چپتر 647: نقشِ جدیدِ میشیو
0یوان پرسید: «راستشبگیرید یکی دارم. سرورِ کوهِآنها مارپیچِ اژدها چهجور آدمیه؟»
مدیر لبخندی مرموز بر لبخود داشت و گفت: «سرور، هان؟آنلاین چرا میخوای در موردش بدونی؟»
یوان گفت:کارتش «فکر کنمداد از روی کنجکاوی.»
«متأسفانه نمیتونم چیزی در موردِ سرور بهجناح شما بگم. با این حال، اگه بهاندازهٔآنلاین کافی اینجا زندگی کنید، شاید بتونید ببینیدش.»
«که اینطور؟»
«بههرحال، اگه در موردِ کوه سؤالی داشتید، میتونیدبعد هر ساعت از شبانهروز با من تماس بگیرید.بمونی این کارتویزیتِ منه.» مدیر کارتش را به آنها داد.
یوان نامِکارتش روی کارتویزیت رانامِ خواند: «جنی ژانگ...»
«میتونید فقط جنی صدام کنید.»
پس از دست دادنکارتویزیتِ با یکدیگر، مدیر جنیداد آنجا را ترک کرد.
یوان بلند شد و گفت: «چون کارمون زودتربعد از انتظار تموم شد، الان میرم با لیبمونی جینشی مبارزهٔ تمرینی کنم. تو میخوای الان چیکار کنی؟»
میشیو از او پرسید: «راستش مطمئن نیستم... در واقع، دارمفقط فکر میکنم الان نقشم— هدفم چیه. هنوزم مراقبت هستم؟ واقعاًکارمون اینطور حس نمیشه، چون بیشترِ وقتم رو به تزکیه میگذرونم...»
یوان لحظهای تأمل کرد و سپس گفت: «ما دیگه توی یه خونهٔ کوچیک نیستیم که فقط خودمون دو تا باشیم.بمونی لولو و بقیه هستن، جناح هم که جای خود داره. تازه، من از این به بعد بیشترِ وقتم رو تویانجام تزکیهٔ آنلاین میگذرونم، پس نیازی به مراقبت ندارم. بهجای اینکه مراقبم بمونی، چرا یه کارِ متفاوت نمیکنی؟ مثلاً بشی مدیرِ جناح؟»
میشیو پرسید: «یعنیبگیرید در اصل همونکارتش کاری که مادرم میکنه؟»
با اینکه میفنگ هنوز پیشکارِ خاندانِ یو بود، در واقع هیچ کارِ خدماتیای انجام نمیداد و تمامِ کارهایمتفاوت خانه را به خدمتکارانِ زیردستش میسپرد. در عوض، شرکتِ خاندانِ یو را مدیریت میکرد، مثلاً به امورِ مالیانجام میرسید و قرارملاقاتهایشان را تنظیم میکرد؛ کارهایی که هیچ ربطی به پیشکار بودن نداشت— دستکم یک پیشکارِ عادی.
یوان با لبخند گفت: «اگه اینطوری بهش نگاه کنی، فکر کنم آره. بههرحال تو دخترِ خانمترک میفنگ هستی و توی اینجور کارها بیشتر از همه بهت اعتماد دارم. تو باهوش، مسئولیتپذیر ومطمئن سختکوشی. هیچکسِ دیگهای به ذهنم نمیرسه که برای مدیریتِ جناحِ من— جناحِ ما، مناسبتر از تو باشه.»
«...»
میشیو از اعتمادِ یوان بهمنه خودش زبانش بند آمده بود وخواند حتی از تعریفهایش کمی سرخ شد.
میشیو با چهرهای مصممجای سر تکان داد: «باشه.بعد میبینم چیکار میتونم بکنم.»
سپس متوجهِ چیزی شد.
لحظهای بعد پرسید: «پسلولو کارهای واقعیِ خونه چی میشه؟خود الان کی قراره انجامشون بده؟»
یوان کمی فکر کرد و گفت: «سؤالِ خوبیه... شاید باید خودمون انجامشون بدیم. میتونستمفقط آدم استخدام کنم تا کارهای خونه رو بکنن، اما بعد از اسبابکشی به اینجاالان یهکمی دستمون خالی شده و این راهِ خوبی برای منضبط کردنِ خودمون هم هست.»
میشیو ابروهایشهستن را بالاجای داد: «منضبط کردن...؟»
نمیتوانست وانگ مینگ و بقیه را در حالِ انجامِ کارهایفقط خانه تصور کند، چون همگی از خاندانهای قدرتمند و ثروتمندیکارمون میآمدند و احتمالاً عادت داشتند دیگران کارهایشان را انجام دهند.
یوان گفت:خودمون «اول همهلولو رو جمع کنیم.»
