---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 349: درونِ پاگودای رازآلود • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 349: درونِ پاگودای رازآلود

0

با ناپدید شدنِ جسدِ بازیکن‌همان‌طور​ از قلمروِ رازآلود، یوان به‌گرفت​ همراهِ وانگ شیویینگ به زمین برگشت.

وانگ شیویینگ گفت: «در برای اون بازیکن باز‌سرور​ نشد. چقدر عجیبه.» چند لحظه بعد رفت تا‌داخل​ دوباره در بزند، اما این بار پاسخی نیامد.

آهی کشید و گفت: «الان‌اون‌جا​ دیگه برای ما هم باز‌همان‌طور​ نمی‌شه. نمی‌دونم این‌جا چطوری کار می‌کنه.»

یوان چیزی‌لان​ نگفت و به‌بود​ او نزدیک شد.

وقتی در ناگهان باز شد،‌همان‌طور​ وانگ شیویینگ جا خورد و‌گرفت​ گفت: «ها؟! دوباره باز شد!»

سپس با حالتی‌همم​ متفکرانه برگشت و‌ملکوت​ به یوان نگاه کرد.

وانگ شیویینگ اشاره کرد‌بری​ و گفت: «یوان، می‌شه‌نقطه​ یه لحظه بری اون‌جا؟»

یوان سر تکان‌واقعاً​ داد و به‌واقعیت​ آن نقطه رفت.

و درست همان‌طور که وانگ شیویینگ‌انتظار​ انتظار داشت، وقتی یوان از ساختمان‌پاگودای​ فاصله گرفت، درهای پاگودای رازآلود بسته شد.

وانگ شیویینگ به او گفت:‌سالارِ​ «یوان! فکر کنم در داره‌شاید​ برای تو باز می‌شه! برگرد این‌جا!»

یوان با گیجی ابروهایش‌بری​ را بالا داد و‌نقطه​ پرسید: «برای من؟ چرا؟»

همین که به‌واقعاً​ پاگودای رازآلود نزدیک شد،‌خاطر​ درها دوباره باز شدند.

وانگ شیویینگ گفت: «ببین! وقتی‌همان‌طور​ نزدیک شدی در باز شد!‌گرفت​ و اگه دور بشی بسته می‌شه!»

و ادامه داد: «می‌دونی چرا‌سالارِ​ این‌طوری می‌شه؟ قبل از اومدن‌شاید​ به این‌جا کارِ خاصی کردی؟»

یوان سر تکان‌می‌شه​ داد و گفت:‌تکان​ «چیزی یادم نمیاد.»

غیر از مبارزه با چند‌بود​ اهریمن و ملاقات با خاندانِ‌صبر​ لان، واقعاً کارِ خاصی نکرده بود.

یوان ناگهان‌داد​ این واقعیت را‌همان‌طور​ به خاطر آورد.

همم؟ یه لحظه صبر کن. اگه سالارِ ملکوت‌سرور​ متعلق به سرور بوده، شاید پاگودای رازآلود اون رو‌به‌سرعت​ می‌شناسه و برای همین درهاش رو برام باز می‌کنه؟

لحظه‌ای بعد‌اشاره​ یوان گفت: «پس‌اون‌جا​ من می‌رم داخل.»

وانگ شیویینگ‌لان​ به‌سرعت گفت:‌نکرده​ «منم باهات میام!»

هرچند ممکن بود آن داخل تله‌هایی در کار باشد، اما خیلی بهتر از‌بسته​ این بود که تک‌وتنها این بیرون بماند، به‌خصوص که ممکن بود به‌زودی شرکت‌کنندگانِ‌ببین​ زیادی از راه برسند. به‌عبارتِ دیگر، در کنارِ یوان احساسِ امنیتِ بسیار بیشتری می‌کرد.

یوان سر تکان داد‌صبر​ و لحظه‌ای بعد، هر‌سرور​ دو واردِ پاگودا شدند.

