چپتر 34: عنکبوتِ اهریمنی
0«...»
یوان پس از اینکه مدتی با چهرهای متفکر آنجا ایستاد، سرانجام گفت: «بسیار خب،حسی انجامش میدیم. حتی اگه اون مرد ما رو به این تله کشونده باشه، اگهنقطهست الان بیخیالش بشم و برم، خدا میدونه چند نفرِ دیگه قربانیِ این نقشه میشن.»
«شیائو هوا، دربارهٔ عنکبوتِتیزی اهریمنی بیشتر برام بگو.مثل نقطه ضعفِ کشندهای داره؟»
شیائو هوا سر تکان داد و گفت: «عنکبوتهای اهریمنی به زهرِ قدرتمندشون معروفن که میتونه کسی رو که پایینتر ازباسه رتبهٔ جنگجوی روحه، توی چند ثانیه راحت بکشه. چنگالهای تیزی هم دارن که تختهسنگهای بزرگ رو مثل کاغذ میبُره. با ایننابغهست حال، تا وقتی از این دو حملهٔ مرگبار جاخالی بدی، عنکبوتِ اهریمنی فرقی با یه عنکبوتِ گندهتر از حدِ معمول نداره.»
یوان با ابروهای بالارفته به اوراهشان نگاه کرد: «...یهجوری میگی انگار جاخالیرسیدند دادن از اون حملهها کارِ راحتیه.»
«با اینکه عنکبوتِ اهریمنی حملههای قدرتمندی داره، اما سرعتِ لازم برایبود استفاده از این قدرتِ خام رو نداره. پس تا وقتی داداش یوانحسِ حواسش جمع باشه، نباید برای جاخالی دادن از حملههاش مشکلی داشته باشی.»
یوان آهی کشید: «امیدوارم...»
آن دو به راهشان در عمقِ غاربخشِ ادامه دادند تا اینکه به چیزی رسیدندمیتراوید که انگار ورودیِ بخشِ دیگری از غار بود.
یوان با دیدنِ ورودیِ مشکوکی که حسیعمقِ آزاردهنده از آن میتراوید، زیرِ لب بابخشِ خود زمزمه کرد: «این قطعاً اتاقِ باسه...»
شیائو هوا پس از اینکه با حسِ روحیاش برای او جستوجوبود کرد، گفت: «عنکبوتِ اهریمنی درست اونطرفِ این نقطهست، داداش یوان، وباسه به نظر میرسه توی لایهٔ ۴ از عالمِ جنگجوی روح باشه.»
یوان گفت: «لایهٔ ۴...تیزی این یک لایه بالاترمثل از سطحِ پیشنهادیِ توئه...»
شیائو هوا شستش راچیزی برایش بالا برد: «داداش یوانبود نابغهست، پس مشکلی پیش نمیاد.»
«حس میکنمباشی داری منوکشید دستبالا میگیری...»
«نگران نباش، داداش یوان. اگه بهچیزی دردسر افتادی، شیائو هوا به کمکتدیدنِ میاد، پس میتونی هرچقدر دلت میخواد بجنگی.»
«فکر کنم حق با توئه... بدترین چیزی کهمثل ممکنه پیش بیاد چیه؟ میمیرم و تزکیهم روبدی از اول شروع میکنم؟ خب، هرچه بادا باد.»
یوان پس از اینکه لحظهای به خود فرصتدیگری داد تا از نظرِ ذهنی آماده شود، با شمشیریزمزمه در دست به سوی اتاقِ باس به راه افتاد.
با ورود به اتاقِ باس، یوان محوطهٔ پهناوری راادامه دید که تارها و استخوانها کفِ آن را پوشاندهمشکوکی بود، اما اثری از عنکبوتِ اهریمنی به چشم نمیخورد.
او پس از اینکه به چپچیزی و راست نگاه کرد و هیولادیدنِ را ندید، پرسید: «عنکبوتِ اهریمنی کجاست؟»
شیائو هوا بهچنگالهای او گفت: «بالایتختهسنگهای سرته، داداش یوان.»
«چرا قبل از اینکه بیام تو این اتاق بهم نگفتی؟!» یوان بیدرنگحسی به سقف نگاه کرد؛ جایی که هیولایی ۵ متری که نیمی انسان واونطرفِ نیمی عنکبوت بود، از تارهایی که سراسرِ سقفِ غار را میپوشاند، آویزان بود.
یوان که تا به حال چنینراهشان چیزِ وحشتناکی ندیده بود، با چهرهایرسیدند وحشتزده داد زد: «این چیز خیلی گندهست!»
نه تنها شبیهِ هیولایی بود که مستقیم از دلِ یکدیگری فیلمِ ترسناک بیرون آمده باشد، بلکه هشت پای عظیم و تیزاتاقِ هم داشت که هر کدامشان به اندازهٔ کلِ بدنِ یوان بود.
«مراقب باش،بکشه داداش یوان!تیزی داره میاد!»
درست همان موقع که شیائو هوا به او هشداربود داد، عنکبوتِ اهریمنی پاهایش را به زمین کوبید وقطعاً با دهانِ بزرگ و بازش به سمتِ یوان پرید.
