---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 38: شمشیرِ پرنده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 38: شمشیرِ پرنده

0

تأییدِ مو چینگ...؟ یعنی‌چشمانِ​ مو چینگ همون مردی‌فاصله​ بود که الان دیدم؟

یوان با دیدنِ‌فاصله​ اعلان، با گیجی‌معادلِ​ ابروهایش را بالا داد.

سیستم

«تأییدِ مو چینگ: دسترسی به رویدادهای خاصی را فراهم می‌کند.»

این دیگه چه‌جور اثریه؟

یوان با‌چرا​ دیدنِ توضیحات‌دنیای​ بیشتر گیج شد.

برخلافِ سپاسِ مو ژو که به او‌دنیای​ مزایای تهاجمی می‌داد، تأییدِ مو چینگ جز‌بدونِ​ یک توضیحِ مبهم هیچ‌چیزِ دیگری در بر نداشت.

انگار قرار نیست هر‌آماده‌م​ اثری مثلِ سپاسِ مو‌رتبه​ ژو مزایایی داشته باشه...

مدتی بعد یوان پرسید: «شیائو هوا، حالا که یه‌دنیای​ هیولا تو رتبهٔ جنگجوی روح رو شکست دادم، فکر‌هیچ​ می‌کنی آماده‌م تا با بقیهٔ هیولاهای همین رتبه بجنگم؟»

«اوهوم. ولی هیولاهای رتبهٔ جنگجوی روح معمولاً تو این منطقه پرسه نمی‌زنن. عنکبوتِ اهریمنی حتماً یه استثنا‌می‌کشید​ بوده. اگه داداش یوان می‌خواد با هیولاهای رتبهٔ جنگجوی روح بجنگه، باید بریم خیلی پایین‌تر سمتِ جنوب،‌می‌کشه​ به جنگلِ بامبوی بنفش. اونجا می‌تونیم هیولاهایی بینِ لایهٔ ۱ تا لایهٔ ۳ از جنگجوی روح پیدا کنیم.»

یوان پرسید: «اونجا چقدر دوره؟»

شیائو هوا با‌می‌کنی​ بی‌خیالی جواب داد:‌هیولاهای​ «چند هزار مایل.»

«چند هزار؟!»

چشمانِ یوان از شوک گرد شد، چرا که این فاصله در‌بدونِ​ دنیای واقعی معادلِ سفر از یک قاره به قاره‌ای دیگر بود! بدونِ‌امم​ هواپیما یا هیچ وسیلهٔ نقلیه‌ای چقدر طول می‌کشید تا به آنجا برسند؟

تصمیم گرفت بپرسد:‌شوک​ «امم... و چطوری‌فاصله​ قراره بریم اونجا؟»

شیائو هوا با آرامش جواب داد: «پرواز‌همین​ می‌کنیم دیگه. مگه اینکه داداش یوان بخواد‌پرسه​ تا اونجا بدوه، که چند روزی طول می‌کشه.»

یوان با چشمانی گرد به او نگاه کرد‌فاصله​ و مهارت‌هایش را به‌کلی از یاد برد: «یـ-یه لحظه‌هواپیما​ صبر کن... الان گفتی "پرواز"؟ تو می‌تونی پرواز کنی؟!»

شیائو هوا سر تکان داد و گفت: «وقتی یه تزکیه‌گر به رتبهٔ استادِ بزرگِ روح برسه،‌طول​ می‌تونه انرژی روحیِ درونِ بدن و محیطِ اطرافش رو دستکاری کنه و تو آسمون اوج بگیره. البته‌روزی​ افرادِ بااستعدادی هم پیدا می‌شن که قبل از رسیدن به رتبهٔ استادِ بزرگِ روح بتونن پرواز کنن.»

«ولی چون داداش یوان هنوز‌چرا​ نمی‌تونه پرواز کنه، شیائو هوا با‌قاره​ یه شمشیرِ پرنده تو رو می‌بره.»

