چپتر 417: جاودانههای تبعیدشده
0یوان باوقت ورودِ این تازهواردمیزدم زبانش بند آمد.
پریِ جاودان با صدایی خشمگین گفت: «یه دقیقه صبروقت کن ببینم! به کی میگی روباهِ مکار؟ چطور جرئتباید میکنی با یه دروغِ به این بزرگی آبروی منو ببری!»
سپس رو به یوان کرد و ادامه داد: «به حرفش گوش نده، مردِداشته جوان. هر چی گفتم حقیقته. هرچند خیلی دلم میخواد از اینجا برم بیرون، اماکنی برای این کار خودمو تا این حد پایین نمیارم، برعکسِ بعضیها که اینجا هستن.»
رئیسِ فرقه گفت: «مردِ جوان، این روباه به این معروفه که مردهایستایشگرهای جوان رو اغوا میکنه و وقتی کارش باهاشون تموم شد، مثل زبالهمیکردن میندازتشون دور. حسابِ مردهای جوانی که در گذشته نابود کرده از دستم دررفته.»
و ادامه داد: «روباه، چرا لقبِ دیگهت رو بهجز پریِ جاودانِ اثیریحرفم بهش نمیگی؟ یا میترسی خودِ واقعیت رو لو بده؟ بیا، بذار منازلی کمکت کنم! تو بهجز پریِ جاودانِ اثیری، به شهبانوی خونینِ فریبکار هم معروفی!»
پریِ جاودان تکذیب کرد: «چی—؟! اون لقبِ احمقانه رووقت همون بازندههایی بهم دادن که دستِ رد به سینهشونباید زدم! این هیچ ربطی به فریبکار بودنِ من نداره!»
و در دفاع از خود ادامه داد: «بهعنوانِ یکی از برترین زیبارویانِ نُه آسمان، کاملاًوقت طبیعیه که ستایشگرهای بیشماری داشته باشم! اما هر وقت دستِ رد به سینهٔ کسی میزدم،دیگه برای تلافی پشتسرم دروغ پخش میکردن! مردِ جوان، باید حرفم رو باور کنی! من بیگناهم!»
«از طرفِ دیگه، این مرد به بازی دادنِنُه آدمها معروفه! توی دورانِ ازلی مردم بهش دیوانهٔ دستدیویسینهٔ میگفتن! اگه کسی باشه که باید مراقبش باشی، اونه!»
پریِ جاودان و رئیسِ فرقه شروعتلافی کردند به متهم کردنِ یکدیگر. تماشایحرفم این صحنه برای یوان عجیب بود.
یوان ناگهان حرفشان را قطع کرد و پرسید:باشم «امم... اگه از اینجا برید بیرون، برنامهتون چیه؟پخش میخواید به جنگیدن با امپراتورِ کیهانی ادامه بدید؟»
آن دو دست ازیکی دعوا کشیدند و درآسمان سکوت رو به یوان کردند.
پس از لحظهای سکوت، زدند زیرِ خنده: «هاهاها! البته که نه! ما همین الانش هم جنگوقت رو باختیم— دیگه جنگیدن فایدهای نداره. تازه، وقتی یه ارتشِ کامل نتونسته امپراتورِ کیهانی رو شکستمرد بده، یکی دو نفر از ما چه کاری از دستش برمیاد؟ ضمنِ اینکه نمیدونیم اوضاعِ بیرون چطوره.»
سپس رئیسِ فرقه گفت: «برنامههای من بیشتر به این بستگی داره که بیرون چه خبرهبیگناهم و وضعیتِ فعلیِ امپراتورِ کیهانی چطوره. اگه هنوز داره بر نُه آسمان حکومت میکنه، احتمالاً بیسروصدامراقبش میمونم و هویتم رو تغییر میدم. اگه اون عوضی مرده باشه، فرقهم و شکوهش رو برمیگردونم.»
پریِ جاودان گفت: «همف. برعکسِ اون، من همچین جاهطلبیهای بزرگیسینهٔ ندارم. فقط اونقدر از اینجا خسته شدم که برام مهمباور نیست بیرون چیکار کنم، فقط میخوام توی این خرابشده گیر نیفتم.»
یوان از اینکه میشنید آنها دنبالِ انتقام یاآسمان کارِ دیوانهواری نیستند، خیالش راحت شد، چرا کهسینهٔ دلش به حالِ وضعیتشان میسوخت و میخواست کمکشان کند.
گرچه ممکن بود در حالِیکی فریب دادنش باشند، اما هیچکاملاً سوءنیتی از جانبِ آنها حس نکرد.
