چپتر 1001: آماده نیست
0صبحِ روزِ بعد هنگامِ صبحانه، لینیست جینشی پرسید: «یوان، حالا که برگشتی، قرارهانداخت عروج به عالمِ بعدی رو شروع کنیم؟»
یوان سر تکان داد: «آره، اما میخوام چند روزِ دیگه هم صبر کنم تا اگهخانم اتفاقی افتاد آماده باشیم. وقتی عروج رو شروع کنم، تا وقتی همهٔ آزمونها رو تموم نکنممیخواهد توی تزکیهٔ آنلاین میمونم، برای همین میخوام مطمئن بشم که هیچچیز حواسم رو ازش پرت نمیکنه.»
«منطقیه.»
وانگ مینگ ناگهان گفت: «فکر نکنم لازم باشه نگران باشی.خود اگه اتفاقی بیفته، ما میتونیم یه کاریش بکنیم. هر چیشدن باشه ما بهخاطرِ تو اینجاییم. میتونی روی ما حساب کنی.»
یوان لحظهای تأمل کرد و بعدنیست سر تکان داد: «حق با توئه.بالا باید بیشتر روی شماها حساب کنم.»
«خیلی خب، امشب عروجاتاقش میکنیم. حواستون باشه تاپذیرایی اون موقع آماده باشید.»
اعضایی که باکردنِ او عروج میکردندروبهرویش سر تکان دادند: «باشه.»
بعد از صبحانه، میفنگ از اودارید پرسید: «اربابِ جوان، میتونم کمی ازبگوید وقتتون رو بگیرم؟ باید چیزی ازتون بپرسم.»
«حتماً. کجا میخواید حرف بزنیم؟»
میفنگ گفت:اتاقِ «میتونیم توی اتاقِرفت من حرف بزنیم.»
یوان سر تکانکردنِ داد و بهدنبالِروبهرویش میفنگ به اتاقش رفت.
میفنگ پس از آمادهنباشه کردنِ کمی چای وبالا پذیرایی از او، روبهرویش نشست.
یوان گفت: «هرموضوع وقت شما آماده باشیدممکنه منم آمادهام، خانم میفنگ.»
«ممنونم، اربابِ جوان. اما راستش روکردنِ بخواهید، موضوع اونقدرها هم جدی نیست ومنم ممکنه چیزی نباشه که انتظارش رو دارید.»
یوان ابرویی بالا انداختچای و با خود فکر کردشما که او میخواهد چه بگوید.
میفنگ پس از کشیدنِ نفسِ عمیقی،دارید با چهرهای جدی گفت: «اربابِ جوان، نظرتونکشیدنِ دربارهٔ بچهدار شدن با دخترِ من چیه؟»
وقتی میفنگ شروعموضوع به صحبت کرد، یوانممکنه داشت چایش را مینوشید.
با شنیدنِ سؤالش، چیزیاتاقش نمانده بود چایِ تویپذیرایی دهانش را بیرون بپاشد.
لحظهای بعد پرسید:کردنِ «بـبچه با میشیو؟ ایننشست دیگه از کجا اومد؟»
«بهعنوانِ مادرش، کاملاً طبیعیه که حالا که شریکِ بینقصی برای خودشمیخواهد پیدا کرده، به این چیزها فکر کنم. و اگه بخوام باهاتونچیه کاملاً صادق باشم، اربابِ جوان، من هم دلم میخواد نوههام رو ببینم.»
«نـنمیدونم چی باید بهتون بگم، خانم میفنگ... این چیزی نیست که من بتونم درموردش تصمیممیخواهد بگیرم. گذشته از این، ما وقتِ رسیدگی به یه بچه رو نداریم، چه برسه به اینکهشنیدنِ هر چی به کشفِ حقیقتِ پشتِ تزکیهٔ آنلاین و زمین نزدیکتر میشیم، سرمون شلوغتر هم میشه.»
«اگه نگرانِ نداشتنِ وقتِ کافی هستید، نیازی نیست نگران باشید چون من میتونممنم همزمان هم به بچه برسم و هم کارهام رو انجام بدم. هر چیدارید باشه قبلاً هم با میشیو و هم با شما همین کار رو کردهام.»
یوان پرسید: «حتیکردنِ اگه اینطور باشه... دراینبارهنشست با میشیو حرف زدید؟»
«حرف زدم.»
«جوابش چی بود؟»
«گفت که آماده نیست.»
یوان سر تکان داد: «اگه اون آماده نیست،وقت پس کاری از دستِ من برنمیآد. اگه برای بچهداراونقدرها شدن آماده نیست، مجبورش نمیکنم با من بچه بیاره.»
