---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 6: خدمتکاران • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 6: خدمتکاران

0

مردِ جوانِ خوش‌قیافه‌ای که روی تختش نشسته بود و کنسولِ تزکیهٔ آنلاین—یعنی کلاهِ‌هیچ​ واقعیتِ مجازی—هنوز روی سرش بود، نگاهش را به مردِ میان‌سالِ دمِ در دوخت‌قبل​ و پرسید: «جست‌وجو چطور پیش می‌ره؟ هنوز اطلاعاتی دربارهٔ این بازیکن یوان پیدا کردی؟»

مردِ میان‌سال با لحنی خسته گفت: «شرمنده‌ام، اربابِ جوان، اما به نظر می‌رسه این بازیکن مصممه که هویتش‌رده‌بندی‌ها​ رو مخفی نگه داره. حتی پیشنهادمون هم نتونست وسوسه‌ش کنه.» او دو روزِ گذشته را فقط برای پیدا‌نوری​ کردنِ اطلاعاتی دربارهٔ یوان نخوابیده بود، اما افسوس که نتیجهٔ کار چیزی جز ناامیدیِ مطلق و دستِ خالی نبود.

مردِ جوان با بی‌خیالی گفت، انگار که ۲۰ میلیون در چشمش هیچ ارزشی نداشت: «طعمه‌چشمش​ رو نمی‌گیره؟ پس فقط باید وسوسه‌ش رو بیشتر کنیم. برو پاداش رو بکن ۲۰ میلیون. مگه‌پولدار​ اینکه این بازیکن از قبل حسابی پولدار باشه، وگرنه دیر یا زود حتماً طعمه رو می‌گیره.»

مردِ میان‌سال گفت:‌جایگاهِ​ «فهمیدم.» و سپس مردِ‌صحنه‌های​ جوان را تنها گذاشت.

به هر قیمتی شده این بازیکن رو به چنگ میارم. این آدم یا بچهٔ بخت و اقباله یا‌باید​ با سازنده‌های بازی ارتباط داره که می‌تونه چیزهایی توی بازی به دست بیاره که آدمای عادی هرگز فرصتِ‌سپس​ داشتنشون رو پیدا نمی‌کنن. اگه بتونم وادارش کنم به جناحم بپیونده، قطعاً جایگاهِ خاندانم توی رده‌بندی‌ها بالا می‌ره!

صحنه‌های مشابهی در سراسرِ جهان در حالِ وقوع بود و بسیاری از شخصیت‌های بلندپایه هر کاری از دستشان برمی‌آمد می‌کردند تا دربارهٔ این بازیکن یوان که از همین حالا‌کاری​ سال‌ها نوری از بقیهٔ بازیکنان در بازی جلوتر بود، اطلاعاتِ بیشتری کسب کنند. آن‌ها خبر نداشتند که یوان هنوز نمی‌داند تنها با چند اعلانِ جهانی چه غوغایی در دنیای‌چشمِ​ واقعی به پا کرده است. در حالی که تزکیهٔ آنلاین در چشمِ یوان صرفاً یک بازی بود، برای دیگرانی که انگیزه‌های پنهانِ خودشان را داشتند، ماجرا اصلاً این‌طور نبود.

پس از خوردنِ صبحانه، یوان واردِ‌بالا​ بازی شد، اما افسوس که هنوز هیچ‌بسیاری​ اثری از قامتِ کوچکِ شیائو هوا نبود.

یعنی چون تا اون‌وقتِ شب بیرون مونده بود، با‌بی‌خیالی​ خانواده‌ش به مشکل خورده؟ شاید دربارهٔ اینکه خانواده‌ش نگران‌باید​ نمی‌شن دروغ می‌گفت تا بتونیم یکم بیشتر بازی کنیم...

یوان آهی کشید؛ دلش برای آن دخترکِ شاداب تنگ شده بود. بدونِ او، دیگر در این دنیا چه‌رده‌بندی‌ها​ کاری برای انجام دادن بود؟ قدرت، ثروت، شهرت — یوان به هیچ‌کدامِ این‌ها علاقه‌ای نداشت. تنها خواسته‌اش این‌نوری​ بود که خوش بگذراند و از بدنش به‌طورِ عادی استفاده کند، چیزی که در دنیای واقعی برایش دست‌نیافتنی بود.