شیائو هوا پس از گفتنِ این‌هیولاهای​ حرف، شمشیری از کیسهٔ ذخیره‌سازی‌اش بیرون‌معمولاً​ آورد و آن را به هوا انداخت.

انتظار می‌رفت جاذبه شمشیر را به سمتِ زمین‌فاصله​ بکشد، اما شمشیر در واقع در هوا معلق ماند،‌هواپیما​ انگار که دستی نامرئی آن را نگه داشته بود.

یوان با چشمانی‌فاصله​ درخشان به شمشیرِ معلق‌سفر​ خیره ماند: «خدای من...»

از همان لحظه‌ای که در بدوِ ورودش به این دنیا، آن تزکیه‌گر را‌دیگر​ ایستاده بر شمشیرش در آسمان دیده بود، دلش می‌خواست چنین چیزی را امتحان‌امم​ کند. با این حال، انتظار نداشت این فرصت به این زودی پیش بیاید.

یوان از شدتِ هیجان جلو‌بقیهٔ​ رفت تا او را بغل‌اوهوم​ کند: «تو بهترینی، شیائو هوا! عاشقتم!»

«اوه...» گونه‌های نرمِ شیائو‌چشمانِ​ هوا پس از این‌فاصله​ آغوش کمی گل انداخت.

یوان سپس پرسید: «به‌هرحال،‌دنیای​ چطوری باید انجامش بدم؟‌قاره​ فقط بپرم رو شمشیر؟»

شیائو هوا سر تکان داد و گفت: «اوهوم. چون شیائو هوا شمشیر‌قاره‌ای​ رو برای داداش یوان کنترل می‌کنه، تو فقط باید انرژی روحی رو تو‌بپرسد​ پاها و کفِ پاهات کنترل کنی، وگرنه تو هوا از روی شمشیر می‌افتی.»

«باشه، بیا امتحانش کنیم!»

یوان بی‌درنگ با نگاهی‌چشمانِ​ پر از هیجان به‌فاصله​ سمتِ شمشیرِ پرنده چرخید.

پس از‌چرا​ آماده شدن،‌دنیای​ روی شمشیر پرید.

«آه!»

یک ثانیه بعد، یوان به‌بقیهٔ​ دلیلِ اشتباه در حفظِ تعادلش،‌اوهوم​ بی‌درنگ از روی شمشیر افتاد.

یوان گفت: «این از چیزی که‌گرد​ فکر می‌کردم سخت‌تره...» اما امیدش را‌سفر​ از دست نداد و دوباره تلاش کرد.

«آخ!»

«اوه!»

«آی!»

پس از آزمون و خطاهای بسیار که به بوسه‌زدنِ‌دنیای​ صورتش بر زمین ختم شد، یوان سرانجام به کنترلِ‌هیچ​ انرژی روحی و حفظِ تعادلش روی شمشیر عادت کرد.

یوان پس از اینکه بیش از یک‌سفر​ دقیقه بدونِ افتادن روی شمشیرِ پرنده ایستاد،‌وسیلهٔ​ با هیجان گفت: «نگاه کن! رو هوام!»

با دیدنِ این صحنه، شیائو هوا گفت:‌دنیای​ «شیائو هوا الان شمشیر رو حرکت می‌ده.‌بدونِ​ سعی کن روی شمشیر بمونی، داداش یوان.»

یوان با‌فکر​ شتاب هشدار داد:‌بقیهٔ​ «آروم حرکتش بده!»

یک ثانیه بعد، شمشیرِ پرنده بسیار‌گرد​ آرام به حرکت درآمد و هر‌سفر​ چند ثانیه تنها یک متر جلو می‌رفت.

«هاهاها! دارم انجامش—»

درست وقتی یوان می‌خواست دستاوردش را جشن‌دنیای​ بگیرد، کنترلِ انرژی روحی‌اش را از دست‌بدونِ​ داد و دوباره از روی شمشیر افتاد.

شیائو هوا دلداری‌اش‌می‌کنی​ داد: «نگران نباش داداش‌همین​ یوان، بهش عادت می‌کنی.»

