---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 597: پیامدها • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 597: پیامدها

0

چو لیوشیانگ پس از بازگشت به باغِ یشمی‌شرم‌آوره​ همراه با می‌شیو و سباستین، با عجله به بیمارستان‌اهریمنی​ رفت و داد زد: «داداش یوان! داداش یوان کجاست؟!»

ارشد وانگ به آن‌ها‌درمانش​ گفت: «برادرِ رزمی یوان الان‌حال​ توی اتاقِ بیماران استراحت می‌کنه.»

سپس می‌شیو پرسید: «وضعیتش چطوره؟»

«نگران نباشید،‌حالی​ دیگه توی‌هالهٔ​ وضعیتِ بحرانی نیست.»

می‌شیو نفسِ‌تونست​ عمیقی از سرِ‌بده​ آسودگی کشید: «ممنون...»

«ما شایستهٔ تشکرتون نیستیم، چون واقعاً کاری نکردیم.‌این​ سوراخِ بزرگی وسطِ سینهٔ برادرِ رزمی یوان بود، اما‌راهنمایی​ قبل از اینکه بتونیم درمانش کنیم، خودبه‌خود بسته شد.»

«با این حال، هنوز‌اینکه​ توی کماست و نمی‌دونیم‌خودبه‌خود​ کی به هوش میاد.»

سپس ارشد وانگ آن‌ها را‌طلایی‌اش​ به اتاقی که یوان در‌تونست​ آن استراحت می‌کرد راهنمایی کرد.

داخلِ اتاق، دیگر بزرگانِ اعظم و‌هرچند​ همچنین شماری از شاگردانِ نخبه مانند‌خشکمون​ وانگ مینگ و لی جین‌شی حضور داشتند.

«داداش یوان!»

چو لیوشیانگ به سمتِ‌اینکه​ تختی که یوان روی‌خودبه‌خود​ آن استراحت می‌کرد دوید.

می‌شیو از آن‌ها‌داشت​ پرسید: «بعد از رفتنِ‌همون​ ما چه اتفاقی افتاد؟»

ارشد هونگ‌تونست​ گفت: «بشینید.‌شکست​ داستانش طولانیه.»

وقتی نشستند، ماجراهایی را که‌کنیم​ پس از جدا شدنشان رخ‌هنوز​ داده بود، برایشان تعریف کرد.

«بعد از اینکه همه‌تون رفتید، ما موندیم تا اهریمن رو معطل کنیم، اما اون خیلی قوی‌میاد​ بود و برادرِ رزمی یوان رو مغلوب کرد، اون هم در حالی که یوان داشت از‌جین‌شی​ هالهٔ طلایی‌اش استفاده می‌کرد؛ همون هاله‌ای که باهاش تونست لی جین‌شی رو به راحتی شکست بده.»

«هرچند گفتنش شرم‌آوره، اما ما واقعاً کاری نکردیم، چون همه‌مون‌تونست​ از شدتِ شوک خشکمون زده بود. اگه اونجا بودید و‌خشکمون​ اهریمنی رو می‌دیدید که انگار از جهنم اومده بود، درک می‌کردید...»

«برادرِ رزمی یوان بی‌شمار بار اهریمن رو از وسط دو نیم کرد و‌زده​ هر چند ثانیه سوراخ‌هایی توی صورتش به وجود می‌آورد، اما مهم نبود چه‌وسط​ آسیبی به اهریمن می‌زد، اون جونور توی چند ثانیه کاملاً خودش رو ترمیم می‌کرد.»

«بعد از مدتی مبارزه، اهریمن به‌خودبه‌خود​ دلیلی نامعلوم ناگهان از آرامگاه فرار‌نمی‌دونیم​ کرد و ما هم افتادیم دنبالش.»

«برادرِ رزمی یوان خیلی‌اینکه​ از ما سریع‌تر بود،‌خودبه‌خود​ برای همین جلوتر رفت.»

«وقتی به باغِ یشمی برگشتیم، اهریمن کشتار به راه انداخته بود‌راحتی​ و شاگردای زیادی رو کشته بود، و هنوز داریم بررسی می‌کنیم‌اگه​ که چند نفر به دستِ اهریمن جونشون رو از دست دادن.»

«مدتِ کوتاهی بعد از رسیدنمون به باغِ یشمی، یه جیغِ غیرانسانی‌شوک​ از طرفِ غارهای جاودانه شنیدیم. فکر کردیم کسی داره کمک می‌خواد،‌درک​ برای همین تا جای ممکن سریع خودمون رو به اونجا رسوندیم.»

«اما در کمالِ تعجب، وقتی رسیدیم، فقط برادرِ رزمی یوان و اهریمن رو دیدیم— در حالی‌می‌کرد​ که اهریمن با چند شمشیرِ درخشان روی زمین میخکوب شده بود. تصمیم گرفتیم فاصله بگیریم و اوضاع‌سمتِ​ رو تماشا کنیم، و خیلی زود فهمیدیم که این اهریمن بوده که داشته برای کمک جیغ می‌کشیده.»

«ما نمی‌دونیم چه بلایی سرِ برادرِ رزمی یوان اومده بود، اما وقتی برای بارِ دوم با‌میاد​ اهریمن جنگید، انگار یه آدمِ کاملاً متفاوت شده بود. اون رو کاملاً مغلوب کرد و هیچ‌جین‌شی​ فرصتی برای ضدحمله بهش نداد، حتی اهریمن رو شکنجه می‌داد و مثلِ یه اسباب‌بازی باهاش بازی می‌کرد.»

