چپتر 38: شمشیرِ پرنده
0تأییدِ مو چینگ...؟ یعنیچشمانِ مو چینگ همون مردیفاصله بود که الان دیدم؟
یوان با دیدنِفاصله اعلان، با گیجیمعادلِ ابروهایش را بالا داد.
«تأییدِ مو چینگ: دسترسی به رویدادهای خاصی را فراهم میکند.»
این دیگه چهجور اثریه؟
یوان باچرا دیدنِ توضیحاتدنیای بیشتر گیج شد.
برخلافِ سپاسِ مو ژو که به اودنیای مزایای تهاجمی میداد، تأییدِ مو چینگ جزبدونِ یک توضیحِ مبهم هیچچیزِ دیگری در بر نداشت.
انگار قرار نیست هرآمادهم اثری مثلِ سپاسِ مورتبه ژو مزایایی داشته باشه...
مدتی بعد یوان پرسید: «شیائو هوا، حالا که یهدنیای هیولا تو رتبهٔ جنگجوی روح رو شکست دادم، فکرهیچ میکنی آمادهم تا با بقیهٔ هیولاهای همین رتبه بجنگم؟»
«اوهوم. ولی هیولاهای رتبهٔ جنگجوی روح معمولاً تو این منطقه پرسه نمیزنن. عنکبوتِ اهریمنی حتماً یه استثنامیکشید بوده. اگه داداش یوان میخواد با هیولاهای رتبهٔ جنگجوی روح بجنگه، باید بریم خیلی پایینتر سمتِ جنوب،میکشه به جنگلِ بامبوی بنفش. اونجا میتونیم هیولاهایی بینِ لایهٔ ۱ تا لایهٔ ۳ از جنگجوی روح پیدا کنیم.»
یوان پرسید: «اونجا چقدر دوره؟»
شیائو هوا بامیکنی بیخیالی جواب داد:هیولاهای «چند هزار مایل.»
«چند هزار؟!»
چشمانِ یوان از شوک گرد شد، چرا که این فاصله دربدونِ دنیای واقعی معادلِ سفر از یک قاره به قارهای دیگر بود! بدونِامم هواپیما یا هیچ وسیلهٔ نقلیهای چقدر طول میکشید تا به آنجا برسند؟
تصمیم گرفت بپرسد:شوک «امم... و چطوریفاصله قراره بریم اونجا؟»
شیائو هوا با آرامش جواب داد: «پروازهمین میکنیم دیگه. مگه اینکه داداش یوان بخوادپرسه تا اونجا بدوه، که چند روزی طول میکشه.»
یوان با چشمانی گرد به او نگاه کردفاصله و مهارتهایش را بهکلی از یاد برد: «یـ-یه لحظههواپیما صبر کن... الان گفتی "پرواز"؟ تو میتونی پرواز کنی؟!»
شیائو هوا سر تکان داد و گفت: «وقتی یه تزکیهگر به رتبهٔ استادِ بزرگِ روح برسه،طول میتونه انرژی روحیِ درونِ بدن و محیطِ اطرافش رو دستکاری کنه و تو آسمون اوج بگیره. البتهروزی افرادِ بااستعدادی هم پیدا میشن که قبل از رسیدن به رتبهٔ استادِ بزرگِ روح بتونن پرواز کنن.»
«ولی چون داداش یوان هنوزچرا نمیتونه پرواز کنه، شیائو هوا باقاره یه شمشیرِ پرنده تو رو میبره.»
شیائو هوا پس از گفتنِ اینهیولاهای حرف، شمشیری از کیسهٔ ذخیرهسازیاش بیرونمعمولاً آورد و آن را به هوا انداخت.
انتظار میرفت جاذبه شمشیر را به سمتِ زمینفاصله بکشد، اما شمشیر در واقع در هوا معلق ماند،هواپیما انگار که دستی نامرئی آن را نگه داشته بود.
یوان با چشمانیفاصله درخشان به شمشیرِ معلقسفر خیره ماند: «خدای من...»
از همان لحظهای که در بدوِ ورودش به این دنیا، آن تزکیهگر رادیگر ایستاده بر شمشیرش در آسمان دیده بود، دلش میخواست چنین چیزی را امتحانامم کند. با این حال، انتظار نداشت این فرصت به این زودی پیش بیاید.
یوان از شدتِ هیجان جلوبقیهٔ رفت تا او را بغلاوهوم کند: «تو بهترینی، شیائو هوا! عاشقتم!»
«اوه...» گونههای نرمِ شیائوچشمانِ هوا پس از اینفاصله آغوش کمی گل انداخت.
یوان سپس پرسید: «بههرحال،دنیای چطوری باید انجامش بدم؟قاره فقط بپرم رو شمشیر؟»
شیائو هوا سر تکان داد و گفت: «اوهوم. چون شیائو هوا شمشیرقارهای رو برای داداش یوان کنترل میکنه، تو فقط باید انرژی روحی رو توبپرسد پاها و کفِ پاهات کنترل کنی، وگرنه تو هوا از روی شمشیر میافتی.»
«باشه، بیا امتحانش کنیم!»
یوان بیدرنگ با نگاهیچشمانِ پر از هیجان بهفاصله سمتِ شمشیرِ پرنده چرخید.
پس ازچرا آماده شدن،دنیای روی شمشیر پرید.