گردنبندی را که پیش از رفتن به او داده بود، بیرون‌نبود​ آورد. سرش را تکان داد و با آهی گفت: «نباید این‌قدر‌بیشتر​ بی‌صبر باشم. همون‌طور که اون منتظرِ برگشتنم موند، منم منتظرش می‌مونم.»

بنابراین، دوباره چهارزانو نشست تا تزکیه کند. هرچند در ابتدا‌جهان​ خسته‌کننده بود، اما رفته‌رفته که به تزکیه عادت می‌کرد، حسِ لذت‌بخشی‌حالا​ به او دست می‌داد، انگار که در خوابِ نیمروزی ماساژ می‌گرفت.

زمان به‌سرعت گذشت‌چیزی​ و آسمانِ شب‌دستِ​ بارِ دیگر پدیدار شد.

۱۶۰٬۰۰۰/۱۶۰٬۰۰۰

سیستم

«به‌اندازهٔ کافی چی برای شکستنِ مرز جذب شد.»

«پایهٔ تزکیه به شاگرد روح سطح ششم رسید.»

«تمامِ آمار ۳۵۰+»

۳۲۰٬۰۰۰/۳۲۰٬۰۰۰

سیستم

«به‌اندازهٔ کافی چی برای شکستنِ مرز جذب شد.»

«پایهٔ تزکیه به شاگرد روح سطح هفتم رسید.»

«فنِ حواسِ ارتقایافته آموخته شد.»

«تمامِ آمار ۴۰۰+»

سیستم

«حواسِ ارتقایافته»

«رتبه: نامشخص»

«توضیحات: عملکردِ تمامِ حواسِ موجود را به‌طورِ دائم ارتقا می‌دهد. نیازی به فعال‌سازی ندارد.»

۳۲۰٬۲۹۵/۶۴۰٬۰۰۰

ارتقا به لایهٔ بعدی داره هی بیشتر و‌خالی​ بیشتر طول می‌کشه و نیازِ هر لایه هم‌نداشت​ داره دو برابر می‌شه. آخه چند لایهٔ دیگه مونده؟

یوان با این فکرها درگیر بود،‌توی​ اما دانستنِ اینکه هنوز یک شاگرد‌فرصتِ​ است، او را نگرانِ مراحلِ بعدی می‌کرد.

با این وضع، توی مراحلِ بالاتر یک‌وادارش​ ماه تزکیهٔ مداوم لازمه تا فقط یک لایه‌بالا​ ارتقا پیدا کنم! این تزکیه عجب کارِ پرزحمتیه...

درست زمانی که یوان می‌خواست برای امشب خارج‌بتونم​ شود، اعلانی در آسمان ظاهر شد و نگاه‌های‌رده‌بندی‌ها​ بی‌شماری را از پایین به خود جلب کرد.

سیستم

«تبریک! بازیکن نیلوفرِ سفید نخستین بازیکنی شد که خدمتکاری به دست آورد.»

در حالی که یوان در این فکر بود که این نیلوفرِ سفید چه نوع خدمتکاری به دست آورده، بقیه‌جهان​ از دیدنِ نامِ «بازیکن نیلوفرِ سفید» به‌جای «بازیکن یوان» که تصور می‌شد شوکِ دیگری به جهان وارد کند، جا‌کسب​ خوردند. البته بسیاری از بازیکنان هم از اینکه می‌دیدند یوان دیگر تنها «جدِ کهن» در جهان نیست، نفسِ راحتی کشیدند.

«جدِ کهن» لقبی بود که اجتماعِ بازیکنان ساخته بودند‌وادارش​ و به کسانی اشاره داشت که پس از نخستین‌صحنه‌های​ اعلانِ یوان، به‌عنوانِ «نخستینِ جهان» در سیستم ظاهر می‌شدند.

یوان زمزمه کرد: «خدمتکار، هان.» ناگهان میل‌دست​ به داشتنِ یک خدمتکار در وجودش بیدار‌نمی‌کنن​ شد. اما چطور می‌شد خدمتکار به دست آورد؟

پس از خروج از بازی،‌اگه​ یو رو از قبل با‌بپیونده​ شام در دست کنارش ایستاده بود.

