چپتر 508: با تو میآیم
0میفنگ وقتی از اتاق بیرون آمد،یادتون به او گفت: «صبحبهخیر، اربابِ جوان.دلیلی امروز زودتر از همیشه بیدار شدید.»
یوان با لبخندبودمشون گفت: «راستش دیشبحرفی رو داشتم تزکیه میکردم.»
«که اینطور...»
پس از خوردنِ صبحانه،قبلاً یوان حدودِ دو ساعتبرای بیوقفه فقط پیانو زد.
پس از آن،قبلاً تمرینِ فنِ حرکتییادتون را ادامه داد.
در همین حال،بودمشون یو رو روبهروی پدربزنند و مادرش ایستاده بود.
یو یونگانزجار از او پرسید:میرسید «چطور پیش رفت؟»
یو رو گفت: «شکستقبلاً خوردم. میشیو حتی با درخواستِآموزش من هم حاضر نشد برگرده.»
تانگ لیاگه با انزجارخدمت پوزخند زد: «تچ!»
یو رو گفت: «به نظر میرسید میشیوبزنند از زندگیِ فعلیش با یو تیان لذت میبره.خدمت فکر کنم بهتر باشه مزاحمِ زندگیِ جدیدشون نشیم.»
یو یونگ با لحنی جدی پرسید: «حس میکنم حتیلذت به خودت زحمت ندادی راضیش کنی. بهم بگو یو رو،جدی دیروز که کلِ روز رو خونهشون بودی دقیقاً چیکار میکردی؟»
یو رو با لحنی بیتفاوت گفت: «سعی کردم میشیو رودیده راضی کنم به خانواده برگرده، اما وقتی نشد، همونجا موندمفکرِ تا باهاشون وقت بگذرونم، چون خیلی وقت بود ندیده بودمشون.»
و پیش از اینکه پدر و مادرش بتوانند حرفی بزنند، ادامه داد: «نمیدونم چرا اینقدر اصرار دارین میشیو برگرده، اماجدا حتی اگه قبلاً به من خدمت میکرد، یادتون باشه که میشیو برای خدمت به یو تیان آموزش دیده بود. برادرم تنهانگفت دلیلی بود که میشیو اصلاً از همون اول میخواست خدمتکار بشه، پس اگه به فکرِ جدا کردنشون هستین، این اتفاق نمیافته.»
تانگ لی به او گفت: «همف! بروبزنند بیرون! و چون هیچ نتیجهٔ رضایتبخشی نگرفتی، هنوزخدمت هم حق نداری با اون آشغال تماس بگیری!»
یو رو اخم کرد،نظر اما چیزی نگفت وتیان آنجا را ترک کرد.
یو یونگ آهی کشید: «انگارخدمت مجبوریم به مزدورها تکیه کنیم.دیده رئیس ژائو هم داره بیصبرتر میشه.»
سپس تلفنِ همراهشقبلاً را درآورد تا بابرای آقای جانسون تماس بگیرد.
سه روز در یک چشمبههمزدنبتوانند گذشت و صبحِ زود، کسیاینقدر درِ آپارتمانِ یوان را زد.
«پیک!»
میشیو که منتظرِ اینقبلاً بسته بود، رفت تابرای در را باز کند.
«ممنون.»
پس از گرفتنِ بسته، میشیو بهحرفی اتاقِ نشیمن رفت و یوان رادارین صدا زد: «یو تیان، نقابهات رسیدن.»
چند لحظهانزجار بعد، یوان ازمیرسید حمام بیرون آمد.
«عالیه. بذار ببینیم چی داریم.»
با باز کردنِ بسته،خدمت یوان بیش از دوازدهآموزش نقابِ مختلف را داخلش دید.
یوان گفت: «همم؟ اشتباهی بیشتربتوانند از سفارشمون فرستادن؟ یادم نمیاداینقدر بیشترِ اینا رو انتخاب کرده باشم.»
میشیو گفت: «اوه، یادم رفت بگم، ولی تصمیم گرفتم محضِمیبره احتیاط چندتای دیگه هم بخرم. حتی برای بعضیهاشون طرحِ جدیدیمیکنم انتخاب کردم تا اگه از یکیشون خسته شدی استفاده کنی.»
«که اینطور، منطقیه. ممنون.»
یوان یکی راقبلاً تصادفی برداشت ویادتون روی صورتش گذاشت.
از آنها پرسید: «نظرتون چیه؟»
میفنگ نظرش را گفت:نظر «حسِ مرموزی به آدمتیان میدین. خوشم میاد، اربابِ جوان.»
