چپتر 804: اهریمن در طبقهٔ چهارم
0کسی آنجا جلوی یوانماجرا را گرفت تا بااما یان هارا نرود: «صـصبر کن!»
یوان برگشت و بامختصر دیدنِ مردِ میانسالی کهبهمون نمیشناخت، پرسید: «چی شده؟»
مردِ میانسال پرسید: «وقتیمتأسفانه داخل بودی، اتفاقِ غیرعادیایشنیدم توی پاگودای مُهرِ اهریمن افتاد؟»
یوان ابرو بالا انداخت و گفت: «غیرعادی؟ چهجور غیرعادیای؟ اولینتعریف بارم بود که واردِ پاگودای مُهرِ اهریمن میشدم، برای همین حتیاحترام اگه اتفاقِ عجیبی هم افتاده باشه، متوجه نمیشم که بهت بگم.»
مردِ میانسال به پرسیدن ادامه داد:متأسفانه «اگه اشکالی نداره، میتونی یه توضیحِخلاصهای مختصر از تجربهت داخلِ پاگودا بهمون بدی؟»
«میتونم بپرسم چرا میخوای بدونی؟»
مردِ میانسال گفت: «چون وقتی واردِاما پاگودای مُهرِ اهریمن شدی، والاگوهرِ ایزدی ظاهرافرادِ شد! تا حالا همچین اتفاقی نیفتاده بود!»
یوان از شنیدنِ اینکه— حرف جا خورد: «چی؟افرادِ والاگوهرِ ایزدی ظاهر شد؟»
خودش باید والاگوهرِ ایزدی باشد، پسمتأسفانه چطور کسی که قاعدتاً مرده وخلاصهای دوباره زاده شده، حالا ظاهر شده بود؟
«خـخب... نه خودِ والاگوهرِ ایزدی، بلکه تصویری از اون... بعد از اینکه واردِ پاگودابدونی شدی ظاهر شد و حتی یه هالهٔ مُهرِ اهریمنِ درکنشدنی از خودش بیرون داد.خودش با این حال، بعد از چند دقیقه غیبش زد و فقط عدهٔ کمی تونستن ببیننش.»
«که اینطور... پس ماجرا اینه. متأسفانه والاگوهرِ ایزدیشنیدم رو اون تو ندیدم، اما صداش رو شنیدم.کرد اتفاقی که اون داخل افتاد این بود که—»
یوان در ادامه، خلاصهایکه— از تجربهاش درونِ پاگودا راحاضر برای افرادِ حاضر تعریف کرد.
با شنیدنِ داستانِ یوان، حاضران دیگرمتأسفانه سؤالی نپرسیدند، چرا که هیچچیزِ غیرعادیای درتجربهاش تجربهاش داخلِ پاگودای مُهرِ اهریمن پیدا نکردند.
یوان پرسید: «حالا میتونم برم؟»
مردِ میانسال با احترام بهندیدم او تعظیم کرد: «بـبله. ببخشیدخلاصهای که مزاحمتون شدم، بنیانگذارِ کوچک.»
افرادِ حاضر در کتابخانهٔ بزرگِ خاندانِتجربهاش مُهرِ اهریمن، هرچند آرامآرام، داشتند رفتارِداستانِ متفاوتی با یوان در پیش میگرفتند.
شاید بهخاطرِ شباهتِ عجیبش به والاگوهرِ ایزدی بود، یا شایدشنیدم استعدادهای خیرهکنندهاش آنها را مجاب کرده بود، اما این افراد کمکمدیگر داشتند یوان را بهعنوانِ رهبرِ احتمالیِ آیندهٔ خاندانِ مُهرِ اهریمن میدیدند.
مدتی بعد، یوان بهدنبالِ یان هارا بهپاگودا اقامتگاهِ شخصیِ او رفت. به تمامِ مدرسانِبدونی رسمی، اقامتگاهی درونِ کتابخانهٔ بزرگ داده میشد.
یان هارا بهمحضِ نشستنمتأسفانه پرسید: «حالت خوبه؟ یهشنیدم جوری به نظر میرسی.»
یوان لبخندِ تلخوشیرینی زد و گفت: «امروز اولین مرگم رو تجربه کردم. با اینکه واقعیسؤالی نبود، ولی کاملاً واقعی به نظر میرسید. این حقیقت هم که یه اهریمن من روبزرگِ کشت واقعیه. من... من امروز خودم رو دستبالا گرفتم و جونِ همراهام رو به خطر انداختم.»
«خوشبختانه اهریمنه واقعی نبود. اگه بیرون از پاگودا با یه اهریمنِکه— واقعی روبهرو شده بودیم، نهتنها خودم، بلکه همراهام رو هم بهسؤالی کشتن میدادم و فکر کردن به این موضوع واقعاً عذابم میده...»
شیائو هوا که هنوز مثلِتجربهت حلزون به تنش چسبیده بود، بابپرسم صدای آرامی زمزمه کرد: «داداش یوان...»
