---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 380: اربابِ قلمروِ رازآلود • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 380: اربابِ قلمروِ رازآلود

0

«یوان! واقعاً خودتی؟! واقعاً روح نیستی؟!»‌هستن​ لان یینگ‌یینگ او را محکم در‌حساب​ آغوش گرفت تا مطمئن شود واقعی است.

وقتی زنِ زیبایی ناگهان از آسمان‌هستن​ فرود آمد، وانگ شیویینگ جا خورد‌حساب​ و گفت: «چه خبره؟ این کیه؟»

یوان که او را در‌اولین​ هوا گرفته بود، مات و مبهوت‌حالا​ پرسید: «خـ-خانم لان؟ اینجا چه‌کار می‌کنی؟»

لان یینگ‌یینگ گفت: «ما اومدیم پاگودای رازآلود تا‌حسابی​ پدیده‌ای رو که اخیراً اینجا رخ داده بررسی کنیم،‌می‌کند​ اما فکرش رو هم نمی‌کردیم تو رو اینجا ببینیم!»

یوان ابرو بالا انداخت: «ما؟»

یک ثانیه بعد،‌ببری​ دو پیکرِ دیگر‌هستن​ از آسمان فرود آمدند.

یوان از دیدنِ آن‌ها‌میان​ هم حسابی خوشحال شد:‌اومدم​ «پدربزرگ لان! مادربزرگ لان!»

پدربزرگ لان با چهره‌ای مات و مبهوت، انگار که دارد به روحی‌چهره‌ای​ نگاه می‌کند، پرسید: «تو واقعاً همون مردِ جوانی...؟ آخه چطور از انفجارِ هستهٔ‌سرورِ​ سرورِ اهریمن جانِ سالم به در بردی؟ و تمامِ این مدت کجا بودی؟»

یوان گفت: «داستانش طولانیه، اما به‌سختی تونستم از انفجار جونِ‌بومی‌های​ سالم به در ببرم. به لطفِ مهارتِ بازسازی که از خوردنِ‌خیلی​ هستهٔ اهریمن به دست آورده بودم هم تونستم کاملاً خوب بشم.»

همه با چهره‌هایی گیج به او‌هستن​ نگاه کردند: «تـ-تو از خوردنِ هستهٔ‌حساب​ اهریمن یه مهارت به دست آوردی...؟»

پدربزرگ لان گفت: «به‌هرحال، جای‌اولین​ شکرش باقیه که تونستی از اون‌حالا​ انفجار جونِ سالم به در ببری.»

لحظه‌ای بعد وانگ‌پیکرِ​ شیویینگ پرسید: «یوان،‌دیدنِ​ این‌ها کی هستن؟»

یوان خاندانِ لان را به وانگ شیویینگ معرفی کرد: «این‌ها خاندانِ لان هستن‌میان​ و بومی‌های قلمروِ رازآلود به حساب میان. اولین کسانی هم بودن که وقتی‌یکی​ به اینجا اومدم دیدم‌شون، و از اون موقع تا حالا خیلی کمکم کردن.»

وانگ شیویینگ به آن‌ها سلام‌این‌ها​ کرد: «سـ-سلام، من وانگ شیویینگ‌بومی‌های​ هستم، یکی از دوست‌های یوان...»

پدربزرگ لان که حسابی سرِ حال‌کسانی​ به نظر می‌رسید، سر تکان داد:‌خیلی​ «هر دوستِ یوان، دوستِ ما هم هست.»

رو به یوان کرد:‌دیگر​ «به‌هرحال، چطور پاگودای رازآلود‌حسابی​ رو باز کردی، مردِ جوان؟»

یوان شانه بالا انداخت و گفت: «راستش رو بخواید نمی‌دونم. فکر کنم‌حساب​ ربطی به سالارِ ملکوت داشته باشه، اما هیچ مدرکِ محکمی ندارم. تنها‌سلام​ چیزی که می‌دونم اینه که وقتی بهش نزدیک میشم، در باز میشه.»

پدربزرگ لان در‌ببری​ فکر فرو رفت:‌هستن​ «که این‌طور... جالبه...»

پس از لحظه‌ای سکوت گفت: «اگه اشکالی نداره،‌اومدم​ می‌تونی داخلش رو به ما نشون بدی؟ همیشه‌هستم​ برام سؤال بود که اقامتگاهِ سرور چه شکلیه.»

وانگ شیویینگ مات‌پیکرِ​ و مبهوت گفت:‌دیدنِ​ «صـ-صبر کنید... اقامتگاه؟ اینجا؟»

پدربزرگ لان تأیید کرد: «درسته. این‌هستن​ مکان متعلق به اربابِ قلمروِ رازآلوده،‌حساب​ کسی که ما بهش می‌گیم «سرور».»

وانگ شیویینگ زمزمه کرد: «باورنکردنیه... کی فکرش رو می‌کرد این مکانِ‌قلمروِ​ مرموز که با روش‌های عادی باز نمیشه، اقامتگاهِ یه نفر باشه... من‌کردن​ فکر می‌کردم اینجا یه مکانِ خاص پر از گنجینه و این‌جور چیزهاست.»

پدربزرگ لان با لبخندی بر لب گفت:‌بودن​ «مکانِ خاصی هست... اما احتمالاً نه به‌کردن​ اون معنایی که شما غریبه‌ها فکر می‌کنید.»

مدتی بعد، یوان خاندانِ لان را به‌آن‌ها​ داخلِ پاگودای رازآلود برد و آن‌ها را از‌روحی​ طبقهٔ اول تا خودِ طبقهٔ نهم راهنمایی کرد.

