چپتر 528: باغِ یشمی
0یوان همانطور که در آسمان سفر میکردند، از خلبان پرسید: «آقا، گفتید که تاباشند به حال چند بار به باغِ یشمی سفر کردهاید، درسته؟ خاندانهایی رو که اونجاپوشیده زندگی میکنن میشناسید؟ مثلاً خاندانِ وانگ؟ میشه کمی هم دربارهٔ اون مکان برامون بگید؟»
«البته. باغِ یشمی مکانِ منحصربهفردیه که خانهٔ شش خاندانِ روح به حساب میآد و خاندانِ وانگ هم یکی ازهستن این خاندانهاست. شش خاندانِ روح یه جور اتحاد بین شش خاندانِ قدرتمند و مجزاست، اما اطلاعاتِ زیادی ازشون در دستکرده نیست، چون تازه همین اواخر خودشون رو نشون دادن و خیلی زود به قدرتهای بزرگی توی دنیای تزکیه تبدیل شدن.»
«در واقع، باغِ یشمی قبلاً یه منطقهٔ منزوی بود، اما ازقبل وقتی که تزکیه به دنیا معرفی شد، درهاشون رو به رویهستن غریبهها باز کردن و حتی بعضیها رو به عنوان شاگرد میپذیرن.»
ژان از آنها پرسید:نمیدونم «به همین خاطره کهباور دارید به اونجا سفر میکنید؟»
یوان سر تکانکرد داد: «یه چیزیاگر تو همین مایهها.»
«خب، موفق باشید. پیوستن به جناحشون کارِ آسونی نیست. از چیزایی که شنیدم، اونا توی پسزمینهشون نوابغِالان تزکیهٔ زیادی دارن که از قبل به جنگجوی روح رسیدن، اما نمیدونم این اطلاعات درسته یا دروغ،باشند و خیلی سخته باور کنیم که از همین الان آدمایی هستن که به جنگجوی روح رسیده باشن.»
یوان زمزمهکارِ کرد: «جنگجویانِچیزایی روحِ زیادی...»
اگر صدها سال بود که از تزکیه خبر داشتند، عجیبالان نبود که جنگجوی روح داشته باشند، و حتی استادِ روحصدها هم ممکن بود، همانطور که پیشتر به او ثابت کرده بودند.
در واقع،زمزمه اگر نداشتندجنگجویانِ عجیب بود.
حدود نیم ساعت بعد،پسزمینهشون به درهٔ کوهستانیِ پوشیدهقبل در مهِ غلیظی رسیدند.
میشیو با دیدنِ مه درشنیدم دوردست پرسید: «اصلاً میتونید تویدارن همچین مهِ غلیظی مسیریابی کنید؟»
«بله، مشکلی پیش نمیآد. فقط توی ورودی و ارتفاعاتِ بالا مه هستهستن که به خاطرِ کوههای بلند مجبوریم از اونجا بریم. کوه رو کهعجیب رد کنیم، میتونیم به سمتِ دره پایین بریم که اونجا مهِ کمتری داره.»
ژان برایشان توضیح داد: «در موردِ مسیریابی توی مه هم، ما یه سیستمِداشته خلبانِ خودکار داریم که دقیقاً برای همین کار آماده شده و به هلیکوپتر اجازهکوهستانیِ میده توی یه مسیرِ از پیش تعیینشده، خودش رو از وسطِ مه هدایت کنه.»
میشیو سرشنیدم تکان داد:پسزمینهشون «که اینطور...»
و درست همانطور که گفته بود،اونا ژان با رسیدن به مه، هلیکوپترجنگجوی را روی حالتِ خلبانِ خودکار گذاشت.
پس از نیم ساعتِ دیگر،اطلاعات حس کردند که هلیکوپتر داردالان به سمتِ زمین پایین میرود.
چند لحظه بعد، هلیکوپترشان از مهاگر بیرون آمد و به دشتِ پهناور اماداشته صافی در وسطِ درهٔ کوهستانی وارد شد.
ژان در حالی که کنترلِ هلیکوپتر را دوباره بهجنگجوی دست میگرفت، به آنها گفت: «ما بهسلامت واردِ باغِآدمایی یشمی شدیم. ده دقیقهٔ دیگه به محلِ فرود میرسیم.»
هرچند میتوانست بگذارد هلیکوپتر همچنانشنیدم روی خلبانِ خودکار پرواز کند، اماقبل از کنترلِ شخصیِ آن لذت میبرد.
ده دقیقه بعد، هلیکوپتر در زمینِ پهناوریسخته فرود آمد که چند هلیکوپترِ متعلق بهباشن دیگران نیز در آن پارک شده بود.
