---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 245: تظاهر کن تا موفق بشی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 245: تظاهر کن تا موفق بشی

0

افتادنِ پیکرِ بی‌هوشِ بزرگ چنگ از آسمان، همه‌بین​ را در برجِ جهشِ ماهی از دروازهٔ اژدها‌بلافاصله​ شوکه کرد و بی‌درنگ همهمه‌ای به پا کرد.

بزرگ شوان با عجله رفت تا نبضش‌تحکم‌آمیز​ را بگیرد و مطمئن شود که نمرده است‌تموم​ و پرسید: «بـ-بزرگ چنگ! چه بلایی سرت اومده؟!»

با اطمینان یافتن از‌ظاهر​ زنده بودنِ بزرگ چنگ،‌گفت​ بزرگ شوان نفسِ راحتی کشید.

دیگر رئیسانِ فرقه که دیده بودند بزرگ‌کرده​ چنگ دنبالِ لونگ یی‌جون رفته است، با تعجب‌اما​ پرسیدند: «چه اتفاقی افتاده؟ رئیسِ فرقه لونگ کجاست؟»

انگار حرف‌هایشان اهریمن را احضار کرده باشد، لونگ یی‌جون‌ناگهان​ از دور نمایان شد که داشت به آن‌ها نزدیک‌ظاهر​ می‌شد، اما حالتش با زمانی که رفته بود تفاوت داشت.

وقتی رئیسانِ فرقه و دیگر شاگردان خشمِ چهرهٔ لونگ یی‌جون را‌اتاقِ​ دیدند، فکر کردند پدر و مادرش به قتل رسیده‌اند یا اتفاقی‌حرفِ​ در همین حد افتاده است؛ چنان‌که بدنشان بی‌اختیار به لرزه افتاد.

بزرگ شوان با عجله به‌بله​ لونگ یی‌جون نزدیک شد: «رئیسِ فرقه!‌اتاقِ​ موضوع چیه؟ چرا این‌قدر عصبانی هستید؟»

«همف! اینو گوش کن!»

لونگ یی‌جون بی‌درنگ ماجرا را‌نگرانی‌اش​ برای بزرگ شوان توضیح داد،‌بای​ بی‌آنکه بگذارد دیگران چیزی بشنوند.

«بزرگ چنگ چی‌کار کرد؟!»

بزرگ شوان با تأسف سر تکان داد. با فهمیدنِ کاری‌توی​ که بزرگ چنگ با یوان کرده بود، تمامِ دلسوزی و‌حرفی​ نگرانی‌اش برای او در کمتر از یک ثانیه از بین رفت.

لونگ یی‌جون ناگهان بای‌حرف‌هایشان​ لینگ، رهبرِ تالارِ انضباطی‌باشد​ را صدا زد: «بزرگ بای!»

بزرگ بای‌یوان​ بلافاصله کنارش‌دلسوزی​ ظاهر شد: «بله.»

لونگ یی‌جون با لحنی تحکم‌آمیز گفت: «بزرگ‌تحکم‌آمیز​ چنگ رو بنداز توی اتاقِ حبس تا‌اینجا​ کارمون اینجا تموم بشه! بعداً به حسابش می‌رسم!»

«بله، رئیسِ فرقه.»

بزرگ بای حرفی روی حرفِ لونگ یی‌جون نیاورد و بی‌درنگ‌نمایان​ رفت تا بزرگ چنگ را بلند کند و با خود ببرد.‌شاگردان​ حاضران نیز با چهره‌هایی مبهوت به این صحنه خیره مانده بودند.

لونگ یی‌جون با لبخندی بر لب رو به حاضران گفت: «مهمانان و شاگردانِ عزیز، بابت این آشفتگیِ‌کنارش​ جزئی عذر می‌خوام. لطفاً طوری رفتار کنید که انگار اصلاً اتفاقی نیفتاده.» سپس جوری به سمتِ صندلی‌اش برگشت‌روی​ که انگار واقعاً هیچ اتفاقی نیفتاده بود؛ چیزی که حاضران را بیش از پیش در شوک فرو برد.

