---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 332: هزار سال • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 332: هزار سال

0

یوان پس از اینکه لباس‌هایش را روی درختی در آن‌اگر​ نزدیکی آویزان کرد تا خشک شوند، واردِ رودخانهٔ کم‌عمقی شد که‌برای​ به‌زور تا شانه‌هایش می‌رسید و عرقِ خشک‌شده را از تنش شست.

«وای، چه حسِ محشری داره!»

شاید به خاطرِ بدنِ تزکیه‌گرش بود، اما آب‌لِه​ اصلاً سرد نبود. طراوت‌بخش بود و حسی شبیه‌برای​ به حسِ پس از شکستنِ مرز به او می‌داد.

پس از چند دقیقه غوطه‌ور شدن در آب، یوان برگشت‌می‌شد​ و به آبشار نگاه کرد و با خودش فکر کرد که‌تعجب​ رفتن زیرِ آن و دوش گرفتن با آن چه حسی دارد.

یوان زیرِ لب زمزمه کرد: «من یه تزکیه‌گرم، پس باید‌اگر​ مشکلی نباشه، مگه نه؟» کمی نگران بود که اگر زیرِ‌نمی‌فهمید​ آبشار برود، فشارِ آب او را لِه کند و بکشد.

با این حال، تا امتحان‌ماساژ​ نمی‌کرد نمی‌فهمید، برای همین با‌بیام​ احتیاط به آبشار نزدیک شد.

وقتی درست جلوی آبشار‌نگران​ رسید، یوان انگشتی داخلِ آبشار‌کند​ برد تا فشارش را بسنجد.

«اون‌قدرها هم بد نیست...»

وقتی فهمید که می‌تواند‌باید​ فشار را تحمل کند، دستش‌نگران​ را عمیق‌تر داخلِ آبشار برد.

«خیلی سبکه— خیلی سبک‌تر‌داشت​ از چیزی که به‌می‌شود​ نظر می‌رسه. به خاطرِ بدنمه؟»

پس از اینکه احساسِ راحتی کرد و مطمئن شد‌کند​ بدنش می‌تواند آبشار را تحمل کند، چند قدم جلوتر رفت،‌نزدیک​ واردِ آبشار شد و گذاشت آب روی تمامِ بدنش بریزد.

«حسش عالیه!»

انگار آبشار‌زمزمه​ داشت او‌باید​ را ماساژ می‌داد.

چند دقیقه بعد، یوان‌داشت​ حس کرد کسی دارد‌می‌شود​ به آبشار نزدیک می‌شود.

«یوان، می‌تونم بیام پیشت توی آب؟»‌برود​ قامتِ لان یینگ‌یینگ در دوردست دیده‌حال​ می‌شد که داشت به سمتش می‌آمد.

با این حال، ظاهرش تفاوتی کرده بود و‌دوردست​ وقتی یوان او را دید که در آن‌دید​ لحظه کاملاً برهنه بود، چشم‌هایش از تعجب گرد شد.

اندامی فوق‌العاده با تناسبی بی‌نقص از سر تا پا داشت، با پوستی رنگ‌پریده شبیه به برف. روی سینه‌اش دو پستانِ‌نمی‌فهمید​ گرد و برجسته بود که نگاهِ یوان را به خود کشید، به‌ویژه حلقه‌های صورتیِ کوچک و ظریفِ روی آن‌ها. پاهایش باریک‌عمیق‌تر​ و کشیده بود و میانِ این پاهای زیبا، شکافی بود که باعث شد یوان حسی پیدا کند که خودش هم نمی‌فهمید.

یوان پس از تعجبِ اولیه‌اش،‌ماساژ​ با صدایی آرام پرسید: «دوشیزه‌بیام​ لان؟ شما هم برای آب‌تنی اومدید؟»

اگر هر مردِ دیگری در موقعیتِ او‌فشارِ​ بود، شاید فقط با دیدنِ بدنِ بی‌همتای‌نمی‌کرد​ لان یینگ‌یینگ از شدتِ تحریک دیوانه می‌شد.

او گفت:‌بیام​ «بله... امیدوارم‌توی​ مشکلی نداشته باشی.»

یوان با لبخندی معصومانه روی لب‌هایش، به‌سرعت‌مگه​ جواب داد: «البته که نه. لطفاً بیا پیشم.‌بکشد​ آب حسِ خیلی خوبی داره و خیلی طراوت‌بخشه.»