می‌شیو پرسید: «یوان...؟» از شنیدنِ اینکه یوان‌همون​ اهریمن را شکنجه کرده بود جا خورد،‌هرچند​ چون این کار اصلاً به او نمی‌خورد.

ارشد هونگ به ارشد‌شکست​ وانگ گفت: «راستی... آژور‌شرم‌آوره​ هم یکی از قربانی‌ها بود...»

«ای وای! آژور! چرا یادم رفت بهش خبر بدم؟» ارشد وانگ با شنیدنِ نامِ آژور‌اتاقی​ بی‌درنگ توی صورتِ خودش زد. او آژور را که معمولاً بیشترِ وقتش را داخلِ غارهای‌جین‌شی​ جاودانه می‌گذراند، به‌کلی فراموش کرده بود، به‌خصوص با آن‌همه آشفتگی که در آن وضعیت داشت.

وانگ مینگ سر تکان‌اینکه​ داد: «پس خواهرِ کوچک‌تر‌خودبه‌خود​ آژور از دست رفت...»

آژور در واقع یکی از بااستعدادترین شاگردانشان بود که می‌توانست‌تونست​ فنونِ بسیاری را به‌راحتی درک کند، اما از وقتی نابینا‌خشکمون​ شده بود، بیشترِ وقتش را صرفِ تسلط بر چنگ می‌کرد.

می‌شیو پیشِ خودش فکر کرد:‌بده​ آژور؟ همون دوستِ جدیدی که‌شدتِ​ یوان تازگی‌ها پیدا کرده بود؟

با اینکه یوان گفته بود دوستِ جدیدی‌بسته​ پیدا کرده که می‌تواند چنگ بنوازد، آن‌ها‌میاد​ هرگز آژور را از نزدیک ندیده بودند.

ارشد هونگ گفت: «به‌هرحال، برادرِ رزمی‌درمانش​ یوان اهریمن رو شکست داد و‌هنوز​ کمی بعد به این بلا پایان داد.»

وانگ مینگ‌حالی​ پرسید: «حالا‌هالهٔ​ باید چی‌کار کنیم؟»

ارشد لی گفت: «اول باید آمارِ تلفات رو دربیاریم تا بتونیم‌شوک​ به خانواده‌هاشون خبر بدیم، بعد مناطقی رو که اهریمن نابود کرده‌درک​ بازسازی می‌کنیم. وقتی همهٔ این‌ها تموم شد، برای بقیهٔ چیزها فکری می‌کنیم.»

طیِ هفتهٔ بعد، شش خاندانِ روح روی بازسازیِ‌این​ باغِ یشمی کار کردند. می‌شیو و چو لیوشیانگ‌می‌کرد​ هم تمامِ مدت در بیمارستان کنارِ یوان ماندند.

البته خبرِ اتفاقاتِ باغِ یشمی‌بتونیم​ در سراسرِ جهان پیچیده بود و‌حال​ وجودِ اهریمن‌ها برای همه فاش شد.

خبرنگارها به امیدِ مصاحبه با شش‌استفاده​ خاندانِ روح به باغِ یشمی هجوم‌شکست​ آوردند، اما به هیچ‌کدام اجازهٔ ورود ندادند.

دولت‌هایی از سراسرِ جهان نیز برای پرس‌وجو سراغِ شش خاندانِ‌شدتِ​ روح آمدند. ازآنجاکه دست‌به‌سر کردنِ آن‌ها به دلایلِ روشنی بسیار‌جهنم​ سخت‌تر بود، شش خاندانِ روح با آن‌ها پای میزِ صحبت نشستند.

شش خاندانِ روح برای حفظِ امنیتِ یوان، حرفی از هویتِ کشندهٔ اهریمن به‌هوش​ میان نیاوردند. آن‌ها فقط گفتند تزکیه‌گری قدرتمند از غیب ظاهر شد، در یک‌شاگردانِ​ چشم‌به‌هم‌زدن اهریمن را از پای درآورد و به همان سرعت هم ناپدید شد.

البته مردم می‌دانستند که یوان با اهریمن جنگیده بود، چون‌این​ ارشد وانگ هنگامِ تخلیه این را به همه گفته بود،‌کرد​ اما جز عده‌ای انگشت‌شمار، کسی از کلِ ماجرا خبر نداشت.

یوان تمامِ این مدت‌هالهٔ​ بی‌هوش بود و هیچ‌کس‌هاله‌ای​ نمی‌دانست کِی دوباره بهوش می‌آید.

یوان در مدتی که بی‌هوش بود، با والاگوهرِ ایزدی و‌شدتِ​ آن مردِ خوش‌قیافه‌ای که هویتش هنوز نامعلوم بود حرف می‌زد‌جهنم​ و بخشِ دیگری از خاطراتِ گذشته‌اش را هم به یاد می‌آورد.

دو هفته پس از‌درمانش​ شکستِ اهریمن، یوان سرانجام‌این​ از خوابِ عمیقش بیدار شد.

چو لیوشیانگ که بیشترِ وقتش را به‌کنیم​ تماشای صورتِ او می‌گذراند، اولین کسی بود که‌هوش​ متوجه شد و گفت: «داداش یوان! بیدار شدی!»

می‌شیو با شنیدنِ صدای چو لیوشیانگ،‌استفاده​ دست از تزکیه کشید و بی‌درنگ‌شکست​ رفت تا به یوان سر بزند.

می‌شیو پرسید:‌تونست​ «حالت خوبه، یوان؟‌بده​ می‌تونی حرف بزنی؟»

ناولها | novelha.net