میشیو که از قبل به دیدنِ اویادتون با نقاب در تزکیهٔ آنلاین عادت داشت، باهمون آرامش سر تکان داد: «به نظرِ منم خوبه.»
یوان گفت: «عالیه. پسخدمت فردا وقتی میرم اتحادیهٔ تزکیهگران،دیده یکی از اینها رو میزنم.»
میفنگ گفت: «واقعاًبودمشون قصد دارید بریدحرفی اونجا؟ خطرناک میشه...»
یوان با نگاهی جدی گفت: «اگه نرم، به اذیت کردنِ میشیو ادامه میدنبهتر و من قرار نیست بشینم و تماشا کنم. حالا که دیگه بیمصرف نیستم،بهم میخوام برای یک بار هم که شده یه کارِ مفیدی با این بدن بکنم.»
«...»
پس از لحظهای سکوت،خدمت میفنگ گفت: «اگه میرید، پسدیده من هم با شما میآم.»
یوان گفت: «ها؟ میآیید؟اینکه اما اینطوری برای خاندانِنمیدونم یو دردسر درست نمیکنید؟»
سپس میفنگ یکی ازنظر نقابهای موجود را برداشتتیان و به صورت زد.
خندید و گفت:اگه «اگه ندونن کی هستم،یادتون دردسری هم درست نمیکنم.»
«تازه، محضِاگه احتیاط به پشتیبانمیکرد هم نیاز دارید.»
«پس من—»
میفنگ پیش از آنکهنظر حرفِ میشیو تمام شود، میانِلذت کلامش پرید: «تو همینجا میمونی.»
«نگران نباش، مناگه بهتنهایی برای تضمینِمیکرد امنیتِ اربابِ جوان کافیام.»
میشیو گفت: «میفهمم...» آشکارا از این نتیجه ناراضی بود،دیده اما نمیخواست با مادرش بحث کند. از طرفی چون تحتِفکرِ تعقیبِ اتحادیهٔ تزکیهگران بود، بهتر بود به مقرِ اصلیشان نرود.
آن شب، یوان خوابیداینکه تا مطمئن شود برای فرداچرا در بهترین وضعیتِ ممکن است.
«انگار سرانجامانزجار میخواهی برای اینمیرسید وضعیت کاری کنی.»
مردِ خوشقیافهدارین دوباره درقبلاً خوابهایش ظاهر شد.
یوان آهیاگه کشید: «بازخدمت هم تو؟»
از وقتی راه رفتن را شروع کرده بود، هر باراینقدر که به خواب میرفت باید با این مردِ خوشقیافه سردیده و کله میزد؛ کسی که ظاهراً خودش پیش از تناسخ بود.
«چرا از دیدنم خوشحالنظر نیستی؟ این یعنی داریتیان آرامآرام خاطراتت را پس میگیری.»
یوان با اخماگه گفت: «اگه اینمیکرد خاطرات رو نخوام چی؟»
مردِ خوشقیافه با اینکه جواب را میدانست، از یوان پرسید:برادرم «نمیخواهی به یاد بیاوری؟ با اینکه قویترت میکند؟ میترسی وقتیجدا همهچیز را به یاد آوردی، به آدمِ دیگری تبدیل شوی؟»
«با گذشتِ زمان همه تغییر میکنند. این چیزی نیست که بتوانیاصرار جلویش را بگیری، مهم نیست چقدر قدرتمند باشی. با این حال،تنها تو خودت انتخاب میکنی که میخواهی چهجور آدمی باشی، پس چرا میترسی؟»
یوان باانزجار صدایی آرامنظر گفت: «من نمیترسم.»
و ادامه داد: «فقط نمیخوام احساساتِ غیرضروریاییادتون رو تجربه کنم که تو— من قبلاً حسهمون کردم. گذشتهها گذشته. نیازی نیست در موردش بدونم.»
مردِ خوشقیافه لبخند زد و گفت:یادتون «اگر به آنچه در گذشته رخدلیلی داده اهمیت نمیدادی، حالا وجود نداشتی.»
یوان کمیندیده اخم کرد:اینکه «منظورت چیه؟»
«تو به دلیلی وجود داری— به دلیلی تناسختیان یافتهای. شاید حالا نفهمی، اما سرانجام همهچیز راجدیدشون به یاد میآوری و دلیلِ وجودت را میفهمی.»
سپس مردِ خوشقیافه به آسمان نگاه کرد و گفت: «دیگردیده وقتِ بیدار شدنت است. مشتاقم ببینم امروز چه میکنی. شاید ازجدا همین حالا تغییر را شروع کرده باشی— فقط خودت متوجه نیستی.»
با پایانِ اینقبلاً جمله، یوان ازیادتون خواب بیدار شد.