---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 762: جاودانه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 762: جاودانه

0

اندکی پس از آنکه سوراخِ بزرگی بر فرازِ‌کند​ بهشتِ پریان پدیدار شد، زنی دوان‌دوان به اتاقِ شهبانوی‌خود​ پری آمد و داد زد: «شهبانوی پری! وضعیت اضطراریه!»

شهبانوی پری‌مسیرِ​ گفت: «آروم‌سطحی​ باش، خبر دارم.»

با این حال، با وجودِ‌هویتِ​ صدای آرامش، اخمِ غلیظی بر‌اینکه​ چهره داشت و اصلاً آرام نبود.

این چه حسیه؟ یه حضورِ کوبنده رو‌خطرناکه​ حس می‌کنم که از اون سوراخ می‌آد...‌بیرون​ تا حالا همچین چیزی رو تجربه نکرده بودم...

با حس کردنِ این‌پیشِ​ حضورِ ایزدی، شهبانوی پری‌کند​ لرزه بر تنش افتاد.

«همه‌تون گوش‌به‌زنگ‌مسیرِ​ باشید. می‌رم‌سطحی​ ببینم چه خبره.»

زن گفت: «خیلی‌می‌گیرد​ خطرناکه! شما باید‌فریاد​ همین‌جا بمونید، شهبانوی پری!»

«پس می‌خوای تو بری بیرون و سوراخ رو برام بررسی‌همین‌جا​ کنی؟» شهبانوی پری چشمانش را برای زن باریک کرد. زن بی‌درنگ‌کرد​ دهانش را بست و سرش را پایین انداخت؛ پاسخش روشن بود.

شهبانوی پری پوزخندِ سردی زد و گفت:‌احترام​ «منم همین فکر رو می‌کردم.» سپس از‌شناور​ پنجره بیرون پرید تا به سوراخ نزدیک شود.

اما همین که به آسمان نزدیک شد، متوجهِ پیکری شد‌ادای​ که از سوراخ پایین می‌آمد و بی‌درنگ فهمید حضورِ ایزدی‌سکوت​ که تمامِ این مدت حس می‌کرد، از این پیکر سرچشمه می‌گیرد.

شهبانوی پری با پی بردن به‌فریاد​ هویتِ او، در دل فریاد زد:‌حدس​ یه جاودانه! اون یه جاودانهٔ حقیقیه!

با اینکه فقط یک حدس بود، شکی‌خطرناکه​ نداشت که این پیرمرد جاودانه‌ای است که‌بیرون​ در مسیرِ تزکیه به سطحی درک‌ناپذیر رسیده است.

شهبانوی پری می‌خواست پیشِ جاودانه برود‌ادای​ و به او ادای احترام کند،‌تنها​ اما در عین حال می‌ترسید مزاحمش شود.

از این رو، تنها توانست در آسمان شناور‌پیشِ​ بماند و در سکوت با خود کلنجار برود‌تنها​ که آیا به او نزدیک شود یا نه.

در همان حال که شهبانوی پری‌فریاد​ غرقِ فکر بود، ناگهان حضوری را‌حدس​ پشتِ سرش حس کرد و برگشت.

«لعنت!»

شهبانوی پری که از دیدنِ پیرمردِ‌ادای​ شناور در پشتِ سرش جا خورده‌تنها​ بود، با صدای بلند ناسزا گفت.

شهبانوی پری که تا به حال کسی این‌طور غافلگیرش نکرده بود، در‌کند​ دل فریاد زد: کی پشتِ سرم ظاهر شد؟! اصلاً حرکتش رو ندیدم،‌همان​ حضورش رو هم حس نکردم تا وقتی که خودش اجازه داد حسش کنم!

با وجودِ بهت‌زدگی، شهبانوی پری‌هویتِ​ کمرش را صاف کرد و‌اینکه​ سپس در برابرِ پیرمرد تعظیم کرد.

«این کوچک‌تر‌باشید​ به ارشد‌ببینم​ ادای احترام می‌کند.»

پیرمرد با نگاهی بی‌تفاوت به‌برود​ او خیره شد و گفت:‌می‌ترسید​ «من به دنبالِ شخصِ خاصی هستم.»

شهبانوی پری‌مسیرِ​ پرسید: «مشخصاتی از‌درک‌ناپذیر​ این شخص دارید؟»

«ندارم.»

با اینکه کمی گیج شده بود، شهبانوی پری‌شما​ حالتِ چهره‌اش را تغییر نداد و پرسید: «پس‌بررسی​ می‌دونید چطور می‌تونیم این شخص رو پیدا کنیم؟»

پیرمرد تکرار کرد: «نمی‌دانم.»

این حرف شهبانوی پری را‌درک‌ناپذیر​ بی‌زبان گذاشت. چطور قرار بود بدونِ‌احترام​ هیچ اطلاعاتی کسی را پیدا کنند؟

شهبانوی پری در‌می‌گیرد​ دل فکر کرد: داره‌جاودانه​ من رو دست می‌ندازه؟

پیرمرد ناگهان‌باشید​ گفت: «نه، تو‌خبره​ را دست نمی‌اندازم.»

«ها؟»

با شنیدنِ پاسخِ پیرمرد، شهبانوی پری مات‌ومبهوت‌می‌خواست​ ماند و یک لحظه فکر کرد که شاید‌مزاحمش​ تصادفاً حرفش را بلند به زبان آورده است.

«لـ... لطفاً این کوچک‌تر رو ببخشید!» او‌جاودانه​ به‌سرعت از پیرمرد عذرخواهی کرد، در حالی که‌پیرمرد​ با خود می‌اندیشید: یعنی الان ذهنم رو خوند...؟

و در کمالِ حیرتِ شهبانو،‌خبره​ پیرمرد یک بارِ دیگر جواب‌همین‌جا​ داد: «نه، ذهنت رو نخوندم.»

