چپتر 381: اخراجِ اجباری
0یوان از آنها پرسید:بهم «حالا که اربابِ قلمروِغریبهها رازآلودم، چیکار میتونم بکنم؟»
پدربزرگ لان گفت:باید «دقیقاً هر کاریآدمها که دلت بخواد.»
«خودِ قلمروِ رازآلود یک گنجینهست و تو بهعنوانِبگیرد اربابش، مثلِ ایزدِ اون میمونی. اگه بخوای، حتیانگار میتونی مناظرِ این دنیا رو هم تغییر بدی.»
«همم...»
یوان پس از لحظهای تأمل گفت: «فکرحسادت کنم میخوام قلمروِ رازآلود رو باز کنمبهخاطرِ تا بومیهای این دنیا بتونن برن بیرون.»
پدربزرگ لان باباید چشمهای گردشده به اوبهزور نگاه کرد: «چی؟ واقعاً؟»
یوان سر تکان داد و گفت: «خودتون بهم گفتید کهمیخوای بومیهای این دنیا از روی حسادت از غریبهها بدشون میآد، مگهیعنی نه؟ اینکه همهشون بهخاطرِ تصمیمِ اجدادشون توی این دنیا گیر افتادن.»
«اگه اینطوره،شنیدنِ دلم میخوادنتوانست آزادشون کنم.»
یوان بهعنوانِ کسی که عاشقِ ماجراجویی و دیدنِ مکانهای تازهمیآد بود، دلش به حالِ این بومیانِ قلمروِ رازآلود میسوخت کهاینطوره مثلِ پرندههایی در قفس، درونِ این دنیا منزوی شده بودند.
سپس برگشت و به لان یینگیینگ نگاه کرد و گفت: «توشرکتکنندهها هم بهم گفتی که به دنیای بیرون علاقه داری، مگه نه؟ اگهمیخوای قلمروِ رازآلود رو باز کنم، میتونی بری بیرون و خودت تجربهش کنی.»
پس از لحظهای سکوت، پدربزرگنتوانست لان گفت: «اگه تصمیمت اینه،میخوای هر طور مایلی عمل کن.»
یوان سر تکان داد و در ادامه پرسید: «ولی چطوری باید قلمروِ رازآلود روبگو باز کنم؟ و قبل از اینکه این کار رو بکنم، میتونم آدمها رو بهزورهمهٔ از قلمروِ رازآلود بندازم بیرون؟ اگه بشه، دلم میخواد بقیهٔ شرکتکنندهها رو اینجوری حذف کنم.»
وانگ شیویینگ باخودتون شنیدنِ حرفهای او نتوانستحسادت جلوی خندهاش را بگیرد.
پدربزرگ لان گفت: «بله، میتونی هرآدمها کسی رو که میخوای بیرون کنی.اینجوری فقط کافیه به قلمروِ رازآلود فرمان بدی.»
«چطوری این کار رو بکنم؟»
«فقط بهش بگو،حرفهای انگار داری باخندهاش یه نفر حرف میزنی.»
یوان زمزمه کرد:خودتون «واقعاً؟ یعنی واقعاًروی اینطوری کار میکنه؟»
یوان پس از کشیدنِ یک نفسِ عمیق، با صدای بلند گفت: «قلمروِاینجوری رازآلود، میتونی همهٔ کسایی رو که به این دنیا تعلق ندارن بندازیفقط بیرون؟ آها، ولی وانگ شیویینگ رو که الان با منه بیرون ننداز.»
دینگ!
[فرمان تأیید شد!]
[تمامِ غریبهها از قلمروِ رازآلود اخراج میشوند.]
یک لحظه پس از فرمانِ یوان، تکتکِ شرکتکنندگان بهجزبله وانگ شیویینگ ناگهان به بیرون از قلمروِ رازآلود تلهپورتحرف شدند و همهٔ افرادِ بیرون را در شوک فرو بردند.
یکی از شرکتکنندگان با گیجیجلوی فریاد زد: «چی؟! چرا من بیرونِکافیه قلمروِ رازآلودم؟! مگه یه ماه گذشته؟!»
دیگری گفت: «غیرممکنه!خودتون ما باید دو هفتهٔحسادت دیگه اون تو میموندیم!»
«پس چرا همهمونباید این بیرونیم؟! حالاآدمها قراره چی بشه؟»
ارشد نیه باشنیدنِ دیدنِ این پدیده، حسخندهاش کرد دارد سردرد میگیرد.
یکی از گویهای بلورین به صداخندهاش درآمد: «آخه چه اتفاقی افتاده؟ چرا همهٔبهش شرکتکنندهها یهو از قلمروِ رازآلود اخراج شدن؟»
ارشد نیه گفت: «نه همه.» و ادامه داد:غریبهها «دو نفر غایب هستن... اون نابغه از معبدِاجدادشون جوهرِ اژدها و اون دختر از درهٔ دارو.»
ارشد نیه تمامِ شرکتکنندگان را پیش ازبهزور ورودشان به یاد سپرده بود، برای همینوانگ میدانست چه کسانی هنوز داخلِ قلمروِ رازآلود هستند.
