چپتر 535: تیراندازی با کمان
0مربی به میشیو نشان داد چطور کمانموادِ را در دست بگیرد: «بیا، به دستهاممتوقف نگاه کن. کمان رو اینجوری درست دستت میگیری.»
میشیو حرکاتِ دستِ اوکند را تکرار کرد وعالی کمان را در دست گرفت.
«خوبه، حالا اینجوریخورد میاریش بالا وتقویت اینجا نگهش میداری.»
میشیو دوبارهشده کارش رابدونِ تکرار کرد.
«خوبه. حالا با اون یکی دستتخورد یه تیر بردار و اینطوری نگهش دار.آسیبزدن بعد توی این حالت روی کمان میذاریش...»
چند دقیقه بعد، مربی گفت: «خوبه. حالا که پایهها رو یاد گرفتی، باید باهاشون آشنا بشی.ادامه چند دقیقهٔ دیگه وقت بذار و حرکتِ بالا آوردنِ کمان و گذاشتنِ تیر روش رو تکرارتیرش کن. وقتی آماده بودی بری مرحلهٔ بعد، میتونیم کشیدنِ کمان و بعد پرتابِ تیر رو یاد بگیریم.»
میشیو حدودِ پانزده دقیقه راخاصی صرفِ تکرارِ چیزهایی کرد کهآسیبزدن تا آن لحظه آموخته بود.
وقتی در نگهداشتنِ کمان راحت شد، مربی بهتلاشِ او یاد داد که چطور زه را عقب بکشدامتحان و بدنش در آن حالت چه وضعیتی داشته باشد.
«حالا فقط باید زه رو ول کنی، اماخاصی حواست باشه هیچ حرکتِ اضافهای نکنی. فقط انگشتهات روخوبی باز کن و بذار کمان بقیهٔ کار رو بکنه.»
میشیو طبقِ دستورِ او عمل کرد و تیرعالی را رها کرد. تیر بهسوی هدفی که پنجاهادامه متر از آنها فاصله داشت به پرواز درآمد.
ویژژژ!
تیر مستقیم از روی هدف گذشت و یکراستتلاشِ به دیواری خورد که با موادِ خاصی تقویتبارِ شده بود تا تیرها را بدونِ آسیبزدن متوقف کند.
«تلاشِ خوبی بود، حرکاتت عالی بودن.خورد حالا فقط باید نشونه بگیری و بهآسیبزدن هدف بزنی. چند بارِ دیگه امتحان کن.»
پس از آن میشیو به تیراندازیخوبی ادامه داد و در سومین تلاششبزنی توانست به قسمتهای بیرونیِ هدف بزند.
در شلیکِ چهارم وموادِ پنجم، به دایرهٔ قرمزِ وسطِبدونِ هدف نزدیک و نزدیکتر شد.
در شلیکِ ششم، تیرشبدونِ با اختلافی ناچیز ازتلاشِ کنارِ دایرهٔ قرمز گذشت.
سرانجام در شلیکِ هفتم،یکراست میشیو توانست تیر را درستتقویت در مرکزِ دایرهٔ قرمز بنشاند.
مربی که فکر میکردکند این صرفاً از رویعالی شانس بوده، گفت: «بد نیست.»
با این حال، میشیو به تیراندازی ادامه دادتیرها و در شلیکِ هشتم، نهم و دهم، تیرهایش فقطبودن به دایرهٔ قرمز خورد و مربی را ماتومبهوت کرد.
مربی که شک کرده بود این اولین تجربهٔتلاشِ او با کمان باشد، بالاخره گفت: «مطمئنی اینبارِ اولین بارته که با کمان کار میکنی؟ خیلی دقیقی...»
میشیو گفت: «آره، قطعاً اولین بارمه. هرچند اولینخاصی بارم نیست که با یه سلاح به هدفتلاشِ شلیک میکنم، چون توی کار با تفنگ تجربه دارم.»
«تـ... تفنگ...؟» مربیمتوقف از حرفهای اوخوبی زبانش بند آمد.
از صدایش میفهمید که میشیو بانویتقویت جوانی است، اما چهجور بانوی جوانیکند در تیراندازی با تفنگ تجربه داشت؟
با این حال، با کمی فکر کردن به این نتیجه میرسیدعالی که میشیو مراقبِ بازیکن یوان است. مراقبت از کسی مثلِ بازیکنتوانست یوان حتماً مهارت و استعدادِ فوقالعادهای میطلبید، پس تا حدودی منطقی بود.
