چپتر 762: جاودانه
0اندکی پس از آنکه سوراخِ بزرگی بر فرازِنداشت بهشتِ پریان پدیدار شد، زنی دواندوان به اتاقِ شهبانویمیخواست پری آمد و داد زد: «شهبانوی پری! وضعیت اضطراریه!»
شهبانوی پریفقط گفت: «آرومشکی باش، خبر دارم.»
با این حال، با وجودِگوشبهزنگ صدای آرامش، اخمِ غلیظی برخیلی چهره داشت و اصلاً آرام نبود.
این چه حسیه؟ یه حضورِ کوبنده رورسیده حس میکنم که از اون سوراخ میآد...عین تا حالا همچین چیزی رو تجربه نکرده بودم...
با حس کردنِ ایناینکه حضورِ ایزدی، شهبانوی پرینداشت لرزه بر تنش افتاد.
«همهتون گوشبهزنگفقط باشید. میرمشکی ببینم چه خبره.»
زن گفت: «خیلیافتاد خطرناکه! شما بایدباشید همینجا بمونید، شهبانوی پری!»
«پس میخوای تو بری بیرون و سوراخ رو برام بررسیبرود کنی؟» شهبانوی پری چشمانش را برای زن باریک کرد. زن بیدرنگسکوت دهانش را بست و سرش را پایین انداخت؛ پاسخش روشن بود.
شهبانوی پری پوزخندِ سردی زد و گفت:شکی «منم همین فکر رو میکردم.» سپس ازسطحی پنجره بیرون پرید تا به سوراخ نزدیک شود.
اما همین که به آسمان نزدیک شد، متوجهِ پیکری شدتزکیه که از سوراخ پایین میآمد و بیدرنگ فهمید حضورِ ایزدیعین که تمامِ این مدت حس میکرد، از این پیکر سرچشمه میگیرد.
شهبانوی پری با پی بردن بهباشید هویتِ او، در دل فریاد زد:شما یه جاودانه! اون یه جاودانهٔ حقیقیه!
با اینکه فقط یک حدس بود، شکیرسیده نداشت که این پیرمرد جاودانهای است کهعین در مسیرِ تزکیه به سطحی درکناپذیر رسیده است.
شهبانوی پری میخواست پیشِ جاودانه برودحدس و به او ادای احترام کند،مسیرِ اما در عین حال میترسید مزاحمش شود.
از این رو، تنها توانست در آسمان شناوراست بماند و در سکوت با خود کلنجار برودبرود که آیا به او نزدیک شود یا نه.
در همان حال که شهبانوی پریباشید غرقِ فکر بود، ناگهان حضوری راشما پشتِ سرش حس کرد و برگشت.
«لعنت!»
شهبانوی پری که از دیدنِ پیرمردِحدس شناور در پشتِ سرش جا خوردهمسیرِ بود، با صدای بلند ناسزا گفت.
شهبانوی پری که تا به حال کسی اینطور غافلگیرش نکرده بود، دردرکناپذیر دل فریاد زد: کی پشتِ سرم ظاهر شد؟! اصلاً حرکتش رو ندیدم،توانست حضورش رو هم حس نکردم تا وقتی که خودش اجازه داد حسش کنم!
با وجودِ بهتزدگی، شهبانوی پریگوشبهزنگ کمرش را صاف کرد وخیلی سپس در برابرِ پیرمرد تعظیم کرد.
«این کوچکتراست به ارشدتزکیه ادای احترام میکند.»
پیرمرد با نگاهی بیتفاوت بهفقط او خیره شد و گفت:جاودانهای «من به دنبالِ شخصِ خاصی هستم.»
شهبانوی پریفقط پرسید: «مشخصاتی ازنداشت این شخص دارید؟»
«ندارم.»
با اینکه کمی گیج شده بود، شهبانوی پریمیخواست حالتِ چهرهاش را تغییر نداد و پرسید: «پسمزاحمش میدونید چطور میتونیم این شخص رو پیدا کنیم؟»
پیرمرد تکرار کرد: «نمیدانم.»
این حرف شهبانوی پری رانداشت بیزبان گذاشت. چطور قرار بود بدونِسطحی هیچ اطلاعاتی کسی را پیدا کنند؟
شهبانوی پری درافتاد دل فکر کرد: دارهمیرم من رو دست میندازه؟
پیرمرد ناگهاناست گفت: «نه، توسطحی را دست نمیاندازم.»
«ها؟»
با شنیدنِ پاسخِ پیرمرد، شهبانوی پری ماتومبهوتجاودانهای ماند و یک لحظه فکر کرد که شایدپیشِ تصادفاً حرفش را بلند به زبان آورده است.
«لـ... لطفاً این کوچکتر رو ببخشید!» اومیرم بهسرعت از پیرمرد عذرخواهی کرد، در حالی کهبمونید با خود میاندیشید: یعنی الان ذهنم رو خوند...؟
و در کمالِ حیرتِ شهبانو،سطحی پیرمرد یک بارِ دیگر جواببرود داد: «نه، ذهنت رو نخوندم.»
