چپتر 1031: کالبدِ کامل (۲)
0یوان با بیخیالی گفت: «آه، آره. مطمئن نیستم چی شد،ناگهان ولی بعد از خوردنِ جینسنگِ آبدیدگیِ کامل، تزکیهام تا شاگردِپیش روح پایین اومد.» و آنها را مات و مبهوت گذاشت.
هوانگ شیائو لی داد زد: «چـ... چطور میتونی اینقدر آروم باشی؟! تو همین الانتزکیهاش از اوجِ سرورِ روح رسیدی به شاگردِ روح! مسابقات هم دو روزِ دیگه شروعغول میشه! حتی اگه کالبدِ کامل داشته باشی، توی مسابقات هیچ کاری از دستت برنمیاد!»
هوانگ چن با وحشت گفت: «جینسنگِ آبدیدگیِ کامل تزکیهات رو کم کرد؟ غیرممکنه!بین اون گنجینه همچین عوارضی نداره!» هر چه بود، او خودش جینسنگِ آبدیدگیِ کاملبهم را به یوان داده بود و مسئولِ از دست رفتنِ تزکیهٔ یوان محسوب میشد.
یوان برایشان توضیح داد: «آروم باشید. با اینکه تزکیهام از بین رفته، ولی حس میکنمتنها بدنم خیلی قویتر از زمانِ سرورِ روح بودنمه. اگه حرفم رو باور نمیکنید، میتونید یه ضربهمقصر بهم بزنید. در موردِ انرژی روحیم هم... زحمتِ زیادی نمیبره تا به پایهٔ تزکیهٔ قبلیم برگردم.»
هوانگ شیائو لی با صدایی گیج زمزمه کرد:چیزیم «جدی میگی؟ با اینکه تزکیهات به این روز افتاده،غول بازم حس میکنی قویتر شدی؟ این دیگه چهجور پدیدهایه؟»
سر تکان داد: «راحت باش.اژدهای قویترین حملهت رو بهم بزن.حال حتی زرهام رو هم درمیارم.»
یوان شنلِ اژدهای نامرئیاش را درآوردتزکیهٔ و به هوانگ شیائو لی اشارهاینکه کرد که به او ضربه بزند.
با این حال، هوانگ شیائولبخندِ لی تردید داشت با سطحِ تزکیهاشناگهان به یک شاگردِ روح ضربه بزند.
یوان لبخندِ مطمئنیتزکیهاش به او زد:نگران «نگران نباش، چیزیم نمیشه.»
ناگهان به یاد آورد که یواننامرئیاش چطور توانسته بود تنها با قدرتِداشت خامش یک غول را شکست دهد.
هوانگ شیائو لی پیش از آنکه قویترین فنِ رزمیاش راتوضیح با پشتیبانیِ کاملِ پایهٔ تزکیهاش اجرا کند، سرِ او دادبودنمه زد: «اگه با این ضربه مُردی، من رو مقصر ندون!»
«ها!»
هوانگ شیائو لیتزکیهاش کفِ دستانش را مستقیمنباش به سینهٔ یوان کوبید.
بوووم!
از شدتِ برخورد، کلِ اتاق برای لحظهایمحسوب کوتاه لرزید، اما یوان بدونِ اینکه حتی یکمیکنم میلیمتر تکان بخورد، در همان نقطه ایستاده بود.
هوانگ شیائو لیسطحِ با چهرهای بهتزدهمطمئنی زمزمه کرد: «امکان نداره...»
یوان با لبخندی ملایم بر لب گفت: «دیدی؟ بهت که گفتم.یاد همین الان بهزور حملهت رو حس کردم.» او طوری با حملهٔ هوانگرزمیاش شیائو لی برخورد کرد که انگار مشتِ بازیگوشانهٔ یک نوزاد بوده است.
هوانگ چن پرسید:درمیارم «یعنی هنوزم میخوای تویدرآورد مسابقاتِ قدرت شرکت کنی؟»
سر تکان داد: «البته.»
«بسیار خب. پس باید هرچهلبخندِ زودتر تزکیهت رو برگردونی. اگهنمیشه کمکی خواستی، ما کلی گنجینه داریم—»
یوان دستش را بالالبخندِ آورد و به هوانگ چننمیشه اشاره کرد که بس کند.
«شما همین الانشم با دادنِ جینسنگِ آبدیدگیِدرآورد کامل به اندازهٔ کافی لطف کردید. مسابقات دولبخندِ روزِ دیگه است، درسته؟ پس وقتِ زیادی دارم.»
هوانگ چن سرمسئولِ تکان داد: «اگهتزکیهٔ خودت اینطور میگی.»
کمی بعد،داشت یوان برای تزکیهلبخندِ به اتاقش بازگشت.
سرعتِ تزکیهام دستکم چهار تا پنج برابر از قبلنمیشه بیشتر شده... با این حساب، درست قبل از مسابقاتشکست باید بهزور هم که شده دوباره به شاهِ روح برگردم.
به این ترتیب، یوانشنلِ دو روزِ آینده رااشاره بیوقفه به تزکیه گذراند.