وانگ شیویینگ نگاهی به اطرافِ اتاق انداخت؛ جایی‌نقطه​ که به‌جز یک راه‌پلهٔ مارپیچ در چند متری‌شان‌درهای​ مطلقاً هیچ‌چیزِ دیگری نداشت. او گفت: «این‌جا... خالیه...»

پس از این‌که اطراف را گشتند تا‌خاطر​ مطمئن شوند اتاق واقعاً خالی است، از‌سرور​ پله‌ها بالا رفتند و به طبقهٔ دوم رسیدند.

با این‌داد​ حال، طبقهٔ دوم‌همان‌طور​ هم خالی بود.

وانگ شیویینگ آهی کشید و گفت: «این‌جا هم هیچی‌بوده​ نیست؟ پس گنجینه‌ها کجان؟ جایی که ورود بهش این‌قدر سخته‌باهات​ باید حداقل دو تا گنجینهٔ آسمان‌ستیز داشته باشه، مگه نه؟»

و درست مثلِ قبل، پس‌اون‌جا​ از چند دقیقه گشتن در‌همان‌طور​ اطراف، به طبقهٔ بعدی رفتند.

وانگ شیویینگ هنگامِ ورود به طبقهٔ سوم‌خاطر​ گفت: «از ظاهرِ بیرونیش به نظر میاد‌سرور​ که پاگودای رازآلود باید نُه طبقه داشته باشه.»

وقتی دید در طبقهٔ سوم هم‌انتظار​ هیچ‌چیز نیست، تنها با ناامیدی سر تکان‌بسته​ داد و گفت: «چرا اصلاً تعجب نکردم؟»

با این‌آورد​ وجود، باز هم‌سالارِ​ اطراف را گشتند.

مدتی بعد به طبقهٔ هشتم‌اون‌جا​ رسیدند و همان‌طور که انتظار‌همان‌طور​ می‌رفت، آن‌جا هم خالی بود.

وانگ شیویینگ پس از نگاهی‌بود​ به اطراف گفت: «فقط یه طبقهٔ‌سالارِ​ دیگه مونده. امیدوارم اونجا چیزی باشه.»

نفسِ عمیقی‌داد​ کشیدند و از‌همان‌طور​ پله‌ها بالا رفتند.

وانگ شیویینگ با دیدنِ تفاوتِ‌سالارِ​ این اتاق، با هیجان گفت:‌شاید​ «نگاه کن! واقعاً یه چیزی اینجاست!»

اما وقتی فهمید‌می‌شه​ این چیزها چیست،‌تکان​ هیجانش بی‌درنگ فروکش کرد.

وانگ شیویینگ آهی کشید:‌نکرده​ «یه تخت... یه میز...‌آورد​ یه صندلی... فقط همین؟»

سپس متوجهِ نقابی‌نقطه​ شد که به دیوارِ‌داشت​ پشتِ میز آویزان بود.

«خب، فکر‌آورد​ کنم این‌صبر​ یکی خاص باشه.»

یوان به اطراف نگاه کرد و گفت: «خب،‌نقطه​ بهم گفته بودن اربابِ قلمروِ رازآلود قبلاً اینجا‌درهای​ زندگی می‌کرده، پس منطقیه که این اتاق این‌شکلی باشه.»

سپس برگشت و به نقابِ روی دیوار‌خاطر​ نگاه کرد و زمزمه کرد: «باید همون‌سرور​ نقابی باشه که می‌زده. چه نقابِ معمولی‌ایه.»

در مقایسه با نقابِ یشمِ سیاه، نقابِ روی‌ساختمان​ دیوار بیش از حد معمولی به نظر می‌رسید. در‌برگرد​ واقع، صرفاً نقابی عادی بود و هیچ‌چیزِ خاصی نداشت.

وانگ شیویینگ پس از بررسیِ نقاب‌ملکوت​ گفت: «امیدوار بودم این نقاب یه‌درهاش​ گنجینه باشه، اما معلوم شد اینم معمولیه.»