لان یینگ‌یینگ سر‌انگار​ تکان داد و لحظه‌ای‌کسی​ بعد واردِ آب شد.

با این حال،‌کمی​ پس از ورود به‌فشارِ​ آب چیزِ دیگری نگفت.

پدربزرگ بهم گفت اغواش‌توی​ کنم... اما چطوری باید‌دوردست​ این کار رو بکنم؟

لان یینگ‌یینگ در دل با خود فکر کرد،‌کمی​ چرا که پیش از این هرگز کسی به‌این​ او یاد نداده بود چطور انسان‌ها را اغوا کند.

به‌علاوه، به‌عنوانِ کسی که تمامِ عمرش را در جنگلِ ایزدی زندگی کرده بود، تنها چیزهایی‌یینگ‌یینگ​ را می‌دانست که خانواده‌اش به او آموخته بودند، به همراهِ چیزهایی که به‌طورِ طبیعی به‌عنوانِ‌گرد​ یک جانورِ ایزدی یاد می‌گرفت، و هیچ‌کدام از این دانش‌ها کمکی به اغوای یک انسان نمی‌کرد.

یوان ناگهان به او گفت: «باید‌برود​ بیای اینجا.» و ادامه داد: «زیرِ‌حال​ آبشار حسش حتی بهتر هم هست.»

لان یینگ‌یینگ چیزی‌پیشت​ نگفت و تنها‌لان​ سر تکان داد.

آرام‌آرام به سمتِ آبشار رفت و چند‌مگه​ لحظه بعد، درست کنارِ یوان ایستاد، در‌کند​ حالی که آبشار بدنشان را ماساژ می‌داد.

پس از یک لحظه سکوتِ دیگر، لان یینگ‌یینگ به حرف آمد: «یوان،‌توی​ راستش رو بخوای، پدربزرگم بود که پیشنهاد داد بیام اینجا و اغوات کنم.‌لحظه​ اون واقعاً می‌خواد میراثِ خانواده رو ادامه بدم— اینکه با تو بچه‌دار بشم.»

لان یینگ‌یینگ حس کرد پنهان کردنِ چنین چیزی از او کاملاً بی‌ادبانه‌حال​ است. نمی‌خواست به کسی که برای کمک به وضعیتشان با اهریمن‌ها جانش‌انگشتی​ را به خطر انداخته بود، دروغ بگوید؛ بنابراین حقیقت را به او گفت.

«یوان، می‌فهمم چرا نمی‌خوای بچه داشته باشی، اما یادت باشه، من انسان نیستم، پس‌تفاوتی​ بچهٔ انسان هم به دنیا نمی‌آرم. من یه جانورِ ایزدی‌ام؛ این کاملاً متفاوته. حتی‌رنگ‌پریده​ می‌تونی اونو مثل داشتنِ یه حیوونِ خونگی یا یه همچین چیزی در نظر بگیری.»

یوان با چشم‌های گردشده به او نگاه کرد و پس از لحظه‌ای‌فشارِ​ سکوت گفت: «حتی اگه اینو بگی... من بلد نیستم بچه درست کنم.‌نزدیک​ فقط بهم یاد دادن چطور ساز بزنم و آهنگ‌ها رو حفظ کنم.»

لان یینگ‌یینگ که‌انگار​ فهمید شانسی دارد، سریع‌کسی​ جواب داد: «خـ-خیلی ساده‌ست!»

سپس ادامه داد: «فقط‌نگران​ به خون و انرژی‌لِه​ روحیِ تو نیاز دارم!»

یوان با چهره‌ای گیج گفت: «خون و‌یینگ‌یینگ​ انرژی روحیِ من؟ من بلد نیستم بچه درست‌کرده​ کنم، ولی این کار به نظرم درست نمی‌آد...»

لان یینگ‌یینگ گفت: «نمی‌دونم انسان‌ها چطور بچه‌مگه​ درست می‌کنن، اما ما جانورانِ ایزدی این‌طوری‌کند​ باردار می‌شیم. از طریقِ خون و انرژی روحی.»

یوان چشم‌هایش‌عالیه​ را بست‌داشت​ تا فکر کند.

پس از چند دقیقه سکوت،‌اگر​ یوان چشم‌هایش را باز کرد‌بکشد​ و گفت: «باشه، کمکت می‌کنم.»

لان یینگ‌یینگ‌بیام​ با صدای‌توی​ بلند گفت: «واقعاً؟!»

