چپتر 798: پاگودای مُهرِ اهریمن
0یوان در پایانِ آموزششان به اوطبقهٔ تعظیم کرد: «ممنون بابتِ این درس، ارشد.چهارم امروز چیزهای زیادی دربارهٔ اهریمنها یاد گرفتم.»
یان هاراواقعیان ناگهان گفت: «هنوزروحی کارمان تمام نشده.»
یوان سرش رامحضِ با حالتِ پرسشیبالا کج کرد: «ها؟»
«با من بیا. میخوامامروزی مطمئن بشم که برایبگذرن مبارزه با اهریمنها کاملاً آمادهای.»
سپس یان هارامُهردارانِ یوان را بهطبقهٔ پاگودای بلندی برد.
از او پرسید: «اینجا کجاست؟»
«پاگودای مُهرِ اهریمن. میتونیاطلاع اونجا با اهریمنهای واقعینگاه مبارزه کنی... خب، یهجورایی.»
«منظورتون چیه؟بیشترِ یا اهریمنِامروزی واقعیان یا نیستن...»
«این اهریمنها با انرژی روحی ساخته شدن، برای همین واقعاً واقعیمحضِ نیستن، اما دقیقاً مثلِ اهریمنهای واقعی رفتار میکنن و حتی سطحِمگه قدرتشون هم یکیه، پس مبارزه توی اون مثلِ مبارزه با اهریمنهای واقعیه.»
«این گنجینه رو والاگوهرِ ایزدی ساخته و در گذشته برای آموزشِ خاندانِ مُهرِ اهریمن ازش استفادهسطحِ میشد، اما استفاده از اون به مقدارِ عظیمی انرژی روحی نیاز داره، برای همین در نهایتعظیمی استفاده ازش رو متوقف کردیم و به جاش آموزش با اهریمنهای مصنوعی رو شروع کردیم که کمهزینهتره.»
«یکی دیگه از دلایلی که استفاده از این گنجینه رو متوقف کردیم،مطمئنید سختیِ اونه. بیشترِ مُهردارانِ اهریمنِ امروزی حتی نمیتونن از طبقهٔ اول بگذرن، ومجانی در کل نُه طبقه داره. محضِ اطلاع، من تا طبقهٔ چهارم بالا رفتم.»
یوان به او نگاه کرد: «وطبقهٔ میخواید من توی این پاگودا آموزشاطلاع ببینم؟ مطمئنید؟ استفاده ازش گرونه، مگه نه؟»
یان هارا لبخند زد: «یکی از مزایای زیادِ مدرس بودن تویمحضِ این مکان اینه که میتونیم هر ۱۰ سال یک بار مجانی ازلبخند پاگودا استفاده کنیم. البته واقعاً هم مجانی نیست، چون هزینهش پای کتابخونهست.»
«نظرت چیه؟ میخوای امتحانش کنی؟ شایعه شده که اگه بتونیاما برج رو فتح کنی، میتونی یک فنِ افسانهایِ مُهرِ اهریمناون به دست بیاری که فقط والاگوهرِ ایزدی ازش خبر داره.»
یوان ابروهایش رامحضِ بالا داد: «یکبالا فنِ افسانهایِ مُهرِ اهریمن؟»
اگر این حرف راست بود، میتوانست حتی بدونِبگذرن به چالش کشیدنِ پاگودا هم این فن را بهمیخواید دست بیاورد. هرچه نباشد، او همان والاگوهرِ ایزدی بود!
با این حال، همچنان سرنمیتونن تکان داد: «بله، دلم میخوادطبقه برج رو به چالش بکشم.»
در نهایت، او همچنان به تمرین نیاز داشت.همین حتی اگر تناسخِ والاگوهرِ ایزدی بود، اینطور نبودسطحِ که تمامِ خاطرات و تجربههای پیشینش را داشته باشد.
«بسیار خب، کمی وقت بده تابالا آماده بشم. همچنین باید به کتابخونه خبرگرونه بدم که قراره از پاگودا استفاده کنم.»
«باشه.»
حدود نیم ساعت بعد، یاننمیتونن هارا به پاگودا برگشت وطبقه گفت: «هر وقت آماده بودی.»
«آمادهام.»
سپس یان هارا کلیدی طلاییچهارم بیرون آورد و با آنپاگودا درهای پاگودا را باز کرد.
«وقتی بری داخل، قوانین رو متوجه میشی. اهریمنهای اونجا طوری تنظیم میشن که با سطحِرفتم قدرتت هماهنگ باشن، پس نیازی نیست نگران باشی که اهریمنی که نمیتونی شکستش بدی، زمینگیرتمیتونیم کنه. با این حال، این یعنی نمیتونی مثلِ همیشه اهریمنها رو راحت از پا دربیاری.»
یوان سر تکانمُهردارانِ داد: «فهمیدم.» وطبقهٔ در را باز کرد.