در همین حال، در اتاقِ تماشاگران،تزکیهٔ چو لیوشیانگ پس از دیدنِ ظاهرِاینکه تازهٔ یوان، مات و مبهوت زمزمه کرد:
«خدای من... فکر نمیکردم یوان بتونهمطمئنی از اینی که هست هم خوشتیپتریاد بشه، ولی از انتظاراتم فراتر رفت!»
میشیو چیزی نگفت، اما نگاهش بهنگران یوان شبیهِ نگاهِ دوشیزهٔ جوانی بودآورد که برای نخستین بار عاشق میشود.
لی جینشی با دیدنِ کالبدِ تازهٔ یوان، با اضطراب آبِ دهانش را قورت داد.تزکیهاش به چشمِ او، این جذابترین بخشِ وجودِ یوان بود و دستِ خودش نبود کهغول تصور میکرد زیرِ لباسش چه شکلی است؛ فکری که باعث شد دهانش آب بیفتد.
فنگ یوشیانگ آهی کشید و از اینکه نتوانسته بود گنجینه راباشید از نزدیک ببیند کمی دمغ بود: «هـ-همونطور که از یه گنجینهٔباور افسانهای انتظار میرفت... فقط جینسنگِ آبدیدگیِ کامل میتونست همچین معجزهای خلق کنه...»
چو لیوشیانگ با صدایی آهسته از میشیونگران پرسید: «هی میشیو، فکر میکنی این گنجینهتوانسته روی بدنِ واقعیِ یوان هم اثر میذاره؟»
«نمیدونم... ولی با توجهلبخندِ به قدرتِ گنجینه، اگهچیزیم اثر بذاره تعجب نمیکنم.»
«میرم بدنشزرهام رو چکشنلِ کنم! الان برمیگردم!»
چو لیوشیانگ پیش از آنکهرفتنِ میشیو حتی بتواند جوابی بدهد،توضیح از تزکیهٔ آنلاین خارج شد.
چو لیوشیانگ پس از برداشتنِ کلاهِمطمئنی واقعیتِ مجازیاش، برگشت تا به یوانیاد که درست کنارش خوابیده بود نگاه کند.
همم... انگار هیچ فرقی نکرده.مطمئنی شاید یکم طول میکشه تاناگهان گنجینه روی بدنِ واقعیاش اثر بذاره؟
چو لیوشیانگزرهام کمی بعد بهاژدهای اتاقِ تماشاگران برگشت.
چو لیوشیانگ به میشیودست گفت: «هنوز هیچی، ولیمیشد به این زودیها ناامید نمیشم!»
دو روز بعد، یوانتزکیهاش دست از تزکیه کشیدنباش و چشمانش را باز کرد.
یوان پس از بررسیِ بدنِ خودش، در دل گفت: اوجِناگهان استادِ بزرگِ روح، هان؟ چیزی نمونده مرز رو بشکنم وپیش به سرورِ روح برسم، پس شاید وسطِ مسابقات این اتفاق بیفته.
سپس اتاق رادرمیارم ترک کرد تا بادرآورد خاندانِ هوانگ دیدار کند.
هوانگ چن از اودست پرسید: «ما همه برایمیشد رفتن آمادهایم. تو چطور، یوان؟»
سر تکانداشت داد: «منتزکیهاش هم آمادهام.»
هوانگ شیائو لی با دیدنِ پایهٔ تزکیهاش مات و مبهوت ماند:یاد «خدای بزرگ، توی همین دو روز تونستی تزکیهات رو از شاگردِفنِ روح به اوجِ استادِ بزرگِ روح برسونی؟ آخه استعدادت چقدر هیولاواره؟»
یوان و خاندانِ هوانگشنلِ هتل را ترک کردند وبزند راهیِ محلِ برگزاریِ مسابقات شدند.
با اینکه نمیدانستند باید کجا بروند، تنهامحسوب کافی بود بقیهٔ مردمِ توی خیابان را دنبالمیکنم کنند، چرا که همه در یک مسیر میرفتند.
پس از حدود دو ساعت پیادهروی،مطمئنی سرانجام به میدانِ پهناوری رسیدند کهیاد سکوی عظیمالجثهای در مرکزش قرار داشت.
با این حال، آنقدر غول درنگران میدان بود که تمامِ انسانهای حاضر مجبورتوانسته بودند پرواز کنند تا بتوانند چیزی ببینند.
نهچندان دور از سکو، سکوی بزرگِ دیگری قرار داشت که تختِ پادشاهیِداشت عظیمالجثهای رویش بود و غولِ خوشقیافهای با موهای طلایی روی آن نشسته بود.تنها البته این مرد کسی نبود جز امپراتورِ غول کولاس، و چهرهای بیحوصله داشت.
با این حال، وقتی متوجهِ حضورِ یوان درمیشد گوشهای از جمعیت شد، این حالت تغییر کردبدنم و لبخندِ عریضی بر چهرهٔ امپراتورِ غول کولاس نشست.
نمایشی باشکوهداشت نشانم بده،تزکیهاش تیان یانگ!