چپتر 517: نزدیک شدن به صحنه
0صبحِ زود، یو رو کشوهای میزش را کشیدمیدونه و دو چیز بیرون آورد: یک پاکتِ زردکنجکاوی و یک نامهٔ سفید که تازه دیشب نوشته بود.
یو رو پاکتِ زرد راتشکر داخلِ چمدانِ بزرگش گذاشت وبمونه نامهٔ سفید را روی میزش.
پس از اینکه مطمئن شد همهچیز را برداشته است، ازحواسم ساختمان بیرون رفت و با تاکسی راهیِ محلِ زندگیِ شیا جینگییآپارتمانهای شد؛ حتی به خودش زحمت نداد از لیموزینِ خانوادهاش استفاده کند.
شیا جینگیی دمِ دربمونه به او سلام کرد:باشه «صبح بخیر، یو رو.»
«صبح بخیر جینگیی. آمادهای؟»
«آره، آمادهام.»
یو رو بهلطفاً ساعتش نگاه کرد؛باش ساعت ۹ صبح بود.
«باید تا ۳۰ دقیقهٔ دیگه برسیمقرار به همون آدرسی که داداشم داده.اون خدا میدونه چه برنامهای برامون چیده.»
شیا جینگیی پیشنهاد داد: «اگه خیلیداده کنجکاوی، میتونی اسمِ اونجا رو جستجوپیشنهاد کنی و ببینی رویدادی هست یا نه.»
با این حال، یو رو سر تکان داد و گفت:بمونه «اینجوری فایده نداره. داداشم میخواست غافلگیرم کنه، پس میذارم غافلگیرمبیفته کنه. اگه بدونم قراره چی بشه که دیگه غافلگیری نیست.»
شیا جینگیی سر تکان داد وباش پس از خداحافظی با پدر و مادرش،براش همراهِ یو رو سوارِ لیموزینِ خانوادهاش شد.
پدر و مادرِ شیا جینگیینیازی به یو رو گفتند: «لطفاًکنیم مراقبِ دخترمون باش، یو رو.»
یو رو با لبخندی مطمئن روی سینهاش زد: «البته. حواسم هستچیده که هیچ اتفاقی براش نیفته! باید از این فرصت استفاده کنمببینی و ازتون تشکر کنم که گذاشتید داداشم توی آپارتمانهای شما بمونه.»
«نیازی به تشکر نیست. اگه قرار به چیزیآپارتمانهای باشه، ما باید عذرخواهی کنیم که گذاشتیم اونکنیم اتفاق بیفته. حتماً امنیتِ اون آپارتمان رو بالا میبریم.»
یو رو سر تکان داد وباش همراهِ شیا جینگیی سوارِ ماشین شد؛ همزمانبراش راننده چمدانهایشان را داخلِ صندوقعقب جا میداد.
وقتی آماده شدند، لیموزینبمونه بهسوی آدرسی که یوانباشه داده بود به راه افتاد.
در همین حین، یوان وداداشم میشیو به پیشخوانِ پذیرش دربرامون داخلِ یک ساختمانِ بزرگ نزدیک شدند.
میشیو به متصدیِ پذیرش گفت: «سلام. اومدیم تویآپارتمانهای مسابقه شرکت کنیم.» متصدی با دیدنِ ظاهرشان کمی جاگذاشتیم خورد، چرا که هر دو ماسک به صورت داشتند.
متصدی سپسگفتند پرسید: «اِس...مراقبِ نامِ شرکتکننده چیه؟»
میشیو گفت:آپارتمانهای «تیان یانگبمونه از نوای ایزدی.»
«لطفاً یهبرسیم لحظه اجازه بدیدداداشم توی سیستم بگردم.»
«ثبتنامتون رو تأیید کردم. الان پذیرشتون میکنم. ساعت ۱۰شما صبح صداتون میزنن تا برید روی صحنه. اینم کارتِ شناساییتون.اتفاق میتونید توی جایگاهِ تماشاچیها یا توی اتاقِ پشتی منتظر بمونید.»
یوان پس از گرفتنِ کارتِ شناساییاش، همراهِ میشیوسینهاش راهیِ جایگاهِ تماشاچیها شد؛ جایی که صدها نفرکنم مشغولِ تماشای شرکتکنندهٔ فعلی بودند که پیانو مینواخت.
یوان با لبخندی پشتِ ماسکشنیازی گفت: «خیلی وقت گذشته... کمکمکنیم دارم یه کم استرس میگیرم...»
میشیو گفت: «مشکلی پیش نمیاد.»
آن دو به تماشای شرکتکنندگان نشستند که یکییکیآپارتمانهای پشتِ پیانو مینشستند. به خاطرِ ماسکهایشان، توجهِ افرادِکنیم زیادی را در اطرافِ خود جلب کرده بودند.
با این حال، از آنجادخترمون که ماسک زدن ممنوع نبود،حواسم کسی به آنها نزدیک نشد.