به محض اینکه یوان وارد پاگوداساخته شد، در محکم بسته شد ومثلِ پاگودا ناگهان از هیجان به لرزه افتاد.
یان هارا گیج واطلاع مبهوت زمزمه کرد: «چه...نگاه چه خبره؟ سابقه نداشته...»
ناگهان، فورانی از هالهٔ مُهرِ اهریمن ازاول پاگودای مُهرِ اهریمن منفجر شد و موجِ عظیمیرفتم از این هاله سراسرِ کتابخانهٔ بزرگ را درنوردید.
وقتی مُهردارانِ اهریمنِ داخلِ کتابخانهٔ بزرگ این هالهٔ مُهرِنُه اهریمنِ باستانی و ژرف را حس کردند، بدنهایشان بیوقفه بهببینم لرزه افتاد؛ گویی به هالهٔ مُهرِ اهریمن واکنش نشان میداد.
مدرسانِ داخلِ کتابخانهٔ بزرگ از این پدیده چنان جا خورده بودنددقیقاً که زبانشان بند آمده بود: «ایـ... این هالهٔ مُهرِ اهریمن مالِگنجینه کیه؟! تو عمرم هالهٔ مُهرِ اهریمن به این قدرتمندی حس نکرده بودم!»
با پر شدنِ فضا از این هالهٔ مُهرِ اهریمنِ ناشناخته، سراسرِ کتابخانهٔ بزرگگرونه غرق در دلهره شد. اولین فکرشان این بود که یک مُهردارِ اهریمنِ اوج درالبته کتابخانهٔ بزرگ ظاهر شده است، برای همین بیدرنگ به دنبالِ منبعِ این هاله گشتند.
در همین حال، بیرونِ پاگودای مُهرِطبقهٔ اهریمن، یان هارا بیدلیل با نگاهیاطلاع مبهوت به بالای پاگودا خیره مانده بود.
با صداییبیشترِ خفه زمزمه کرد:نمیتونن «وا... والاگوهرِ ایزدی...؟»
پس از فورانِ هالهٔ قدرتمندِ مُهرِ اهریمن ازهمین پاگودا، متوجه شد شبحی ناگهان بر فرازِ آنسطحِ ظاهر شده است و نگاهش را به خود کشید.
در کمالِ ناباوری، شخصی درست بالای پاگودا شناورنگاه بود که شباهتِ عجیبی به یوان داشت، امامزایای بسیار پختهتر بود و جذابیتی مقاومتناپذیر در خود داشت.
«غـ... غیرممکنه... این حتماًامروزی توهمیه که پاگودای مُهرِبگذرن اهریمن ساخته، ولی آخه چرا...؟»
یان هارا پس از اینکهنمیتونن به خودش آمد، رو به اومحضِ گفت: «وا... والاگوهرِ ایزدی؟! واقعاً خودتونید؟!»
والاگوهرِ ایزدی ناگهان نگاهی به یان هارا انداخت وواقعاً لبخندِ ملایمی به او زد. سپس با حالتی ژرف درتوی چهرهاش، به پاگودایی که درست زیرِ پایش بود خیره شد.
با دیدنِ لبخندِ والاگوهرِ ایزدی که نثارِ اونگاه شده بود، قلبِ یان هارا از شدتِ هیجانمزایای تقریباً هزار تکه شد؛ همهچیز شبیهِ یک رؤیا بود.
رفتهرفته، افرادِ بیشتری باامروزی ردگیریِ هالهٔ مُهرِ اهریمن، دورِنُه پاگودای مُهرِ اهریمن جمع شدند.
البته هر کسی که والاگوهرِنمیتونن ایزدی را میدید، در ابتداطبقه از شدتِ ناباوری زبانش بند میآمد.
تانگ ژنگ پس از رسیدنروحی پرسید: «یـ... یان هارا! اینجا چهدقیقاً خبره؟! چرا... چرا والاگوهرِ ایزدی اینجاست؟!»
یان هارا توضیح داد: «مـ... منمبالا نمیدونم. بعد از اینکه یوان واردِمطمئنید پاگودای مُهرِ اهریمن شد، یهو پیداش شد...»
تانگ ژنگبیشترِ رو بهامروزی پاگودا چرخید: «یوان؟»
«آخه اینجا چه خبره؟»
در همین حال، داخلِانرژی پاگودا، قوانینِ آنجا داشتهمین برای یوان شرح داده میشد.
البته اینطبقه صدا متعلق بهچهارم والاگوهرِ ایزدی بود.
«به پاگودای مُهرِ اهریمن خوش آمدی، مُهردارِ اهریمنِ جوان. اکنونطبقه قوانینِ این مکان را به تو میگویم... اگر هر یکمطمئنید از آنها را بشکنی، خودبهخود از اینجا بیرون رانده میشوی.»