در تمامِ این مدت، لان یینگ‌یینگ سایه‌به‌سایهٔ یوان حرکت می‌کرد. انگار بعد از‌میان​ اینکه یک بار تا مرزِ از دست دادنش پیش رفته بود، دیگر دلش‌یکی​ نمی‌خواست از کنارش تکان بخورد؛ پدربزرگ و مادربزرگ هم این رفتارش را بانمک می‌دانستند.

اما وانگ شیویینگ از رابطهٔ ظاهراً صمیمیِ لان‌معرفی​ یینگ‌یینگ و یوان گیج شده بود و با‌بودن​ خود فکر می‌کرد چه اتفاقی میانشان افتاده است.

پدربزرگ لان بعد از بالا رفتن از هر‌اومدم​ نُه طبقه گفت: «اینجا خیلی جادارتر از چیزیه‌هستم​ که انتظار داشتم... منظورم اینه که هیچی توش نیست...»

لان یینگ‌یینگ با دیدنِ طبقهٔ دهم‌دیدنِ​ گفت: «انگار این مکان یه طبقهٔ دیگه‌انگار​ هم داره. مگه فقط نُه طبقه نبود؟»

پدربزرگ لان‌اون​ گفت: «بریم یه‌این‌ها​ نگاهی بهش بندازیم.»

یوان با عجله‌ببری​ به آن‌ها گفت: «صـ-صبر‌خاندانِ​ کنید! اون بالا نرید!»

با ابروهای بالا انداخته‌میان​ به او نگاه کردند:‌اومدم​ «همم؟ چرا که نه؟»

یوان گفت: «چون اونجا یه آرایهٔ تله‌پورت هست که شما‌پدربزرگ​ رو می‌بره به مکانی به اسمِ شهرِ اژدهای باستانی.» و سپس‌آخه​ شروع کرد به توضیح دادنِ شهرِ اژدهای باستانی برای خاندانِ لان.

پدربزرگ لان پس از آن گفت: «که این‌طور...‌معرفی​ پس بی‌دلیل نیست که می‌تونم این هالهٔ غیرانسانی‌بودن​ رو دورت حس کنم... پس حسِ یه "اژدها" این‌طوریه.»

«نمی‌دونم چطور، اما سرور احتمالاً به نوعی با‌معرفی​ شهرِ اژدهای باستانی ارتباط داره که یه آرایهٔ‌بودن​ تله‌پورت به اون مکان رو توی خونه‌ش گذاشته.»

لان یینگ‌یینگ ناگهان به کفِ زمین، جلوی جایی‌اومدم​ که یوان نقابش را از آنجا برداشته بود،‌هستم​ اشاره کرد: «یوان، اینو ببین... اینجا یه شکاف هست...»

یوان گفت: «اوه، آره.‌دیگر​ قبلاً متوجهش شده بودم‌حسابی​ ولی زیاد بهش فکر نکردم.»

لان یینگ‌یینگ گفت: «اگه با دقت‌هستن​ بهش نگاه کنی، فکر نمی‌کنی سالارِ ملکوتِ‌میان​ تو دقیقاً توی این شکاف جا می‌شه؟»

«چی؟» یوان با چشم‌های گرد به او‌خاندانِ​ نگاه کرد، سپس چرخید تا به شکافِ‌اولین​ نسبتاً پهن و غیرطبیعیِ روی زمین نگاه کند.

«بذار امتحانش کنم...»

یوان شمشیرش را بیرون‌دیگر​ آورد و آن را‌حسابی​ داخلِ شکاف فرو کرد.

در کمالِ تعجب کاملاً اندازه‌این‌ها​ بود، انگار که این شکاف‌بومی‌های​ را برای شمشیرِ او ساخته بودند.

لحظه‌ای که نوکِ شمشیر به‌این‌ها​ انتهای شکاف رسید، یوان حس کرد‌قلمروِ​ چیزی با یک «تیک» جا افتاد.

ناگهان کلِ پاگودای رازآلود‌میان​ به غرش افتاد، گویی‌اومدم​ زلزله‌ای رخ داده بود.

«ا-الان چه خبر شده؟»

لرزش لحظاتی‌اون​ طول کشید تا‌این‌ها​ اینکه آرام گرفت.

و وقتی آرام شد—

دینگ!

سیستم

[تبریک! اکنون از سوی قلمروِ رازآلود به‌عنوانِ ارباب به رسمیت شناخته شده‌ای! اربابِ قلمروِ رازآلود شده‌ای!]

[لقب به دست آمد: «اربابِ قلمروِ رازآلود»!]

[اکنون فرماندهیِ کاملِ قلمروِ رازآلود را در دست داری!]

یوان ناگهان گفت: «اوه... فکر کنم همین‌آن‌ها​ الان اربابِ قلمروِ رازآلود شدم.» و همهٔ‌دارد​ افرادِ حاضر در اتاق را شوکه کرد.

پدربزرگ لان‌اون​ با صدای بلند‌این‌ها​ پرسید: «چی؟! چطوری؟!»

«احتمالاً به‌خاطرِ این؟» یوان به‌این‌ها​ سالارِ ملکوت که کاملاً در کفِ‌قلمروِ​ زمین جا افتاده بود اشاره کرد.

پدربزرگ لان با صدایی گیج زمزمه کرد: «خدای من... کی فکرش رو می‌کرد‌کمکم​ بشه به این شکل اربابِ قلمروِ رازآلود شد...» و سپس متوجه شد که‌هست​ اگر کسی سالارِ ملکوت را نداشته باشد، اربابِ قلمروِ رازآلود شدن عملاً غیرممکن است!

ناولها | novelha.net