آخه الان چه اتفاقی افتاد؟! اون بزرگِ‌تحکم‌آمیز​ فرقه کی بود و چی‌کار کرده بود‌اینجا​ که رئیسِ فرقه لونگ رو این‌قدر عصبانی کرد؟!

انگار می‌تونم همچین صحنه‌ای رو فقط چون‌تحکم‌آمیز​ تو گفتی فراموش کنم! احتمالاً تا آخرِ عمرم‌تموم​ قیافهٔ رئیسِ فرقه لونگ رو از یاد نمی‌برم!

با وجودِ کنجکاویِ شدیدِ حاضران دربارهٔ ماجرای پیش‌آمده، پس‌دور​ از دیدنِ حالتِ ترسناکِ لونگ یی‌جون هیچ‌کس جرئت نکرد‌بود​ حرفی از آن به میان بیاورد؛ حتی رئیسانِ فرقه‌های دیگر.

از سوی دیگر،‌تمامِ​ لونگ یی‌جون در‌کمتر​ دل ناسزا می‌گفت.

لعنت! چرا این‌قدر آدم پیدا می‌شه که می‌خواد شاگرد یوان رو برنجونه؟! انگار دارن عمداً با این‌بعداً​ رفتارای افتضاحشون تلاش می‌کنن از فرقه فراریش بدن! اگه مجبور بشم برای در امان نگه داشتنِ شاگرد یوان‌مانده​ تا زمانِ باز شدنِ قلمروِ رازآلود تک‌تکِ بزرگانِ فرقه رو هم بیرون بندازم، این کارِ کوفتی رو می‌کنم!

بزرگ شوان ناگهان به او گفت: «رئیسِ فرقه، با اینکه کارِ بزرگ چنگ اشتباه بود، شما‌بشه​ هم باید آروم باشید. فراموش نکنید که این خواستهٔ خودِ شاگرد یوانه که زندگی توی فرقه‌این​ رو مثلِ یه شاگردِ عادی تجربه کنه، و شاگردای عادی هر روز با همچین بی‌عدالتی‌هایی روبه‌رو می‌شن.»

«...»

با شنیدنِ حرف‌های بزرگ شوان، لونگ یی‌جون تا حدی زبانش بند آمد. چطور چنین چیزی‌صدا​ را نادیده گرفته بود؟ اگر مدام از یوان در برابرِ این موقعیت‌های ناعادلانه محافظت می‌کردند،‌بشه​ او هرگز زندگی را به‌عنوانِ یک شاگردِ حیاطِ بیرونیِ عادی تجربه نمی‌کرد و متوجهِ سختی‌هایشان نمی‌شد.

بنابراین، مگر اینکه جانِ یوان در خطر باشد، نباید در زندگی‌اش دخالت‌حبس​ می‌کردند و باید می‌گذاشتند خودش با مشکلات دست‌وپنجه نرم کند. البته بعد‌بلند​ از اینکه یوان با موقعیت برخورد می‌کرد، آن‌ها خطاکاران را مجازات می‌کردند.

لونگ یی‌جون آهی کشید و گفت: «ممنون بابتِ یادآوری، بزرگ شوان.‌اتاقِ​ نزدیک بود چیزی رو که از همون اول باعث شد بخواد‌حرفِ​ به معبدِ جوهرِ اژدها ملحق بشه، ازش بگیرم— یعنی تجربه رو.»

در این لحظه، طبقهٔ ۸۹ از برج نورِ زرینی‌دور​ ساطع کرد که نشان می‌داد هر کسی که در‌بود​ حالِ چالشِ برج است، توانسته به طبقهٔ ۹۰ برسد.