مدتی بعد،تماس همه در لابیِمنه اصلی جمع شدند.
وانگ مینگ که وسطِ تمرینخود صدایش زده بودند، پرسید: «موضوع چیه؟نیازی چرا همه رو جمع کردی یوان؟»
«خب، داشتم با میشیو دربارهٔ آیندهمون و اینکه چطور باید به کارهای این مکان برسیم حرف میزدم. تصمیمبلند گرفتم میشیو رو مدیرِ جناح کنم، برای همین دیگه وقت نداره مراقبِ من باشه. این یعنی کسی رونقشم— نداریم که کارهایی مثلِ تمیزکاری و پختوپز رو انجام بده و برام سؤال بود که باید چه کار کنیم.»
شی لانگ پیشنهاد داد: «چرا بهجاش چندجناح نفر رو استخدام نمیکنیم که این کارها رونیازی بکنن؟ بیشترِ خاندانهای بزرگ همین کار رو میکنن.»
«من هم بهش فکر کردم، اما الانآنها دستمون خالیه و نمیدونم چطور برای ورودِفقط این افراد به کوهِ مارپیچِ اژدها اجازه بگیریم.»
سپس چو لیوشیانگ دستش را بالا برد و گفت:تزکیهٔ «راستش، اگه برای انجامِ کارها به آدم نیاز داشتهمتفاوت باشید، کوهِ مارپیچِ اژدها خدمتکارِ رایگان در اختیارتون میذاره.»
«ها؟ واقعاً؟»
چو لیوشیانگ سر تکان داد و ادامه داد: «روزِ اولِ هر ماه، کوهِ مارپیچِ اژدها خدماتِ تمیزکاریِ رایگان بهمراقبم همهٔ ساکنانِ کوه ارائه میده. اما بدیاش اینه که فقط همون روزِ اولِ ماه میان، یعنی اینطور نیست کههیچ هر وقت خواستید چیزی رو تمیز کنید، در دسترس باشن. ولی اگه ریختوپاش نکنیم، نیازی نیست خیلی تمیزکاری کنیم.»
«اگه کسیتماس ریختوپاش کرد، بایدمنه خودش جمعش کنه.»
یوان سر تکانجناح داد: «اینجوری خوبه.داره همه باهاش موافقن؟»
همه سر تکان دادند.
لی جینشی پرسید:باشیم «غذا چی؟ اینهستن مکان آشپز هم داره؟»
چو لیوشیانگ سر تکان دادمنه و گفت: «نه، باید یاکارتویزیت استخدامشون کنیم یا خودمون آشپزی کنیم.»
میشیو گفت: «اگه فقطجای درستکردنِ صبحانه و شامبعد باشه، خودم از پسش برمیام.»
یوان پرسید: «مطمئنی؟آنها با کارهای جناحکارتویزیت سرت شلوغ نمیشه؟»
«حتی اگه مدیریتِ جناح رو بهم سپرده باشی، فکرخود نمیکنم کارِ زیادی برای انجام دادن داشته باشم، مخصوصاًاینکه چون تازهکاریم و فقط ۱۰ نفر توی جناح هستن.»
یوان سر تکان داد: «هر جور راحتی.» وداد ادامه داد: «ولی اگه در آینده وقت برایدست آشپزی نداشتی، بهم بگو تا یه فکری براش بکنیم.»
«باشه.»
وقتی همهچیز مشخص شد، یوان رفت تا با لیژانگ جینشی و بقیه در حیاطِ پشتیشان که در آنبلند لحظه فقط یک زمینِ خالی بود، مبارزهٔ تمرینی کند.
میشیو هم رفت تا دربارهٔ جناحهاهستن و کارهایی که مدیران باید برایبعد جناحشان انجام دهند، بیشتر تحقیق کند.
وانگ مینگ به او هشدار داد: «هی،آنها جینشی، وقتی با یوان تمرین میکنی زیادفقط زور نزن. اگه خیلی به زمین آسیب بزنی...»
او گفت: «میدونم...»
در حالی که یوان با بقیه تمرین میکرد،جنی جایی در بخشهای بالاییِ کوهِ مارپیچِ اژدها، سباستینترک به پدر و مادرخواندهٔ چو لیوشیانگ ادای احترام کرد.
سباستین به آنهاباشیم تعظیم کرد: «من برگشتم،جناح ارباب چو، بانو چو.»
پدرِ چو لیوشیانگبگیرید پرسید: «سباستین؟ چرا یهوآنها تنها برگشتی؟ دخترم کجاست؟»
«بانوی جوان هنوز پیشِ یوان هستن. اونها در حالِتزکیهٔ حاضر توی کوهِ مارپیچِ اژدها مستقرن، برای همین تصمیممتفاوت گرفتم تنها برگردم و اربابان رو در جریانِ وضعیت بذارم.»