ژان کارتِ ویزیتی به میشیو داد که نامسال و شمارهتلفنش روی آن بود و گفت: «اینممکن شمارهتلفنِ منه. اگه چیزی لازم داشتید بهم زنگ بزنید.»
سپس به آنها هشدار داد: «راستی، من نهایتاً ۳۰ روز میتونم اینجا بمونم وسخته بعدش باید برگردم آژانس. اگه بیشتر از این موندید ولی همچنان خواستید با منسال برگردید، باید یه پروازِ دیگه از آژانس بخرید که هزینهٔ انتظار رو هم شامل میشه.»
«در موردِ اینکه کجا میمونم...»
ژان به ساختمانی در فاصلهٔ چندصد متریسخته اشاره کرد و گفت: «اگه به هرباشن دلیلی نتونستید بهم زنگ بزنید، من اونجام.»
میشیو سر تکان داد: «متوجهم.»
پیش از رفتن، یوان ازنوابغِ ژان پرسید: «آقا، میتونم ویلچرمرسیدن رو اینجا توی هلیکوپتر بذارم؟»
ژان سر تکان داد: «ها؟ مناونا که مشکلی ندارم...» اما مشخص بودجنگجوی که از سؤالِ یوان جا خورده است.
آخر چرا کسی که مجبور بود با ویلچرباور سفر کند، آن را جا میگذاشت؟ یعنی قصد داشتجنگجویانِ تمامِ مدت بانوی جوان او را به دوش بکشد؟
«ممنون.» سپس یوان بیهیچ زحمتی از روی ویلچرسال بلند شد، آن را تا کرد و داخلِممکن هلیکوپتر گذاشت و ژان را مبهوت بر جا گذاشت.
میشیو که در آن حوالی هیچ شهر یاقبل ساختمانی جز موردی که ژان نشان داده بودکنیم نمیدید، پرسید: «راستی، از کدوم طرف باید بریم؟»
ژان به سمتِ خاصی اشاره کرد وپسزمینهشون گفت: «سه مایل اونطرفتره. متأسفانه توی این منطقهاطلاعات تاکسی پیدا نمیشه، برای همین باید پیاده برید.»
یوان گفت: «اشکالی نداره. بریم.»
سپس میشیو و یوان بهسرعت از آنجا دور شدندخبر و چون عجلهای نداشتند، بسیار آرام قدم برمیداشتند وثابت در سکوت از محیط و هوای تازه لذت میبردند.
یوان پس از چند نفسِنوابغِ عمیق گفت: «تا حالا هواییرسیدن به این تازگی نفس نکشیده بودم.»
میشیو حرفش را تأیید کرد: «آره، هوایپسزمینهشون اینجا خیلی تمیز و باکیفیته. با هر نفسیاطلاعات که میکشم حس میکنم از درون تمیزتر میشم.»
پس از یک ساعت پیادهروی،اطلاعات میشیو بالاخره توانست چند ساختمانِالان بلند را در دوردست ببیند.
چون یوان نمیتوانست با حسِروحِ ایزدیاش تا آنجا را ببیند،داشتند به او گفت: «تقریباً رسیدیم.»
«بفرما.» سپس ماسکِ سیاه یواننوابغِ را به او داد ورسیدن خودش هم ماسکی به چهره زد.
چند دقیقه بعد، بهچیزایی دروازهٔ بزرگی رسیدند که چندتزکیهٔ نگهبان جلوی آن ایستاده بودند.
«همم؟»
نگهبانها خیلی زود متوجهِ حضورشان شدند و یکی از آنهاداشتند گفت: «اون شخص ماسکِ سیاه زده. فکر میکنی همون کسیهبودند که ارشد وانگ در موردش بهمون سپرده بود؟ اسمش چی بود؟»
دیگری گفت: «اسمش یوانه.»
کاملاً مشخص بود کهچیزایی به آنها دستور دادهاند حواسشانتزکیهٔ به شخصی با ماسک باشد.
مدتی بعد، یوانرسیدن و میشیو بالاخرهدروغ به این نگهبانها رسیدند.
یکی از نگهبانها از آنهاروحِ پرسید: «سلام، بینِ شما دوداشتند نفر کسی به اسمِ 'یوان' هست؟»
یوان با صداییاونا آرام جواب داد:تزکیهٔ «درسته. من یوانم.»
«متوجهم. لطفاً یه دقیقه صبر کنید. ما همیننوابغِ الان یکی رو فرستادیم تا به ارشد وانگدروغ خبر بده. باید تا چند لحظهٔ دیگه پیداش بشه.»
یوان سر تکان داد: «باشه.» و کمی دیگرباور منتظر ماندند تا نگهبانی که برای پیدا کردنِ ارشدجنگجویانِ وانگ رفته بود، همراه با او به آنجا برگشت.