«آه!»
یک ثانیه بعد، یوان بهبقیهٔ دلیلِ اشتباه در حفظِ تعادلش،اوهوم بیدرنگ از روی شمشیر افتاد.
یوان گفت: «این از چیزی کهگرد فکر میکردم سختتره...» اما امیدش راسفر از دست نداد و دوباره تلاش کرد.
«آخ!»
«اوه!»
«آی!»
پس از آزمون و خطاهای بسیار که به بوسهزدنِدنیای صورتش بر زمین ختم شد، یوان سرانجام به کنترلِهیچ انرژی روحی و حفظِ تعادلش روی شمشیر عادت کرد.
یوان پس از اینکه بیش از یکسفر دقیقه بدونِ افتادن روی شمشیرِ پرنده ایستاد،وسیلهٔ با هیجان گفت: «نگاه کن! رو هوام!»
با دیدنِ این صحنه، شیائو هوا گفت:دنیای «شیائو هوا الان شمشیر رو حرکت میده.بدونِ سعی کن روی شمشیر بمونی، داداش یوان.»
یوان بافکر شتاب هشدار داد:بقیهٔ «آروم حرکتش بده!»
یک ثانیه بعد، شمشیرِ پرنده بسیارگرد آرام به حرکت درآمد و هرسفر چند ثانیه تنها یک متر جلو میرفت.
«هاهاها! دارم انجامش—»
درست وقتی یوان میخواست دستاوردش را جشندنیای بگیرد، کنترلِ انرژی روحیاش را از دستبدونِ داد و دوباره از روی شمشیر افتاد.
شیائو هوا دلداریاشمیکنی داد: «نگران نباش داداشهمین یوان، بهش عادت میکنی.»
به این ترتیب، یوانچشمانِ بقیهٔ روز را بهفاصله تمرین با شمشیرِ پرنده گذراند.
پس از ساعتها تمرین، یوان سرانجام توانست حتی در سرعتِدیگر ۱۰۰ مایل بر ساعت نیز روی شمشیر بایستد. با اینتصمیم حال، اگر سرعت از این بیشتر میشد، بیدرنگ سقوط میکرد.
در پایانِ روز، یوان سرانجام توانست سرعتِ بیش ازمعادلِ ۳۰۰ مایل بر ساعتِ شمشیرِ پرنده را تاب بیاورد. البتهطول هنوز هم شیائو هوا باید شمشیر را برایش کنترل میکرد.
یوان در پایان به او گفت: «خب شیائورتبه هوا، دیگه وقتشه خارج بشم. وقتی برگشتم میتونیمعنکبوتِ حرکتمون رو به سمتِ جنگلِ بامبوی بنفش شروع کنیم.»
شیائو هوا سر تکان دادشوک و به گردنبند بازگشت. یوان نیزمعادلِ کمی بعد از بازی خارج شد.
پس از خروج، یوان صدای قدمهای ملایمیسفر را شنید که به اتاقش نزدیک میشدوسیلهٔ و بیدرنگ فهمید که یو رو است.
با باز شدنِ درِ اتاق، صدایفاصله لطیفِ یو رو به گوش رسید: «معذرتدیگر میخوام که دیروز نتونستم بهت برسم، داداش.»
یوان گفت: «نیازی به عذرخواهی نیست. تو هم بعضیبجنگم روزها نیاز به استراحت داری. راستی، حالت خوبه؟ ازحتماً خدمتکار شنیدم داشتی با پدر و مادر حرف میزدی.»
خندهای بیروح بر لبانِ یو رو نشستچرا و گفت: «هاها... حرف زدن که چهقارهای عرض کنم، بیشتر شبیه دعوا شدن بود.»
یوان از شنیدنِ این حرف جا خورد، چرا که یو رو دختری نمونههیچ بود و همیشه با پدر و مادرش رفتاری محترمانه و مطیع داشت. پرسید:آرامش «ها؟ دعوات کردن؟ این چیزی نیست که آدم هر روز بشنوه. چیکار کرده بودی؟»
«خب، نمرههام توی مدرسهگرد یه کم افت کرده...واقعی در حدی که دعوام کنن.»
هرچند یوان نمیتوانست چهرهاشآمادهم را ببیند، اما تلخیِرتبه صدایش را حس میکرد.
یوان گفت: «که اینطور... هرشوک چی باشه پدر و مادرِواقعی ما تو زمینهٔ عملکرد خیلی سختگیرن...»
یو رو آهیفاصله کشید: «بعضی وقتا بیشسفر از حد سختگیر میشن...»
لحظهای بعد یو رو پرسید: «به هر حال، بیا دربارهٔ اینقاره موضوعِ دلگیرکننده حرف نزنیم. چرا تا وقتی دارم تمیزت میکنم، ازبرسند تجربهت توی تزکیهٔ آنلاین برام نمیگی؟ تا الان از بازی خوشت اومده؟»
یوان بیدرنگ گفت: «اینکهآمادهم فقط بگم خوشم اومده،رتبه حقِ مطلبو ادا نمیکنه!»
یو رو با شنیدنِ صدای پر از هیجان ودنیای شادیِ برادرش که حتی برای خودش هم حسی ناآشناهیچ بود، لبخندی زد و گفت: «اوه؟ بیشتر برام بگو.»