چپتر 1055: غارِ ابدیِ نُه آسمان
0بزرگ مای لحظهای بعد پرسید: «گفتی اسمت یوانه،باشد درسته؟ نامِ خانوادگیت رو به ما نگفتی.» اوزبانش گمان میکرد که یوان از خاندانی بانفوذ است.
یوان با آرامش گفت: «همچین چیزیادای ندارم. بههرحال، اگه مسابقه تموم شده،اشاره میتونم الان برم؟ کسایی بیرون منتظرم هستن.»
بزرگ مای چشمهایش را برایش باریک کرد: «فکر میکنیپایین بعد از کاری که با شاگردم کردی میتونی همینطوری بری؟»باشد اما یوان باز هم هیچ حسِ تهدیدآمیزی از او نگرفت.
یوان پرسید: «نگید کهنگرفت با وجودِ بردنم توی مسابقه،حالا حالا شما میخواید باهام بجنگید؟»
«چرا بایدلبخندی باهات بجنگم؟روی فقط میخواستم—»
ناگهان پورتالی دربنداز چند متریِ یوان واحترام بزرگ مای ظاهر شد.
سپس پیرمردی با موهای بلندِ سفید،ایستادی درحالیکه دستهایش را پشتِ سر قلاب کردهلبخندی بود، با آرامش از پورتال بیرون آمد.
بزرگ مای و نگهباننگرفت با دیدنِ او بیدرنگتوی تعظیم کردند: «رئیسِ فرقه بای!»
یوان از حضورِ او درلبهایش آنجا حسابی خوشحال شد: «ارشدنداره بای؟ شما اینجا چیکار میکنید؟»
بزرگ مای ناگهان سرش داد زد: «چهاحترام گستاخ! میدونی جلوی کی ایستادی؟! سرت روباشد بنداز پایین و بهش ادای احترام کن!»
ارشد بای با لبخندی ملایم روی لبهایش،سرت به او اشاره کرد که آرام باشد:ملایم «اشکالی نداره. این مردِ جوان دوستِ منه.»
«...» بزرگحسِ مای زبانشنگرفت بند آمد.
ارشد بای درحالیکه به او نزدیک میشد گفت: «همین الان مبارزهت رومردِ تماشا کردم، یوان. باید بگم از آخرین دیدارمون تا الان رشدِ فوقالعادهای داشتیآخرین و حتی ظاهرت هم کمی تغییر کرده. تقریباً شبیه یه آدمِ دیگه شدی.»
«بههرحال، نظرت چیهبنداز توی یه جایادای خلوتتر گپ بزنیم؟»
یوان سر تکان داد: «حتماً.»
ارشد بایحسِ پورتالِ دیگری ساختنگید و واردش شد.
یوان بدونِ اینکه چیزی بهلبهایش بقیه بگوید، بهدنبالِ ارشد بای رفتاین و از روی سکو ناپدید شد.
با رفتنِ آنها، بزرگ مای رو بهاحترام نگهبان کرد و پرسید: «اون مردِ جوانباشد کی بود؟ واقعاً از آسمانِ سوم اومده؟»
نگهبان سر تکان داد: «بله، درسته، اماسرت من هیچی درموردش نمیدونم. یهو پیداش شدملایم و درخواست کرد به طبقهٔ پنجم بره.»
بزرگ مای به شاگردش که هنوز بیهوش بود نگاه کرد و آهی کشید: «وقتی شنیدم یه شاهِ روح جرئت کرده دروازههای آسمان رو به چالش بکشه،پیرمردی بیدرنگ با خودم گفتم باید این جوجهٔ نادون رو سرِ جاش بنشونم. با این حال، معلوم شد که نادونِ ماجرا خودم بودم. امیدوارم این شکست لطمهٔ زیادیمیکنید به تزکیهٔ آیندهٔ شاگرِدم نزنه، اما راستش رو بخوای احتمالاً دارم الکی دلخوش میکنم، چون حتی خودِ من هم بعد از یه همچین شکستِ ویرانگری افسرده میشدم.»
بزرگ مای شاگردِ بیهوشش را برداشت وآرام از روی سکو ناپدید شد و نگهباندوستِ را تنها و گیج به جا گذاشت.
یوان پس از دنبالپایین کردنِ ارشد بای، دوباره خودشملایم را روی سکوی شناور دید.
بهمحضِ اینکه نشستند، ارشد بای به اوسرت گفت: «وقتی پیشرفتهات رو دیدم واقعاً جاملایم خوردم، مخصوصاً وقتی فهمیدم به کالبدِ کامل رسیدی.»