«میدونم، و ازتون نمیخوام که چنین کاری بکنید. با این حال، اگه یهکشیدنِ روزی حس کردید دلتون میخواد با میشیو بچه داشته باشید، بهاحتمالِ زیاد خودتونمینوشید باید قانعش کنید. با شناختی که ازش دارم، احتمالاً منتظره که شما پیشقدم بشید.»
«میفهمم... راستش رو بخواهید، منم فکر میکنم برای بچهدار شدن آماده نیستم. هنوزانداخت جوونم و مشکلاتِ زیادی توی زندگیم هست که قبل از اینکه حتی بخوامچیه به آوردنِ یه موجودِ دیگه به این دنیا فکر کنم، باید حلشون کنم.»
میفنگ چشمهایش را بست و چند لحظه ساکت ماند و بعد آهی کشید: «چون اربابِ جوان اینطور میگن،بخواهید دیگه با این موضوع مزاحمتون نمیشم. با این حال، میخواستم بپرسم رابطهتون با چو لیوشیانگ چطوره؟ از چیزاییچهرهای که ازش دیدم، به نظر میرسه از اون دخترایی باشه که دلش میخواد هرچه زودتر خانواده تشکیل بده.»
یوان لبخند زد و گفت: «از شما همین انتظار میرفت، خانم میفنگ. چشمهاتون مثلِ همیشه تیزه. دراونقدرها واقع، رؤیای لولو اینه که خانوادهٔ خودش رو داشته باشه. با این حال، هنوز از من نخواستهنظرتون کاری بکنم. اونم احتمالاً منتظره تا من پیشقدم بشم، ولی کی میدونه. بعضی وقتها خیلی غیرقابلپیشبینی میشه.»
«میفهمم. و عذر میخوام که وقتتون رو با این حرفهای بیمعنیِ خودمبگوید گرفتم... از وقتی میشیو با شما رفت، همهش به داشتنِ نوه فکرداشت میکنم، با اینکه قبلاً هرگز پیش نیومده بود که بهش فکر کنم.»
«نگرانش نباشید، خانم میفنگ.»
«در ضمن، دیگه نباید من روکردنِ اینطوری صدا بزنید. شما الان اربابِشما من هستید. میتونید فقط میفنگ صدام کنید.»
«میتونم میفنگ صداتون کنم، اما شماروبهرویش هم باید تشریفات رو کنار بذاریدخانم و من رو یوان صدا کنید.»
«این منصفانه نیست، اربابِ جوان...»
«خواهش میکنم. شما مادرِ میشیوجدی هستید. خیلی عجیبه که مادرزنِ آیندهمابرویی من رو اربابِ جوان صدا بزنه.»
«...»
میفنگ آهیرفت از سرِچای تسلیم کشید.
«میفهمم. اگه اینممکنه چیزیه که میخواید،دارید اطاعت میکنم... یوان.»
لبخند زد: «ممنون، میفنگ.»
یوان بقیهٔ روز را روی گنجیابیِ کوچکش کارپذیرایی کرد. وقتی تمامِ مقدمات را فراهم کرد، راهیِ پلکانِراستش آسمان شد و منتظر ماند تا بقیه پیدایشان شود.
وقتی میشیو، چو لیوشیانگ وپذیرایی لی جینشی واردِ تزکیهٔ آنلاین شدند،آمادهام همگی به پلکانِ آسمان نزدیک شدند.
همانطور که به مردی که نشانها را پخشبالا میکرد نزدیک میشدند، چو لیوشیانگ با صدایی هیجانزده گفت:نظرتون «بالاخره قراره عروج کنیم. خیلی وقته منتظرِ این لحظهام!»
یوان به مرد گفت:اونقدرها «چهار نشان میخوام.» مردنباشه بیدرنگ ابروهایش را بالا داد.
مرد گفت: «چهار تا؟ هر بارکردنِ فقط یک نفر از شما میتونهشما پلکانِ آسمان رو به چالش بکشه.»
یوان لبخند زد: «میدونم. من تنهاروبهرویش کسیام که قراره پلکانِ آسمان رو بهممنونم چالش بکشه. اینها فقط با من میان.»
«جدی میگی؟ میدونی که—»
«بله، میدونم که بااونقدرها این کار، آزمونها خیلینباشه سختتر میشن و براش آمادهام.»
مرد به سه زیبارویی که پشتِ سرش ایستاده بودند نگاه کرد و زیرِ لبآمادهام آهی کشید: «از نظرِ آماری، مردهایی که بیش از حد روی زنها تمرکز میکنن،بالا هرگز توی دنیای تزکیه به جایی نمیرسن. با این حال، این زندگیِ توئه، نه من.»
پیرمرد که چهار نشان را بهروبهرویش یوان داد، آنها بیدرنگ از راهپلهایخانم که به پلکانِ آسمان میرسید بالا رفتند.