یکی از رئیسانِ فرقهٔ مهمان با صدای بلند خندید و گفت: «هاهاها! اینو ببین، رئیسِ فرقه لونگ.‌کنارش​ ما تازه روی دومین چالشگرمون هستیم و اون همین الانم تونسته تا طبقهٔ ۹۰ بالا بره! با‌حرفی​ این وضع، یه نفر هر ۱۰۰ طبقه رو فتح می‌کنه و ما هنوز نصفِ شاگردامون برامون باقی موندن!»

لونگ یی‌جون با لحنی بی‌تفاوت، طوری که انگار حتی‌بنداز​ ذره‌ای نگران نبود، جواب داد: «همم؟ طبقهٔ ۹۰، هان؟‌حسابش​ برای کسی که قراره بهترین شاگردِ فرقه‌ت باشه بد نیست.»

«همف! الان هر چقدر دلت می‌خواد خودت رو‌گفت​ بی‌خیال نشون بده! بی‌صبرانه منتظرم تا وقتی مجبوری شمشیرِ‌بعداً​ اژدهاکش رو تحویل بدی، استیصال رو توی چهره‌ت ببینم!»

لونگ یی‌جون به این‌حرف‌هایشان​ حرف‌ها پوزخند زد و‌باشد​ گفت: «آره، منم بی‌صبرانه منتظرم.»

در همین حال، یوان پس از شکست دادنِ وو‌ناگهان​ لائوهو، به اتاقش برگشت و روی تختش دراز کشید‌ظاهر​ و با نگاهی مات‌ومبهوت به سقفِ خالی خیره ماند.

یوان با صدای بلند آه کشید و‌تحکم‌آمیز​ گفت: «خیلی سخت‌تر از چیزی بود که‌اینجا​ انتظار داشتم— اون‌طوری رفتار کردن توی مسابقه.»

شیائو هوا به او گفت: «داداش‌لحنی​ یوان، کاری که امروز کردی فقط‌حبس​ رفتار کردن مثلِ یه «تزکیه‌گرِ» واقعی بود.»

«یه تزکیه‌گرِ‌کجاست​ واقعی؟ چه‌حرف‌هایشان​ فرقی داره؟»

شیائو هوا برایش توضیح داد: «یه تزکیه‌گرِ واقعی نمی‌ذاره هیچ‌چیزی سدِ راهش بشه— مهم نیست چی جلوش باشه، مستقیم به راهش ادامه می‌ده. اگه‌توی​ یه کوه سدِ راهت بشه، اون کوه رو نابود می‌کنی. اگه یه اقیانوس سدِ راهت بشه، اون اقیانوس رو می‌شکافی. اگه یه تزکیه‌گرِ دیگه‌خیره​ سدِ راهت بشه، اون تزکیه‌گر رو زیرِ پا لِه می‌کنی. موفق‌ترین و قدرتمندترین تزکیه‌گرهای این دنیا این‌طوری رفتار می‌کنن، برای همین بهشون می‌گن «تزکیه‌گرِ واقعی».»

یوان آهی کشید: «این... خیلی‌بله​ خشن و غیرمنطقیه... نمی‌دونم دلم‌توی​ می‌خواد همچین آدمی بشم یا نه.»

«نگران نباش، داداش یوان. حتی بدونِ اینکه اون‌طوری باشی هم می‌تونی یه تزکیه‌گرِ واقعی بشی. تا وقتی بدونی کِی و‌حرفی​ چطوری مثلِ یه تزکیه‌گرِ واقعی رفتار کنی، مشکلی پیش نمیاد. اگه درست یادم باشه، یه ضرب‌المثلی هست که می‌گه— این‌قدر اداش‌آشفتگیِ​ رو دربیار تا واقعاً همون بشی... فقط کافیه نقشِ اون شخصیت رو بازی کنی و امیدوار باشی که بقیه باورش کنن.»

«هممم...» با شنیدنِ حرف‌های شیائو‌اهریمن​ هوا، یوان ساکت شد تا‌نمایان​ دوباره به فکر فرو برود.

ناولها | novelha.net