به این ترتیب، یوان‌چشمانِ​ بقیهٔ روز را به‌فاصله​ تمرین با شمشیرِ پرنده گذراند.

پس از ساعت‌ها تمرین، یوان سرانجام توانست حتی در سرعتِ‌دیگر​ ۱۰۰ مایل بر ساعت نیز روی شمشیر بایستد. با این‌تصمیم​ حال، اگر سرعت از این بیشتر می‌شد، بی‌درنگ سقوط می‌کرد.

در پایانِ روز، یوان سرانجام توانست سرعتِ بیش از‌معادلِ​ ۳۰۰ مایل بر ساعتِ شمشیرِ پرنده را تاب بیاورد. البته‌طول​ هنوز هم شیائو هوا باید شمشیر را برایش کنترل می‌کرد.

یوان در پایان به او گفت: «خب شیائو‌رتبه​ هوا، دیگه وقتشه خارج بشم. وقتی برگشتم می‌تونیم‌عنکبوتِ​ حرکتمون رو به سمتِ جنگلِ بامبوی بنفش شروع کنیم.»

شیائو هوا سر تکان داد‌شوک​ و به گردنبند بازگشت. یوان نیز‌معادلِ​ کمی بعد از بازی خارج شد.

پس از خروج، یوان صدای قدم‌های ملایمی‌سفر​ را شنید که به اتاقش نزدیک می‌شد‌وسیلهٔ​ و بی‌درنگ فهمید که یو رو است.

با باز شدنِ درِ اتاق، صدای‌فاصله​ لطیفِ یو رو به گوش رسید: «معذرت‌دیگر​ می‌خوام که دیروز نتونستم بهت برسم، داداش.»

یوان گفت: «نیازی به عذرخواهی نیست. تو هم بعضی‌بجنگم​ روزها نیاز به استراحت داری. راستی، حالت خوبه؟ از‌حتماً​ خدمتکار شنیدم داشتی با پدر و مادر حرف می‌زدی.»

خنده‌ای بی‌روح بر لبانِ یو رو نشست‌چرا​ و گفت: «هاها... حرف زدن که چه‌قاره‌ای​ عرض کنم، بیشتر شبیه دعوا شدن بود.»

یوان از شنیدنِ این حرف جا خورد، چرا که یو رو دختری نمونه‌هیچ​ بود و همیشه با پدر و مادرش رفتاری محترمانه و مطیع داشت. پرسید:‌آرامش​ «ها؟ دعوات کردن؟ این چیزی نیست که آدم هر روز بشنوه. چی‌کار کرده بودی؟»

«خب، نمره‌هام توی مدرسه‌گرد​ یه کم افت کرده...‌واقعی​ در حدی که دعوام کنن.»

هرچند یوان نمی‌توانست چهره‌اش‌آماده‌م​ را ببیند، اما تلخیِ‌رتبه​ صدایش را حس می‌کرد.

یوان گفت: «که این‌طور... هر‌شوک​ چی باشه پدر و مادرِ‌واقعی​ ما تو زمینهٔ عملکرد خیلی سخت‌گیرن...»

یو رو آهی‌فاصله​ کشید: «بعضی وقتا بیش‌سفر​ از حد سخت‌گیر می‌شن...»

لحظه‌ای بعد یو رو پرسید: «به هر حال، بیا دربارهٔ این‌قاره​ موضوعِ دلگیرکننده حرف نزنیم. چرا تا وقتی دارم تمیزت می‌کنم، از‌برسند​ تجربه‌ت توی تزکیهٔ آنلاین برام نمی‌گی؟ تا الان از بازی خوشت اومده؟»

یوان بی‌درنگ گفت: «اینکه‌آماده‌م​ فقط بگم خوشم اومده،‌رتبه​ حقِ مطلبو ادا نمی‌کنه!»

یو رو با شنیدنِ صدای پر از هیجان و‌دنیای​ شادیِ برادرش که حتی برای خودش هم حسی ناآشنا‌هیچ​ بود، لبخندی زد و گفت: «اوه؟ بیشتر برام بگو.»

ناولها | novelha.net