چپتر 1219: ایزدبانوی اژدهایان یهیو (۲)
0ایزدبانوی اژدهایان یهیو از مردی که با آرامش روبهرویش ایستاده بود پرسید: «گیرم حرفت راچنین باور کنم—اینکه موجوداتِ ضعیف و شکنندهای که انسان نامیده میشوند، توانستهاند موجوداتِ تقریباً جاودانهای بهدلم نامِ اهریمنها را شکست دهند... این چه ربطی به من دارد؟ چرا روبهروی من ایستادهای؟»
«با اینکه انسانها در نهایت پیروزِ جنگ شدند، اما بهای سنگینی دادند. انسانهای بیشماری شکنجه شدند، خورده شدند، به قتل رسیدندرنجِ و چیزهای وصفناپذیری را تجربه کردند. مطمئنم همین حرف در موردِ جانوران هم صدق میکند، چون اهریمنها جانوران را برای تفریحتلاش شکار میکردند؛ تقریباً شبیه یک بازی، کاری که برای گذراندنِ وقت انجام میدادند تا زمانی که دوباره برای خوردنِ انسانها گرسنه شوند.»
«هم انسانها و هم جانوران از دستِ اهریمنها رنجِ زیادی کشیدند، باچنین این حال ما هرگز در کنارِ هم نجنگیدیم. میفهمم که تفاوتهایی بانمیگویم هم داریم، اما اگر با هم میجنگیدیم، میتوانستیم جلوی فجایعِ بسیاری را بگیریم.»
«شاید دلیلش این است که کسی تلاشسکوتی نکرد—چه به خاطرِ کمبودِ شجاعت باشد و چهچیزی چیزِ دیگر. به همین دلیل امروز اینجا هستم.»
ایزدبانوی اژدهایانامروز یهیو تاهستم مدتها پاسخی نداد.
پس از سکوتی طولانی، ایزدبانوی اژدهایان یهیو باشبیه صدایی آرام گفت: «خب که چه، میخواهی انسانهادوباره و جانوران دستِ هم را بگیرند یا چنین چیزی؟»
مرد میتوانست رگهای ازنداد تمسخر و تحقیر راآرام در صدای ایزدبانوی اژدهایان بشنود.
بیآنکه از این لحن برنجد، گفت: «نمیگویم که باید دستِ یکدیگر را بگیریم، اماچنین دلم میخواهد روزی را ببینم که انسانها بتوانند بدون ترس از جانشان به جانوران نزدیکدلم شوند و جانوران هم با نزدیک شدنِ انسانها احساسِ خطر نکنند—درست مثلِ من و تو...»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو ناگهان زیرِ خنده زد و باعث شد 'دنیایی' کهگفت روی آن بودند بهشدت بلرزد. در واقع، خندهاش آنقدر قدرتمند بود که اگرلحن مرد خودش را با انرژی روحی نپوشانده بود، بدنش منفجر میشد و میمرد.
وقتی خندهاش قطع شد، گفت: «حتی اگر حرفت درست باشد—اینکه انسانها و جانوران با هم کنار نمیآیند. برای تغییرِشوند این وضع چه کاری از دستت برمیآید؟ چطور میخواهی تمامِ انسانها را متقاعد کنی که از جانوران نترسند و جانوراندلیلش را راضی کنی که از انسانها بیزار نباشند؟ هر طور که فکرش را میکنم، این کار غیرممکن به نظر میرسد.»
مرد سر تکان داد: «نیازی نیست تکتکِ انسانها و جانوران را متقاعد کنم. فقط بایدمیتوانست آنهایی را که در رأس هستند راضی کنم و بقیه هم در نهایت پیروِ آنهاببینم خواهند شد. و چه چیزی بهتر از اینکه کار را از همان نقطهٔ اوج شروع کنم؟»
«نظرت چیست، ایزدِ اژدها؟ میخواهی با من همکاری کنی؟صدایی مطمئنم این کار خیلی جالبتر از آن است کهرگهای تمامِ وقتت را به خوابیدن و جنگیدن با ضعیفترها بگذرانی.»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو چشمانش را باریک کردنداد و با صدایی سرد پرسید: «طوری حرفبگیرند میزنی انگار از زندگیِ من خبر داری.»
«خب، طبقِ چیزهایی که شنیدهام، تو دوست داری با جانورانِ دیگر درگیر شوی، اما به خاطرِ قدرتِ بینظیرت، پیدا کردنِ حریفی شایسته برایت بسیار سختهرگز است؛ برای همین فقط به دیگران زور میگویی تا زمانی که خسته شوی و به خواب بروی، و وقتی بیدار میشوی، این چرخه را بارهادلیل و بارها تکرار میکنی. اگر اشتباه میکنم، لطفاً حرفم را اصلاح کن. دلم میخواهد دربارهٔ موجودی که در اوجِ این دنیا قرار دارد بیشتر بدانم.»
ایزدبانوی اژدهایان یهیو ساکت شد و مرد نمیتوانست بفهمد او چهبگیرند فکری میکند یا چه احساسی دارد، اما یوان میتوانست؛ چرا کهلحن داشت همهچیز را از زاویهٔ دیدِ او میدید و احساس میکرد.
یوان میفهمید که ایزدبانوی اژدهایان از حرفهای مرد شرمگین و خشمگین شده است، چراچنین که مرد در اصل او را تنبل و زورگو خوانده بود. بدتر از همهیکدیگر اینکه نمیتوانست جوابش را بدهد، چون حرفهایی که مرد دربارهاش زده بود حقیقت داشت.