ارشد بای با خندهای تلخوشیرین ادامه داد: «میدونی چند نفر اون بیرون حاضرن برای رسیدن بهباهات یه کالبدِ کامل آدم بکشن؟ یادمه خودم هم تلاش کردم یکی به دست بیارم، اما شکست خوردم.قلاب با این حال تو اینجایی، هنوز صد سالت هم نشده و از همین الان کالبدِ کامل داری.»
یوان ازلبخندی او پرسید:روی «اتفاقی افتاده؟»
او سر تکان داد: «یادتبهش هست دربارهٔ غارِ ابدیِ نُهروی آسمان به تو گفته بودم؟»
«آن چهار جاودانهٔ فراری؟»
«بله. توانستیم ردِ سه نفرشان را بگیریم و دو نفر را بهباهام غارِ ابدیِ نُه آسمان برگردانیم، اما بهای سنگینی داشت. هزاران تزکیهگر جانظاهر باختند و چند تن از دوستانِ خوبم نیز در این درگیری کشته شدند.»
یوان پرسید: «صبر کن... فقطلبهایش دو نفر به غارِ ابدیِنداره نُه آسمان برگشتند؟ یکیشان را کشتند؟»
ارشد بای گفت: «نه اصلاً. جاودانهٔ سوم توانست فرار کند. و برایاشاره همین است که به سراغت آمدهام.» و ادامه داد: «جاودانهٔ فراری هرطور کهمیشد بود توانست به آسمانهای زیرین بگریزد، بنابراین ممکن است سرِ راهت سبز شود.»
«یـ... یک لحظه صبر کن... این خیلی بد نیست؟ اگر ناگهان تصمیماحترام بگیرد در آسمانهای زیرین آشوب به پا کند چه؟ فکر نمیکنم تواناییاشجوان را داشته باشم که در برابرِ این جاودانه کاری از پیش ببرم.»
«کاملاً به این موضوع آگاهم. به تو نمیگویم که دنبالِ این جاودانه بگردی وچرا او را برایم بکشی. فقط به تو خبر میدهم تا در جریانِ اوضاع باشی.بلندِ با این حال، جاودانه پس از فرار بهشدت مجروح شده، بنابراین مدتی ناتوان خواهد بود.»
یوان سر تکان داد: «من فعالانه دنبالِ این جاودانهاشکالی نمیگردم، اما حواسم را جمع میکنم. میدانی به کدامیک ازمیشد آسمانهای زیرین فرار کرده؟ و ظاهرِ این جاودانه چطور است؟»
«جاودانه ممکن است هر جایی بینِ آسمانِ سوم و آسمانِ ششم باشد.اشاره در موردِ ظاهرش... راستش را بخواهی، ما هم نمیدانیم. این جاودانه همیشهنزدیک در تاریکی پوشیده شده است، بنابراین نمیتوانیم جنسیت یا ظاهرش را تشخیص دهیم.»
«پوشیده در تاریکی، هان؟»
ارشد بای ناگهان گفت: «حتی اگروجودِ ظاهرش را ندانی، اگر این جاودانهباهام این اطراف باشد فوراً متوجه خواهی شد.»
یوان ابرویی بالا انداخت: «چطور؟»
«وقتی حسش کنی، خودت میفهمی. حتی اگر این جاودانه پایهٔروی تزکیهاش را فروخورد، نمیتواند هالهٔ طبیعیاش را پنهان کند. وقتی اینمنه جاودانه نزدیک باشد، سرمای شدیدی در ستونِ فقراتت حس خواهی کرد.»
یوان سر تکان داد: «میفهمم.»
مدتی بعد، ارشد بای گفت: «به هربردنم حال، حالا که این موضوع روشن شد،چرا پیش از رفتنم سؤالی از من داری؟»
«راستش بله. فکر میکنی ممکن است بتوانمآرام دوستانم را به طبقهٔ پنجمِ هزار فندوستِ بیاورم؟ میخواهم چند فن به آنها بدهم.»
ارشد بایسرت لبخند زد:پایین «منظورت دوستدخترهایت است؟»
یوان سرداد تکان دادمیدونی و انکار نکرد.
سپس ارشد بای گفت: «فقطنگید در صورتی برایت استثنا قائلشما میشوم که لطفی در حقم بکنی.»
«چه لطفی؟»
«وقتش که رسید به تو خبر میدهم. نگرانلبخندی نباش، چیزِ خطرناک یا عجیبی نیست. حتی میتوانی وقتیاین زمانش رسید و از آن خوشت نیامد، ردش کنی.»