«حالا باید چه کارحرفهای کنیم؟ قلمروِ رازآلودِ امسالبگیرد کاملاً به باد رفت.»
«هممم...»
پس از لحظهای سکوت، ارشد نیهروی گفت: «صبر میکنیم تا همه ازاینکه قلمروِ رازآلود بیرون بیان، بعد تصمیم میگیرم.»
در همین حال، در میانِ شرکتکنندگانی که بهزور از قلمروِ رازآلود بهاینجوری بیرون تلهپورت شده بودند، گائو دونگیا و شوئه جییه با ناباوری بهفقط اطراف نگاه میکردند، چرا که آنها هم بهزور بیرون انداخته شده بودند.
گائو دونگیا با صدای بلند ناسزا گفت:خندهاش «چه اتفاقِ کوفتیای داره میافته؟!» آنها فاصلهٔبهش بسیار کمی تا رسیدن به پاگودای رازآلود داشتند.
در واقع، درست پیش از آنکهخندهاش از قلمروِ رازآلود بیرون انداخته شوند، توانستهبهش بودند پاگودای رازآلود را در دوردست ببینند!
شوئه جییه به او گله کرد: «برای همینه که میگفتم باید برای امتیازات چندبهخاطرِ جانورِ جادویی شکار کنیم! حالا ما رو ببین! بهجز افزایشِ پایهٔ تزکیهمون، هیچ امتیازِمکانهای دیگهای نداریم! اگه رتبهمون به خاطرِ این خراب بشه، رئیسِ فرقه ما رو میکشه!»
گائو دونگیا معمولاً جوابی برای گلههای اوبهزور داشت، اما این بار زبانش بند آمدهوانگ بود، چرا که واقعاً امتیازاتِ زیادی نداشتند.
شوئه جییه ناگهان متوجه شدنتوانست که یوان با آنها نیست:میخوای «شاگرد یوان کجاست؟ اینجا نمیبینمش.»
گائو دونگیا گفت:حرفهای «شاید قبل ازخندهاش ما حذف شده باشه.»
شوئه جییهداد بیدرنگ گفت:بهم «نفوسِ بد نزن!»
مدتی بعد، ارشد نیه به آنها گفت: «همهٔ کسانی کهبقیهٔ همین الان از قلمروِ رازآلود بیرون انداخته شدید، فعلاً میتونیدخندهاش به فرقهتون برگردید. وقتی همه بیرون اومدن، نتایج رو اعلام میکنم.»
شرکتکنندگانِ حذفشده زبانشان بند آمده بود: «چی؟خندهاش یعنی هنوز کسانی داخلِ قلمروِ رازآلود هستن؟ چرابگو ما رو بیرون انداختن؟ کی همچین تصمیمی گرفته؟»
دقایقی بعد، وقتی شرکتکنندگان به فرقههایشان بازگشتند، لونگ ییجونمیخوای با اخمی غلیظ به گائو دونگیا و شوئه جییهمیزنی خیره شد، با این حال اصلاً عصبانی به نظر نمیرسید.
گائو دونگیا سر به زیرگفتید انداخت و گفت: «متأسفم، رئیسِمیآد فرقه. ما شما رو ناامید کردیم.»
شوئه جییهچطوری نیز عذرخواهی کرد:کار «متأسفم، رئیسِ فرقه.»
پس از لحظهای سکوت، لونگ ییجون به حرف آمد: «خیلی نگرانش نباشید. بافرمان اینکه من هم از نتایج ناراحتم، این وضعیت کاملاً غیرمنتظره و خارج ازعمیق کنترل بود. امیدوارم شاگرد یوان که هنوز داخلِ قلمروِ رازآلوده، ما رو ناامید نکنه.»
گائو دونگیا از شنیدنِنتوانست این حرف جا خورد:بله «چی؟ شاگرد یوان هنوز داخله؟»
شوئه جییه گفت: «اون تمامِ اینروی مدت کجا بود؟ همون لحظهای کهاینکه رفتیم داخل، از ما جدا شد.»
لونگ ییجون برایشان فاش کرد: «میدونم. با این حال، نمیدونم چرا از شما دووانگ نفر جدا شد یا کجا رفت. تنها چیزی که میدونم اینه که هنوز صحیحبگو و سالم داخلِ قلمروِ رازآلوده. در واقع، حتی تونسته پاگودای رازآلود رو باز کنه.»
گائو دونگیا با صدایی بهتزده فریاد زد: «چی؟!بگیرد اون پاگودای رازآلود رو باز کرده؟! چطور؟!» اینانگار فریاد باعث شد سایرِ شرکتکنندگان به او نگاه کنند.
چه کسی پاگودای رازآلود را باز کرده بود؟ شرکتکنندگانی که آنجا حضور نداشتند تابگو بیرون آمدنِ یوان از پاگودای رازآلود را به چشم ببینند، از ماجرا بیخبر بودند.همهٔ با این حال، بهزودی همهچیز را از دیگران میشنیدند و آنها نیز بهشدت شوکه میشدند.