چون یکی از موجوداتِ برترِ جهان بود، پیدا کردنِ کسی کهآرام بتواند با قدرتش برابری کند تقریباً غیرممکن بود، برای همین همیشهصدای حوصلهاش سر میرفت و دنبالِ راهی برای سرگرم کردنِ خودش میگشت.
پس از اینکه چند جانور پیدا میکرد تا سر به سرشان بگذارد، هزاران سالمیدادند به خواب میرفت به این امید که حریفی شایسته پیدا شود، و سالهای بیشمارمیفهمم برنامهٔ همیشگیاش همین بود. یادآوریِ چنین زندگیِ فلاکتباری، همزمان او را خجالتزده و خشمگین میکرد.
ایزدبانوی اژدهایان یهیو با صدایی که کمی میلرزید جواب داد: «بسیار خب... اگر اصرارمرد داری، تو و جاهطلبیهای احمقانهات را سرگرم میکنم. اما تنها در صورتی این کار راروزی میکنم که بتوانی مرا شکست دهی. در غیر این صورت، میتوانی همینجا با جاهطلبیهایت بمیری!»
بدونِ هیچ هشدارِ دیگری،مدتها نوری ژرف از چشمانِطولانی طلاییِ ایزدبانوی اژدهایان یهیو تابید.
انسان که ناگهان با «نگاهِ اژدها»ی ایزدبانوی اژدهایان یهیوطولانی غافلگیر شده بود، در دم یک دهان خون بالامیتوانست آورد، اما این ضربه برای از پا درآوردنش کافی نبود.
لبخندِ کمرنگی بر چهرهٔ انسان نشست،شکار شمشیرِ سیاهی بیرون کشید و گفت:وقت «همونطور که از ایزدِ اژدها انتظار میرفت...»
«ولی اگه میخوای مننداد رو بکشی، باید بهترآرام از این عمل کنی!»
انسان شمشیر را به سمتِ ایزدبانوی اژدهایان یهیو تابصدایی داد و نورِ شمشیرِ عظیمی را که تماماً ازرگهای هالهٔ شمشیرِ ارتقایافته ساخته شده بود، به سوی او فرستاد.
ایزدبانوی اژدهایان یهیو تنها به حملهاش پوزخند زد و سپسصدایی نورِ شمشیر را فقط با دمش پس زد؛ ضربهای که باعثتحقیر شد هالهٔ شمشیرِ ارتقایافته متلاشی شود و به هر سو بپراکند.
هالهٔ شمشیرِ ارتقایافتهٔ پراکندهشده، بر جهانی کهمیکردند ایزدبانوی اژدهایان یهیو روی آن قرار داشت باریدزمانی و همهجا بریدگیهای عمیقِ شمشیر به جا گذاشت.
ایزدبانوی اژدهایان یهیو با لحنی خشمگین غرید: «ای حرامزاده! چطور جرئت میکنی به تختِ خوابِ من آسیب بزنی! هیچ میدانی چقدر طوللحن کشید تا جهانی پیدا کنم که به اندازهٔ کافی بزرگ باشد تا راحت در آن جا بگیرم؟!» سپس بدنِ عظیمش را ازباعث دورِ جهانی که روی آن خوابیده بود باز کرد؛ جهانی پهناور اما کاملاً خالی که تنها علفهای سبز روی آن روییده بود.
انسان در حالی که خون را ازسکوتی روی لبهایش پاک میکرد، گفت: «وقتی خودتچنین اول حمله کردی، دیگه نمیتونی شکایت کنی.»
این حرف خشمِ ایزدبانوی اژدهایانمدتها یهیو را بیشتر کرد، اماصدایی فوراً دوباره به او حمله نکرد.
او انتهای دمش را دورِ جهانی که تختِ خوابش مینامیدکاری پیچید و با یک تلنگر، جهان را در یک چشمبههمزدن میلیونهارنجِ مایل دورتر پرتاب کرد و باعث شد در خلأ ناپدید شود.
انسان با دیدنِ این حرکت نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد: «وقتی گفتی پیداچیزی کردنِ یه تختِ مناسب سخته، شوخی نمیکردی. البته با این هیکلی که تو داری،دلم تعجبی هم نداره. چرا به شکلِ انسان درنمیای؟ اینجوری حرکت کردن برات راحتتر میشه.»
«تو... ای انسانِ گستاخِ حرامزاده!!!»
وقتی انسان بدنش را «بزرگ» خواند، ایزدبانوی اژدهایان یهیو احساسِصدایی توهین کرد. فرقی نمیکرد جانور باشند یا انسان، راست باشدتمسخر یا دروغ، گفتنِ کلمهٔ «بزرگ» به مادهها یک تابو بود.
در همین حال، انسان خشمِ ایزدبانوی اژدهایان یهیو را اشتباهکاری متوجه شد و فکر کرد دلیلش پیشنهادِ او برای درآوردنِ شکلِرنجِ انسانی است، چرا که در دورانِ آنها چنین چیزی غیرقابلتصور بود.
اینکه یک جانور به شکلِ انسان دربیاید، شبیهِ این بودمیخواهی که یک انسان مثلِ حیوان حرکت کند و پارس کند—عملی توهینآمیزبیآنکه که تنها کسانی با ذهنِ بیمار جرئتِ تصورِ آن را داشتند.
البته انسان این را میدانست. بانداد این حال، به دلیلی باز هممیخواهی این پیشنهاد را به او داد.
بهدنبالِ غُرشی انفجاری، ایزدبانوی اژدهایان یهیو این بارسکوتی با جدیت به انسان حمله کرد و آغازگرِچیزی نبردی طولانی شد که تا چندین سال پایان نمییافت.