حتماً داره ذهنم رو میخونه!
با درکِ این موضوع، شهبانوی پری بیدرنگجاودانهای ذهنش را پاک کرد و تمامِ تلاشش راپیشِ به کار بست تا به هیچچیز فکر نکند.
پیرمرد گفت: «بههرحال، با اینکهگوشبهزنگ هیچ توصیفی از این شخص ندارم،خطرناکه پیدا کردنش باید خیلی راحت باشه.»
شهبانوی پری سر تکانتزکیه داد و با دقتمیخواست به حرفهای بعدیاش گوش سپرد.
«این شخص... خیلی بااستعداده.»
شهبانوی پری درحدس دل نالید: حتماً دارهجاودانهای من رو دست میندازه!
اما پیرمرد گفت: «میدونم فکر میکنی دارم دستت میندازم،خبره اما اینطور نیست. این شخص یه نابغهٔ معمولی نیست.بیرون نابغهایه که تو کلِ عمرت فقط یه بار میبینی.»
«همینطور، چند وقت پیش فقطسطحی برای مدتِ کوتاهی اینجا بود.برود نامِ خانوادگیاش هم باید "تیان" باشه.»
شهبانوی پری ابروهایش را بالا بردحدس و گفت: «چند وقت پیش؟» ومسیرِ شخصِ خاصی در ذهنش نقش بست.
نکنه دنبالِفقط امپراتورِ اژدهایشکی گمشده میگرده...؟
وقتی به یاد آورد کهگوشبهزنگ پیرمرد میتواند ذهنش را بخواند، باخطرناکه اضطراب آبِ دهانش را قورت داد.
اما در کمالِمسیرِ تعجب، این باردرکناپذیر پیرمرد چیزی نگفت.
پیرمرد متوجهِ حالتِحقیقیه چهرهاش شد وحدس پرسید: «کسی مدنظرت هست؟»
«احیاناً در موردِ امپراتورِ اژدها حرف نمیزنی؟جاودانهای مدتی پیش ناگهان پیدایش شد و به همونپیشِ سرعت هم غیبش زد. ما هم دنبالش میگردیم.»
پیرمرد بهسرعت گفت:افتاد «امپراتورِ اژدها؟ بیشترباشید در موردش بهم بگو.»
شهبانوی پری سر تکان داد و دربارهٔ امپراتورِ اژدها برای پیرمردادای گفت، اما تمامِ جزئیات را بیان نکرد؛ مثلاً نگفت که اوخود را همچون زندانی حبس کرده بودند، چرا که میترسید به پیرمرد بربخورد.
«خودش رو "یوان" معرفی کرد و بهمون گفت که تصادفی واست از طریقِ یه آرایهٔ بزرگِ تلهپورت به آسمانِ پنجم اومده. خاندانِکند اژدهای شاهی اون رو به عمارتشون بردن، اما کمی بعد ناپدید شد.»
پیرمرد ناگهان برگشت وشکی به سمتِ خاصی نگاهاست کرد: «خاندانِ اژدهای شاهی...»
لحظهای بعد، شهبانوی پری دید که پیرمرد همچون شبحی پیشِخیلی چشمانش ناپدید شد. به اطراف نگاه کرد و وقتی مطمئن شدکنی که رفته است، نفسِ راحتی کشید و به کاخش پرواز کرد.
اما پیرمرد، اومسیرِ رفت تا سری بهرسیده خاندانِ اژدهای شاهی بزند.
پیرمرد با گیجی با خودش زمزمه کرد: «حضورش روپیرمرد اینجا هم حس میکنم... یعنی واقعاً توی کالبدِ یهپیشِ امپراتورِ اژدها تناسخ پیدا کرده؟ نه... این نباید ممکن باشه...»
پیرمرد دست از افکارش کشیدنداشت و بدونِ در زدن واردِتزکیه عمارتِ خاندانِ اژدهای شاهی شد.
لحظهای بعد،تنش در اتاقِ پادشاهِگوشبهزنگ اژدها ظاهر شد.
با ورود به اتاق، پیرمردسطحی به سمتِ تختی رفت کهبرود پادشاهِ اژدها روی آن استراحت میکرد.
پیرمرد لحظهای به چهرهٔ غرقِ درحدس خوابِ پادشاهِ اژدها خیره ماند و سپستزکیه ذرهای قصدِ کشت از خود بیرون داد.
پادشاهِ اژدها بهمحضِ احساسِ قصدِ کشتی کهجاودانهای نزدیک بود قلبش را از کار بیندازد،میخواست از تخت بیرون پرید و داد زد: «مادرجنده!»
البته که ذرهای قصدِ کشت از سویمیرم یک جاودانه، برای زهرهترک کردنِ یک امپراتورِهمینجا روح هم بیش از حدِ نیاز بود.