حتماً داره ذهنم رو می‌خونه!

با درکِ این موضوع، شهبانوی پری بی‌درنگ‌می‌خواست​ ذهنش را پاک کرد و تمامِ تلاشش را‌مزاحمش​ به کار بست تا به هیچ‌چیز فکر نکند.

پیرمرد گفت: «به‌هرحال، با اینکه‌هویتِ​ هیچ توصیفی از این شخص ندارم،‌فقط​ پیدا کردنش باید خیلی راحت باشه.»

شهبانوی پری سر تکان‌ببینم​ داد و با دقت‌شما​ به حرف‌های بعدی‌اش گوش سپرد.

«این شخص... خیلی بااستعداده.»

شهبانوی پری در‌تزکیه​ دل نالید: حتماً داره‌می‌خواست​ من رو دست می‌ندازه!

اما پیرمرد گفت: «می‌دونم فکر می‌کنی دارم دستت می‌ندازم،‌حقیقیه​ اما این‌طور نیست. این شخص یه نابغهٔ معمولی نیست.‌مسیرِ​ نابغه‌ایه که تو کلِ عمرت فقط یه بار می‌بینی.»

«همین‌طور، چند وقت پیش فقط‌خبره​ برای مدتِ کوتاهی اینجا بود.‌همین‌جا​ نامِ خانوادگی‌اش هم باید "تیان" باشه.»

شهبانوی پری ابروهایش را بالا برد‌ادای​ و گفت: «چند وقت پیش؟» و‌تنها​ شخصِ خاصی در ذهنش نقش بست.

نکنه دنبالِ‌مسیرِ​ امپراتورِ اژدهای‌سطحی​ گمشده می‌گرده...؟

وقتی به یاد آورد که‌هویتِ​ پیرمرد می‌تواند ذهنش را بخواند، با‌فقط​ اضطراب آبِ دهانش را قورت داد.

اما در کمالِ‌می‌رم​ تعجب، این بار‌خیلی​ پیرمرد چیزی نگفت.

پیرمرد متوجهِ حالتِ‌می‌خواست​ چهره‌اش شد و‌ادای​ پرسید: «کسی مدنظرت هست؟»

«احیاناً در موردِ امپراتورِ اژدها حرف نمی‌زنی؟‌می‌خواست​ مدتی پیش ناگهان پیدایش شد و به همون‌مزاحمش​ سرعت هم غیبش زد. ما هم دنبالش می‌گردیم.»

پیرمرد به‌سرعت گفت:‌می‌گیرد​ «امپراتورِ اژدها؟ بیشتر‌فریاد​ در موردش بهم بگو.»

شهبانوی پری سر تکان داد و دربارهٔ امپراتورِ اژدها برای پیرمرد‌بمونید​ گفت، اما تمامِ جزئیات را بیان نکرد؛ مثلاً نگفت که او‌بی‌درنگ​ را همچون زندانی حبس کرده بودند، چرا که می‌ترسید به پیرمرد بربخورد.

«خودش رو "یوان" معرفی کرد و بهمون گفت که تصادفی و‌مزاحمش​ از طریقِ یه آرایهٔ بزرگِ تله‌پورت به آسمانِ پنجم اومده. خاندانِ‌ناگهان​ اژدهای شاهی اون رو به عمارتشون بردن، اما کمی بعد ناپدید شد.»

پیرمرد ناگهان برگشت و‌سطحی​ به سمتِ خاصی نگاه‌پیشِ​ کرد: «خاندانِ اژدهای شاهی...»

لحظه‌ای بعد، شهبانوی پری دید که پیرمرد همچون شبحی پیشِ‌اینکه​ چشمانش ناپدید شد. به اطراف نگاه کرد و وقتی مطمئن شد‌درک‌ناپذیر​ که رفته است، نفسِ راحتی کشید و به کاخش پرواز کرد.

اما پیرمرد، او‌می‌رم​ رفت تا سری به‌خطرناکه​ خاندانِ اژدهای شاهی بزند.

پیرمرد با گیجی با خودش زمزمه کرد: «حضورش رو‌عین​ اینجا هم حس می‌کنم... یعنی واقعاً توی کالبدِ یه‌کلنجار​ امپراتورِ اژدها تناسخ پیدا کرده؟ نه... این نباید ممکن باشه...»

پیرمرد دست از افکارش کشید‌درک‌ناپذیر​ و بدونِ در زدن واردِ‌ادای​ عمارتِ خاندانِ اژدهای شاهی شد.

لحظه‌ای بعد،‌سرچشمه​ در اتاقِ پادشاهِ‌هویتِ​ اژدها ظاهر شد.

با ورود به اتاق، پیرمرد‌خبره​ به سمتِ تختی رفت که‌همین‌جا​ پادشاهِ اژدها روی آن استراحت می‌کرد.

پیرمرد لحظه‌ای به چهرهٔ غرقِ در‌ادای​ خوابِ پادشاهِ اژدها خیره ماند و سپس‌توانست​ ذره‌ای قصدِ کشت از خود بیرون داد.

پادشاهِ اژدها به‌محضِ احساسِ قصدِ کشتی که‌می‌خواست​ نزدیک بود قلبش را از کار بیندازد،‌می‌ترسید​ از تخت بیرون پرید و داد زد: «مادرجنده!»

البته که ذره‌ای قصدِ کشت از سوی‌جاودانه​ یک جاودانه، برای زهره‌ترک کردنِ یک امپراتورِ‌نداشت​ روح هم بیش از حدِ نیاز بود.

ناولها | novelha.net