«بیا.» سپس‌اشاره​ آن را‌بری​ به یوان داد.

«نقابِ قبلیت شکست،‌واقعاً​ درسته؟ می‌تونی به‌جاش‌واقعیت​ از این استفاده کنی.»

«ممنون.» یوان نقاب را‌درست​ گرفت و بی‌درنگ آن‌ساختمان​ را روی صورتش گذاشت.

از قضا،‌آورد​ نقاب کاملاً‌صبر​ اندازهٔ صورتش بود.

وانگ شیویینگ گفت: «حالا باید چی‌کار‌تکان​ کنیم؟ مشخصه که توی این اتاق‌داشت​ غیر از اثاثیه هیچ‌چیزِ دیگه‌ای نیست.»

یوان به اطراف نگاه‌نکرده​ کرد و متوجه شد راه‌پلهٔ‌همم​ دیگری به سمتِ بالا می‌رود.

به او‌داد​ گفت: «هنوز یه‌همان‌طور​ طبقهٔ دیگه مونده.»

«چی؟ چطور ممکنه؟ خیلی خوب یادمه‌ملکوت​ که اینجا فقط نُه طبقه داره! حداقل‌برام​ از بیرون که این‌طوری به نظر می‌رسید!»

یوان حرفش را‌می‌شه​ تأیید کرد: «منم‌تکان​ نُه طبقه شمردم.»

«شاید یه طبقهٔ مخفیه که گنجینه‌ها‌واقعیت​ رو اونجا نگه می‌دارن؟» چشمانِ وانگ شیویینگ‌متعلق​ دوباره از هیجان و امید سوسو زد.

«بیا بریم ببینیم.»

لحظاتی بعد،‌آورد​ از پله‌ها‌صبر​ بالا رفتند.

طبقهٔ دهم به‌وضوح بسیار کوچک‌تر از‌تکان​ طبقاتِ دیگر بود، تقریباً شبیه به‌داشت​ یک اتاقِ زیرشیروانی یا چیزی شبیهِ آن.

با این حال، در این‌بود​ طبقه هم چیزی به چشم‌صبر​ نمی‌خورد—دست‌کم هیچ‌چیزِ فیزیکی‌ای آنجا نبود.

یوان درحالی‌که به طرحِ پیچیدهٔ‌همان‌طور​ روی زمین نگاه می‌کرد، از او‌درهای​ پرسید: «فکر می‌کنی این طرح چیه؟»

وانگ شیویینگ گفت: «این‌صبر​ شبیه یه دایرهٔ جادوییه...‌سرور​ حداقل توی فیلما که این‌شکلی‌ان.»

و ادامه داد: «اما اینجا دنیای تزکیه‌ست، پس‌نقطه​ احتمالاً یه آرایهٔ بزرگه. قبلاً چندتایی‌شون رو دیدم،‌درهای​ اما هیچ‌کدومشون حتی ذره‌ای به پیچیدگیِ این یکی نبودن.»

وانگ شیویینگ پس از لحظه‌ای تأمل‌واقعیت​ گفت: «فکر کنم این همون چیزیه‌ملکوت​ که از پاگودای رازآلود محافظت می‌کنه.»

یوان تأیید‌داد​ کرد: «منم‌درست​ همین‌طور فکر می‌کنم.»

اما درست وقتی آماده می‌شدند‌سالارِ​ تا به طبقهٔ پایین برگردند، آرایهٔ‌می‌شناسه​ بزرگ ناگهان درخششی خیره‌کننده پیدا کرد.

وانگ شیویینگ فریاد زد: «چـ...‌اون‌جا​ چه اتفاقی داره می‌افته؟!» و‌همان‌طور​ ناخودآگاه یوان را بغل کرد.

«اصلاً نمی‌دونم—»

پیش از آنکه حتی بتواند جمله‌اش را‌داشت​ تمام کند، هر دو نفرشان از اتاق‌فکر​ ناپدید شدند، انگار که تله‌پورت شده باشند.

ناولها | novelha.net