حوالی ساعت ۹:۴۰ صبح، یونیازی رو و شیا جینگیی به محلگذاشتیم رسیدند و از ماشین پیاده شدند.
یو رو به بنرِ بزرگی کهداده بالای ساختمان آویزان بود نگاه کرد وداد بیدرنگ فهمید چه خبر است: «این که...»
شیا جینگیی که از بهبودیِ برادرشگذاشتید خبر نداشت، پرسید: «این یه مسابقهٔقرار موسیقیه... چرا برادرت گفت بیایم اینجا؟»
یو رو تنها لبخندِمراقبِ ملایمی زد و گفت:سینهاش «کی میدونه. بیا بریم تو.»
با رسیدن به مسئولِ پذیرش، پیش از آنکه حتی بتوانندکنیم حرفی بزنند، مسئولِ پشتِ میز چهرهٔ یو رو را شناخت وهمزمان با هیجان گفت: «شما بانو یو رو نیستید؟! اینجا چیکار میکنید؟!»
افرادِ اطرافشان با شنیدنِآدرسی نامِ «یو رو» بامیدونه کنجکاوی به سمتشان برگشتند.
«یو رو؟! همون نابغهٔازتون موسیقی که تو خیلیآپارتمانهای از مسابقاتِ بینالمللی برنده شد؟!»
یو رو با لبخندیمراقبِ دوستانه گفت: «سلام، منسینهاش برای تماشای مسابقه اومدم.»
به خاطرِ پیشینهاش، در صنعتِنیازی موسیقی بسیار مشهور بود؛ برای همینگذاشتیم مسئولِ پذیرش بیدرنگ او را شناخت.
مسئولِ پذیرش ازهمون حرفِ او جاداده خورد: «تـ... تماشای مسابقه؟»
چرا آدمِ مشهوری مثلِ یو رو باید برای دیدنِشما یک مسابقهٔ کوچکِ موسیقی میآمد؟ با عقل جور درنمیآمد.اون گذشته از این، آن روز هیچ فردِ مشهوری اجرا نداشت.
با این حال، مسئولِ پذیرش سؤالیباش نپرسید و تند گفت: «البته! لطفاًاتفاقی دنبالم بیاید بریم سمتِ صندلیهای ویژه.»
سپس مسئولِ پذیرش یو رو وقرار شیا جینگیی را به سمتِ صندلیهای ویژهاتفاق که جلوی صحنه قرار داشت، راهنمایی کرد.
حضورشان بهسرعت توجهِ تماشاچیانِ آنجاداداشم را جلب کرد و حتیبرامون شرکتکننده نیز تحتتأثیرِ حضورشان قرار گرفت.
«اون یو رو ازازتون خاندانِ یو نیست؟ آدمِ مهمیشما مثلِ اون اینجا چیکار میکنه؟»
«کی میدونه...گفتند شاید حوصلهشمراقبِ سر رفته؟»
«حالا که حرفِ یو رو شد، من تو آخرینعذرخواهی اجراش حضور داشتم، واقعاً فراتر از محشر بود. نمیدونمبالا کِی دوباره اجرا میکنه. خیلی وقته که اجرایی نداشته.»
با ورودِ یو رو، جایگاهِ آرامِ تماشاچیان کمی پرسرصدابرنامهای شد و اگرچه شیا جینگیی بهاندازهٔ یو رو مشهوراسمِ نبود، اما کسانی هم بودند که او را شناختند.
زمان بهسرعت گذشت.
ساعت ۱۰:۰۵ صبح بود.
پس از پایین آمدنِ آخرین شرکتکننده از صحنه، صدایعذرخواهی بلندگوها در سالن پیچید: «شرکتکنندهٔ بعدیِ ما از نوایبالا ایزدی خواهد بود. لطفاً تیان یانگ را تشویق کنید.»
«نوای ایزدی؟ اونهمون دیگه چه شرکتیه؟ تاخدا حالا اسمش رو نشنیدم.»
«منم همینطور. تیانکنم یانگ رو هم نمیشناسم.توی شاید یه شرکتِ جدیده.»
«هاها... تو این دوره زمونهدخترمون کی شرکتِ موسیقیِ جدید میزنه؟ بهجاشهیچ باید یه جناحِ تزکیه راه مینداختن!»
هرچند انگار کسی به این شرکتکنندهٔ ناشناس علاقهای نداشت،عذرخواهی اما اگر کسی در آن لحظه به چهرهٔ یو رومیبریم نگاه میکرد، هیجان و اشتیاقی خالص را در آن میدید.
چند لحظه بعد، تماشاچیان پیکری با نقابِ سیاه را دیدند که بهآرامی ازداد جایگاهِ تماشاچیان به سمتِ صحنه میرفت. هالهٔ درکناپذیری در او بود که باعثحال شد مردمِ آنجا دست از حرف زدن بکشند و روی او تمرکز کنند.