میشیو چند تیرِ دیگر هم به هدف شلیک کرد وشده پس از دوازده شلیک، توانست یازده تیر را به دایرهٔبودن قرمز بزند و فقط یکی با اختلافی ناچیز خطا رفت.
برای مربی روشن بودکند که میشیو در استفادهعالی از کمان بسیار بااستعداد است.
میشیو هم حس میکرد که کار با کمان بسیار آسانترآسیبزدن از چیزی است که پیشبینی میکرد. با این حال، بهبزنی نظرش زدنِ یک هدفِ ثابت بیش از حد خستهکننده بود.
میشیو ناگهان از مربیبدونِ پرسید: «ببخشید، هدفِ متحرکی داریدخوبی که بتونم روش تمرین کنم؟»
«بله، داریم. دنبالم بیا.»
سپس مربی میشیو راکند به اتاقِ دیگری درعالی همان طبقه راهنمایی کرد.
داخلِ این اتاق که کمی شبیه بهشده میدانِ تیراندازی بود، در انتهای سالن چندخوبی آدمکِ کاهی در مسیری مشخص حرکت میکردند.
مربی پرسید: «این چطوره؟»
«عالیه.»
میشیو پیش از آنکه تمرینتلاشِ روی اهدافِ متحرک را شروع کند،بگیری به دنبالِ یک جایگاهِ خالی گشت.
تیرِ اولش خطا رفت، اما بیدرنگ در تیرِتیرها دوم آن را اصلاح کرد و با تیرِعالی سوم موفق شد به سرِ آدمکِ انساننما بزند.
مربیِ داخلِ این اتاقبدونِ از مربیِ همراهِ میشیوتلاشِ پرسید: «اون شخصِ نقابدار کیه؟»
«مراقبِ بازیکنهدف یوانه. مطمئنم تادیواری الان اسمشونو شنیدی.»
«مراقبِ بازیکن یوان؟ پس عجیبیتلاشِ نیست که اینطوری لباس پوشیده. ولیبگیری خدایا، کارش با کمان خیلی خوبه.»
«اگه بگم احتمالاً باورت نمیشه، ولیتقویت امروز اولین باریه که کمان دست گرفتهتلاشِ و تازه یک ساعت پیش شروع کرده.»
«چی؟! آخه چطور ممکنه؟!»
مربی لبخندی زد و گفت: «من هم همینخاصی رو ازش پرسیدم. گفت به زدنِ هدف با تفنگخوبی عادت داره و تیراندازی با کمان هم شبیهِ همونه.»
«و توآسیبزدن هم حرفشکند رو باور میکنی؟»
«دلیلی نداره بخواد درموردِ همچین چیزی دروغ بگه.تیرها طرزِ دست گرفتنِ کمانش همون اولِ کار بهمعالی ثابت کرد که قطعاً توی این کار تازهکاره.»
«پس نه تنها خودِ بازیکن یوانمتوقف آدمِ شگفتانگیزیه، بلکه حتی مراقبانش همبودن نابغهن؟ آخه اون از چهجور خانوادهای اومده؟»
«کی میدونه.»
چند دقیقه بعد، مربیها به میشیو نزدیک شدند و گفتند: «اگهبگیری به اهدافِ متحرک عادت کردی، میتونی با این دکمهها تنظیمشون کنی.بزند اینطوری نه تنها سرعتِ حرکتشون، بلکه فاصلهشون رو هم میتونی بیشتر کنی.»
«وقتی از اینجا خستهموادِ شدی، میتونم محوطهٔ تمرینِ فضایبدونِ باز رو بهت نشون بدم.»
میشیو که به این مکانآسیبزدن علاقهمند شده بود، پرسید: «محوطهٔحرکاتت تمرینِ فضای باز هم هست؟»
مربی گفت: «بله. اونجا فضای بیشتریخورد برای حرکت داری، پس میتونی همزمان باآسیبزدن حرکت کردن، تیراندازی رو هم تمرین کنی.»
«هر وقت خواستی بری، فقطتلاشِ به این مربی خبر بده. منبگیری فعلاً برمیگردم به همون اتاقِ قبلی.»
«باشه.»
کمی بعد، مربیِ اول بهآسیبزدن اتاقِ تمرینِ خودش برگشت و میشیوعالی را با مربیِ جدیدش تنها گذاشت.
میشیو به تمرینِ مهارتهای تیراندازیاش که با سرعتِ فوقالعادهای پیشرفت میکردتیرها ادامه داد. او یک ساعت و نیمِ دیگر در آن اتاقبگیری ماند و سپس همراه با مربی، راهیِ محوطهٔ تمرینِ فضای باز شد.