیا رو احاطه کرده. نمی‌تونی ببینیش، اما وجود داره. همین آرایهٔ‌بیشتر​ بزرگه که جلوی فروپاشیِ این دنیا رو گرفته. اگه غیرفعالش کنم، این دنیا نابود می‌شه. ضمناً وظیفهٔ منه‌تبار​ که این آرایهٔ بزرگ رو همیشه فعال نگه دارم و میلیون‌ها ساله که دارم همین کار رو می‌کنم.»

زبانِ یوان بند آمد. چیزی‌شوخی​ که سرور به او گفت، حتی‌بمونی​ از دورترین تصوراتش هم فراتر بود.

سرور پس از لحظه‌ای سکوت‌داد​ گفت: «حتماً برات سؤال شده که‌نیست​ چرا این دنیا در آستانهٔ نابودیه.»

یوان تأمل کرد‌دقیق‌تر​ و پرسید: «ربطی‌ماستیف​ به تزکیهٔ آنلاین داره؟»

«آره، ربط داره.»

«از اونجا که خودت می‌دونی تزکیهٔ آنلاین که‌نیازی​ توی نُه آسمان رخ می‌ده اون بیرون وجود‌کاملاً​ داره، کارم برای توضیح دادن خیلی راحت‌تر می‌شه.»

«این دنیا که به نامِ زمین شناخته می‌شه، روزگاری بخشی از نُه‌منتظرِ​ آسمان بود، اما طیِ جنگی عظیم جدا شد که نه‌تنها "زمین" رو از‌نیستی​ نُه آسمان بیرون کشید، بلکه هم‌زمان "نُه آسمان" رو هم به وجود آورد.»

یوان سرش‌به‌طور​ را کج‌خون​ کرد: «نمی‌فهمم.»

«خب ببین، نُه آسمان همیشه به ۹ قلمروِ مختلف تقسیم نشده بود. نُه آسمان قبلاً یک مکانِ واحد بود. این یعنی آسمانِ‌بالا​ زیرین و تمامِ آسمان‌های دیگه توی یک بُعد قرار داشتن، برای همین نیازی نبود عروج کنی یا پایین بیایی. با این حال، چون‌نوع​ دنیا خیلی پهناور بود، مردم نُه قارهٔ مختلف ساختن و هر قاره "آسمانِ اول"، "آسمانِ دوم"، "آسمانِ سوم" و الی آخر نامیده می‌شد...»

«اگه برات سؤاله،‌داد​ نُه آسمان قبلاً‌کردم​ آسمانِ ایزدی نامیده می‌شد.»

یوان همان‌طور که‌مدیر​ اطلاعات را هضم می‌کرد،‌شوخی​ زمزمه کرد: «که این‌طور...»

«به هر حال، زمین نمی‌تونست بخشی از نُه آسمانِ جدید باشه، چون خیلی کوچیک بود‌فکر​ و خیلی دور افتاده بود. بدونِ پشتیبانیِ نُه آسمان هم زمین نمی‌تونست روی پای خودش‌ماستیف‌های​ بایسته، برای همین به این آرایهٔ بزرگ نیازه تا این دنیا رو یکپارچه نگه داره.»

یوان گفت: «تعجب می‌کنم که‌هستم​ با اون پایهٔ تزکیه می‌تونی‌جرئت​ این دنیا رو سرپا نگه داری.»

سرور آهی کشید: «پایهٔ تزکیه‌ام فقط به‌به‌هرحال​ خاطرِ مُهرِ درونم تا اوجِ امپراتورِ روح‌راستینت​ پایین اومده. تزکیهٔ واقعی‌ام در حقیقت خیلی بالاتره.»

یوان سر تکان داد: «وضعیتِ دنیای‌گستاخ​ خودمون و نُه آسمان رو می‌فهمم، اما‌بمونی​ قضیهٔ تزکیهٔ آنلاین چیه؟ هدفِ واقعی‌اش چیه؟»

سرور گفت:‌به‌طور​ «دارم به‌خون​ اونجا هم می‌رسم.»

ناولها | novelha.net