مشخص بود که او هم از مرگِ یوانشنیدم متأثر شده است. نهتنها نتوانسته بود از او محافظتداستانِ کند، بلکه یوان درست جلوی چشمانش جان داده بود.
شیائو هوا با چشمانی اشکبار آهتجربهاش کشید: «شیائو هوا قول داده بودداستانِ از داداش یوان محافظت کنه، اما...»
این نخستین باری بود که یوانمتأسفانه گریهٔ شیائو هوا را با چنینخلاصهای احساساتی میدید و قلبش به درد آمد.
فنگ یوشیانگ هم آهی کشید: «اگه قراره همهمونبهمون خودمون رو سرزنش کنیم، پس منم خودم رو سرزنشوالاگوهرِ میکنم که نتونستم از شما محافظت کنم، اربابِ جوان.»
یان هارا با دیدنِ حالتِ افسردهشان و حس کردنِ فضای دلگیر، با صدای بلند گفت: «نیازی نیست خودتون رو سرزنش کنید— هیچکدومتون. هرپیدا چی باشه، شما با یک امپراتورِ اهریمن روبهرو بودید. بذارید چیزی بهتون بگم. از زمانِ ناپدید شدنِ والاگوهرِ ایزدی و افولِ خاندانِ مُهرِشباهتِ اهریمن، هیچکس نتونسته از طبقهٔ چهارمِ پاگودای مُهرِ اهریمن بگذره و فقط تعدادِ انگشتشماری از مُهردارانِ اهریمن تونستن طبقهٔ سوم رو رد کنن.»
یوان به او نگاه کردخلاصهای و پرسید: «قبلاً گفتید کهتعریف اون یهجورایی امپراتورِ اهریمن بود.»
«آه، به این دلیله که اهریمنِ خاکستریرنگ واقعاً یک امپراتورِ اهریمن نیست، اماتجربهاش اونقدر از یک ژنرالِ اهریمن قویتره که نمیتونیم صرفاً بهش بگیم ژنرالِ اهریمن.نکردند با این حال، یک امپراتورِ اهریمنِ واقعی حتی از اهریمنِ طبقهٔ چهارم هم ترسناکتره.»
یان هارا توضیح داد: «چیزی شبیهِ تزکیهگریه که نیم قدم تا ورودچرا به عالمِ بعدی فاصله داره. در سطحی قرار داره که از هرشنیدنِ چیزی توی همون رتبه خیلی بالاتره، اما واقعاً در رتبهٔ بعدی نیست.»
یوان آه کشید: «میفهمم... کاملاً منطقیه. اما اینکهشنیدم با وجودِ امپراتورِ اهریمن نبودن اینقدر قدرتمنده... باعث میشهداستانِ دربارهٔ قدرتِ واقعیِ یک امپراتورِ اهریمنِ راستین کنجکاو بشم.»
یان هارا لبخندشنیدم زد: «بهم اعتمادتجربهاش کن، دلت نمیخواد بفهمی.»
مدتی بعد، یان هارا نگاهش را روی شیائو هوا وشنیدم فنگ یوشیانگ متمرکز کرد: «راستی... میتونی توضیح بدی اینها کی هستن...دیگر و چرا این کوچولو داره هالهٔ یک تبعیدی رو ساطع میکنه؟»
با شنیدنِ حرفهای یان هارا، بدنِ یوان لرزید. در همین لحظه بودچرا که حرفهای ارشد بای را به یاد آورد— اینکه افرادِ آسمانهای بالایی شیائواین هوا را بهعنوانِ یک تبعیدی میشناسند و تبعیدیها در آسمانهای بالایی شکار میشوند.
یوان بیدرنگ حالتِ دفاعی بهندیدم خود گرفت: «صـ-صبر کنید! میتونم توضیحتجربهاش بدم! شیائو هوا تبعیدیِ بدی نیست!»
یان هارا با دیدنِ این واکنش لبخند زد و گفت: «آروم باش.داستانِ با اینکه من کسی نیستم که طرفدارِ تبعیدیها باشه، اما کسی همببخشید نیستم که با دیدنشون شکارشون کنه. راستش رو بخوای، اصلاً برام مهم نیست.»
یوان گفت: «شـ-شاید این درست باشه، اما اونهمه آدمصداش توی پاگودای مُهرِ اهریمن چی؟ اگه شما میتونید تشخیصکرد بدید که اون یک تبعیدیه، اونها هم باید بفهمن!»
یان هارا توضیح داد: «بهم اعتماد کن، اگه متوجه میشدن، نمیتونستیبپرسم سالم از اونجا بیرون بیای. هالهٔ تبعیدیِ اون بنا به دلایلیاتفاقی الان خیلی ضعیفه و من هم تا وقتی ننشستیم متوجهش نشدم.»
یوان با شنیدنِاینه این حرفها سرانجاماما کمی آرام گرفت.
در دل آه کشید:که— خدا رو شکر ارشدافرادِ یان آدمِ بیمنطقی نیست...