یوان به آنها گفت: «پس میتونید بهم بگیددروغ چطور میتونم برای رفتن از اینجا کمکتون کنم؟ امیدوارمدیگه نخواید چیزی مثل ‹باید بدنت رو قرض بگیرم› بگید...»
پریِ جاودان خندید: «هاهاها... بدنت رو قرض بگیریم؟باشم ما که شبح نیستیم. با اینکه ممکنه، اما خیلیمیکردن عملی نیست و برای خودمون هم چندان راحت نیست.»
«پس چطور؟»
رئیسِ فرقه گفت: «راستش خیلی سادهست.» وزیبارویانِ ادامه داد: «یکی از ما توی گنجینهتداشته مستقر میشه تا بتونیم بدنمون رو دوباره بسازیم.»
یوان لحظهای تأمل کرد و گفت: «اگه به همین راحتیه،میکردن پس چرا سرِ اینکه به کی باید کمک کنم دعوادادنِ میکنید و حتی سعی میکنید اون یکی رو خراب کنید؟»
رئیسِ فرقه گفت: «خب... چون با وجود اینکه ممکنه ساده به نظر برسه، در واقع برای اینکه ما رو داخلِ گنجینه در امان نگه داری، بهبازی قدرتِ روحِ زیادی نیاز داره و برای کسی در سطحِ تو ممکن نیست که همزمان به هر دوی ما کمک کنه. با این حال، بزرگترین مشکلقطع اینه که گنجینهای که میتونیم توش مستقر بشیم محدود به سلاحهای روحه، و معمولاً آدمها فقط میتونن یکی از اونها رو در آنِ واحد به کار بگیرن.»
پریِ جاودان گفت: «تو یه سلاحِ روحنُه داری، مگه نه؟ دیدم که ازش استفادهباشم کردی، برای همین اصلاً ازت خواستم کمکم کنی.»
یوان گفت: «خب... من یه سلاحِ روحزیبارویانِ دارم... در واقع، دو تا دارم، پسداشته شاید بتونم به هر دوتون کمک کنم.»
«چی؟! دووقت تا سلاحِکسی روح داری؟!»
هر دوآسمان با صداییطبیعیه متعجب فریاد زدند.
حتی در دورانِ ازلی که بااستعدادترین نوابغِ تاریخِآسمان نُه آسمان را پرورش داد، بهکارگیریِ همزمانِ دوسینهٔ سلاحِ روح برای یک نفر بهشدت نادر بود.
رئیسِ فرقه با صدایی پریکی از مسرت فریاد زد: «هاها! عالیه!طبیعیه این یعنی هر دومون میتونیم بریم!»
پریِ جاودان گفت: «اگه اونقدر قدرتِ روح داره که دو تا سلاحِحرفم روح رو به کار بگیره، احتمالاً قدرتِ روحِ کافی برای کمک بهازلی هر دوی ما رو هم داره. با این حال، تزکیهش هنوز خیلی پایینه.»
و ادامه داد: «قبل ازستایشگرهای اینکه بتونی کمکمون کنی، بایدسینهٔ حداقل یه امپراتورِ روح باشی.»
یوان به آنها گفت: «امپراتورِ روح؟ اینطورینُه که سالها طول میکشه! و من فقطباشم چند روزِ دیگه اینجام و بعدش باید برم!»
پریِ جاودان گفت: «فقط چند ساله. ما سالهای بیشماریآسمان اینجا بودیم. چند سالِ دیگه هیچ فرقی برامون نمیکنه.کسی و میتونی راحت در آینده دوباره به اینجا برگردی.»
«ولی مطمئن نیستمسینهٔ بعد از رفتنم بتونمپشتسرم دوباره به اینجا برگردم...»
رئیسِ فرقه گفت: «نگران نباش، قلمروِ سایه در جاهای زیادی وجود داره.میزدم تا وقتی که به گشتوگذار در نُه آسمان ادامه بدی، بالاخره دوباره بهمرد اینجا برمیگردی. به امیدِ اینکه تا اون موقع یه امپراتورِ روح شده باشی.»
پریِ جاودان دوباره از او پرسید: «خب؟نُه مایلی کمکمون کنی؟ در آینده حتماً اینباشم دین رو، و حتی بیشتر، جبران میکنیم.»
دینگ!
[یک مأموریتِ پنهان دریافت شد!]
[مأموریتِ پنهان: جاودانههای تبعیدشده]
[دشواری: ناممکن]
[شرح: کمک به دو روحِ تبعیدشده برای فرار از قلمروِ سایه]
[پاداش: ؟؟؟]