یوان بهسرعتباشی عقب جهید:کشید «وای کوفتی!»
بوووم!
عنکبوتِ اهریمنی لحظهای بعدتیزی فرود آمد و زمینِمثل سفت را بهراحتی خرد کرد.
عنکبوتِ اهریمنی ناگهان باچیزی صدایی دورگه گفت: «انگار یهبود طعمهٔ خیلی فرز اینجا داریم.»
یوان که انتظار نداشت عنکبوتِ اهریمنیراهشان ناگهان به زبانِ انسانها حرف بزند،رسیدند کاملاً جا خورد: «میتونه حرف بزنه؟!»
شیائو هوا به او گفت: «برخی ازرسیدند موجوداتِ اهریمنی وقتی به سطحِ خاصی ازحسی تزکیه میرسن، میتونن تواناییِ حرف زدن پیدا کنن.»
یوان گفت: «حالا که میتونه حرف بزنه، پسمثل بهتره ازش بازجویی کنم!» و ادامه داد: «عنکبوتِبدی اهریمنی! چه بلایی سرِ دخترِ اون مردِ بیرون آوردی؟!»
عنکبوتِ اهریمنی زد زیرِ خندهرسیدند و لرزه بر تنِ یوان انداخت:مشکوکی «چی... میپرسی؟ معلومه که خوردمش... هاهاها!»
عنکبوتِ اهریمنی در حالی که با یادآوریِ خوردنِ دخترِ انسان چهرهای غرق در لذت به صورتِ انسانمانندش گرفته بود، گفت:آزاردهنده «آخه گوشتِ بچهها بهترین بو و مزه رو داره! با اینکه به اون مرد قول داده بودم اگه ۱۰ انسان برامسطحِ بیاره دخترش رو پس میدم، ولی اصلاً نتونستم جلوی میلم رو بگیرم و همون روزِ دوم گوشت و استخونش رو خوردم!»
یوان چشمانش را از خشم باریکچیزی کرد و برای نخستین بار قصدِدیدنِ کشت از خود ساطع کرد: «ای عوضی...»
«اطلاعاتِ جدیدی برای مأموریتِ 'تمنای مردِ ناشناس' دریافت شد.»
«مأموریتِ 'تمنای مردِ ناشناس' بهروزرسانی شد.»
«توضیحاتِ مأموریت: عنکبوتِ اهریمنی را که دخترِ مرد را خورد از پای درآورید.»
نیشخندی روی صورتِ عنکبوتِ اهریمنی نشست و به حرف زدن ادامه داد: «از نگاهت خوشمجاخالی میاد؛ شبیهِ نگاهِ یه جانورِ وحشیه... با این حال، تو فقط توی لایهٔ ۱ ازحملهها جنگجوی روح هستی. نمیتونی من رو شکست بدی، پس بهتره تسلیم بشی و بذاری بخورمت.»
سپس عنکبوتِ اهریمنی برگشت تا به شیائو هوا نگاه کند و گفت:حسی «امروز واقعاً روزِ شانسِ منه. پوستت خیلی صاف و قشنگه؛ بوی خیلی بهتریاونطرفِ هم نسبت به اون یکی بچه میده. شرط میبندم مزهت هم خیلی بهتره.»
با تصورِ گاز زدن ازامیدوارم بدنِ وسوسهانگیزِ شیائو هوا، لبخندِدادند روی صورتش حتی پهنتر شد.
یوان داد زد: «حالاادامه که اینقدر خوردن رو دوستبخشِ داری، میذارم شمشیرم رو بخوری!»
و با شمشیری کهحملههاش در دست بالا برده بود،کشید به عنکبوتِ اهریمنی یورش برد.
«ضربهٔ شمشیرِ خونین!»
هالهای قرمز تیغهٔ شمشیر را پوشاند وقطعاً در حالی که به سمتِ عنکبوتِ اهریمنی ضربهنقطهست میزد، قوسِ قرمزی از نورِ شمشیر ایجاد کرد.
تلنگ!
عنکبوتِ اهریمنی بهسرعت با یکی از پاهایشباشی جلوی ضربهٔ یوان را گرفت و برخوردشان صداییدادند شبیهِ به هم خوردنِ دو شمشیر ایجاد کرد.
یوان که حس میکرد پاهای عنکبوتِعمقِ اهریمنی انگار از فلز ساخته شدهاند،ورودیِ از سختیِ آنها جا خورد: «خیلی سفته!»
با این حال، یوان تنها کسی نبود کهاتاقِ پس از آن تبادلِ ضربات غافلگیر شد، چرا کهمیرسه عنکبوتِ اهریمنی نیز از قدرتِ یوان در شوک بود.
عنکبوتِ اهریمنی با چشمانی گرد و پر از شوک به بریدگیِ شمشیر نگاه کرد:ورودیِ «آخه این انسان چطور با اینکه فقط توی لایهٔ ۱ از جنگجوی روحه، همچین قدرتیحسِ داره؟! حتی تونست با یه ضربه پاهای من رو که از فولاد هم سختترن ببره!»