یوان سر تکان داد. «همون‌طور که‌نباشه​ گفتی، من واقعاً یه بچهٔ انسان به‌لِه​ دنیا نمی‌آرم، و اینم فقط یه بازیه...»

«مـ-ممنونم! بیا‌عالیه​ همین الان‌داشت​ شروع کنیم!»

لان یینگ‌یینگ‌مگه​ بی‌درنگ به‌نگران​ شکلِ جانوری‌اش درآمد.

یوان از‌بیام​ او پرسید:‌توی​ «باید چی‌کار کنم؟»

«فقط باید کمی از‌باید​ خونت رو بگیری و‌کمی​ با انرژی روحیت قاطی کنی.»

«باشه، هر وقت‌انگار​ باید دست نگه‌بعد​ دارم بهم بگو.»

یوان «پرتگاهِ پرستاره» را بیرون آورد‌برود​ و کفِ دست‌هایش را برید، سپس‌حال​ با تجلیِ چی خونش را جمع کرد.

لان یینگ‌یینگ‌بیام​ ناگهان جلویش را‌قامتِ​ گرفت: «خون کافیه.»

یوان سر تکان‌تزکیه‌گرم​ داد و دست‌نباشه​ از کشیدنِ خونش برداشت.

خونش به شکلِ کره‌ای‌داشت​ جلویش شناور بود. پرسید:‌می‌شود​ «حالا باید چی‌کار کنم؟»

لان یینگ‌یینگ گفت: «اون رو‌اگر​ با انرژی روحیت قاطی کن تا‌این​ وقتی که بگم دست نگه داری.»

یوان به حرفش گوش‌توی​ داد و انرژی روحی‌اش‌دوردست​ را با خون آمیخت.

رفته‌رفته خونش به درخشش افتاد، انگار ستاره‌هایی درونش خانه‌نگران​ داشتند. چند لحظه بعد، خون سفت و شفاف شد،‌امتحان​ گویی داشت بلورین می‌شد، و اندازه‌اش هم مدام کوچک‌تر می‌شد.

وقتی خونِ بلورین به‌داشت​ اندازهٔ شستِ یوان رسید،‌می‌شود​ لان یینگ‌یینگ گفت: «باشه، کافیه.»

«بفرما.» یوان خونِ بلورینش را‌اگر​ به لان یینگ‌یینگ داد و‌بکشد​ او با دمش آن را گرفت.

لان یینگ‌یینگ پیش از آنکه بلور را‌یینگ‌یینگ​ در دهان بیندازد و ببلعد، گفت: «بابت‌تفاوتی​ این خیلی ممنونم، یوان. هرگز فراموشش نمی‌کنم.»

ایـ-این چیه؟! این دیگه چه‌جور‌مشکلی​ خونیه؟! تا حالا چیزی به‌اگر​ این خالصی و خوشمزگی نچشیده بودم!

چند ثانیه پس از قورت‌ماساژ​ دادنِ خونِ یوان، چشم‌های لان‌بیام​ یینگ‌یینگ از شدتِ شوک گرد شد.

سپس برگشت و با برقی عجیب در چشمانش به یوان چشم دوخت. اگر به‌جای‌نمی‌کرد​ جانورِ ایزدی، یک جانور جادوییِ عادی بود، شاید دیوانه می‌شد و صرفاً به خاطر خونِ‌اون‌قدرها​ یوان به او حمله می‌کرد؛ به‌ویژه خونی که با انرژی روحیِ غنی‌اش تقویت شده بود.

لحظه‌ای بعد‌بیام​ یوان پرسید:‌توی​ «کارت تموم شد؟»

لان یینگ‌یینگ از‌تزکیه‌گرم​ بهت بیرون آمد‌نباشه​ و سر تکان داد.

«آره، در‌عالیه​ آینده می‌تونم‌داشت​ باردار بشم.»

یوان که کنجکاو‌کمی​ شده بود، پرسید:‌برود​ «می‌دونی چقدر طول می‌کشه؟»

لان یینگ‌یینگ پیش از پاسخ‌قامتِ​ دادن به سؤالش، لحظه‌ای تأمل‌می‌شد​ کرد: «حدود هزار سال، کم‌وبیش.»

«ها؟» چشم‌های یوان از‌باید​ تعجب گرد شد و‌کمی​ مات‌ومبهوت به او خیره ماند.

ناولها | novelha.net