تصمیم گرفت از او‌فرصتِ​ بپرسد: «یو رو، توی‌بتونم​ این بازی چطور خدمتکار می‌گیرن؟»

یو رو با کنجکاوی پرسید: «خدمتکار؟‌مطلق​ مگه کسی تا الان خدمتکار گرفته؟ تازه،‌چشمش​ منم چیزی در موردِ گرفتنِ خدمتکار نمی‌دونم.»

یوان جواب داد:‌ارتباط​ «یه نفر به‌توی​ اسمِ نیلوفرِ سفید بود.»

«نیلوفرِ سفید!» یو رو فوراً آن نام را شناخت. «اون در‌قطعاً​ حالِ حاضر یکی از بهترین بازیکن‌هاست که پایهٔ تزکیه‌ش توی لایهٔ‌بسیاری​ ۵ از شاگردِ روحه! تازه، توی دنیای واقعی هم یه دخترِ پولداره.»

«لایهٔ ۵ از شاگردِ روح جزوِ بهترین‌ها حساب می‌شه؟» یوان که‌جناحم​ خودش در لایهٔ ۷ از شاگردِ روح بود، از شنیدنِ اینکه کسی‌وقوع​ با دو لایه اختلاف پشت‌سرِ او در صدر قرار دارد، جا خورد.

با خودش فکر کرد: یعنی واقعاً بهترین بازیکن‌ها‌خالی​ هستن؟ من که به‌زور تزکیه کردم و همین‌نداشت​ الانش دو لایه از یکی از رده‌بالاترین‌ها بالاترم!

«یو رو، در حالِ‌می‌تونه​ حاضر کی بالاترین تزکیه‌بیاره​ رو توی بازی داره؟»

«فکر کنم کسیه که به‌اگه​ اسمِ امپراتورِ رعد شناخته می‌شه و‌قطعاً​ توی لایهٔ ۶ از شاگردِ روحه.»

«واو، چه اسمِ خفنی...»

یو رو خندید: «الان نگرانِ اینی؟ بگو ببینم، تزکیهٔ خودت الان‌انگار​ چقدره؟ چون بیشترِ وقتت رو به ولگردی گذروندی، باید خیلی پایین‌برو​ باشه، نه؟ بذار حدس بزنم... توی لایهٔ ۲ از شاگردِ روحی.»

یوان پوزخند زد: «غلطه!»

«لایهٔ ۱ از شاگردِ روح؟»

«بازم غلطه.»

«چی... نگو‌نتیجهٔ​ که... هنوز‌چیزی​ تزکیه نکردی؟!»

یوان با صدایی غمگین گفت: «یو رو، از کِی تا حالا توی چشم‌های تو این‌قدر ترحم‌انگیز و‌وادارش​ ضعیف شدم؟ برادرت ناامید شد... هییی، بی‌خیال، به‌هرحال من توی بازی هیچ‌کس نیستم. و همون‌طور که گفتی، فقط‌کاری​ داشتم ول می‌گشتم، پس زودتر بیا و باهام بازی کن تا بتونیم با هم کارها رو پیش ببریم.»

«این هفته که غیرممکنه چون هنوز‌بتونم​ مدرسه دارم، ولی هفتهٔ دیگه که‌جایگاهِ​ تعطیلاتِ تابستونی شروع می‌شه حتماً می‌آم.»

یوان لبخندِ‌عادی​ تلخی زد: «مدرسه،‌داشتنشون​ هان. حسودیم می‌شه.»

یو رو آه کشید:‌چیزی​ «مدرسه رفتن هیچ حسادتی نداره،‌نبود​ داداش. خیلی خسته‌کننده و کسل‌کننده‌ست.»

در دل آه کشید: ولی‌چیزهایی​ من هنوز به تو و‌عادی​ همهٔ دانش‌آموزهای اون بیرون حسودیم می‌شه...

پس از چند دقیقه گپ زدن،‌بتونم​ یو رو برای خوابیدن به اتاقش‌جایگاهِ​ برگشت و خودِ یوان هم خوابید.

پیش از اینکه به خواب برود،‌نمی‌کنن​ به خودش گفت: «اگه تا فردا پیداش‌قطعاً​ نشه، باید از اون گردنبند استفاده کنم...»

ناولها | novelha.net