چپتر 982: تودهای از گنجینهها
0وقتی یوان واردِ تزکیهٔ آنلاینسرِ شد، شیائو هوا به اوباز خوشامد گفت: «خوش برگشتی، داداش یوان.»
فنگ یوشیانگ پرسید:انجامِ «بهزودی از پلکانِآرامش آسمان عروج میکنیم؟»
یوان سر تکان داد:اجرای «نه، هنوز نه. فقط موقتیساعت برگشتم تا چند گنجینه بفروشم.»
«با این حال، خیلی طول میکشهمردانِ تا پلکانِ آسمان رو به چالش بکشم.توجهش هنوز کارهایی دارم که باید بهشون برسم.»
مدتی بعد، یوان به رستورانی بامیزش حضورِ موسیقیدانها رسید، جایی که نخستینجوانی بار با نیلوفرِ سفید دیدار کرده بود.
نیلوفرِ سفید ازانجامِ سرِ میزش برای اومیتونیم دست تکان داد: «یوان!»
البته، باز هم مردانِ جوانیوسطِ دورش را گرفته بودند کهانجامِ سعی داشتند توجهش را جلب کنند.
مردانِ جوان با دیدنِ یوان، با تحقیر پوزخنددورش زدند. اما وقتی یوان کمی از هالهاش راجوان بیرون داد، برای نجاتِ جانشان پا به فرار گذاشتند.
یوان به او گفت: «اینجا جای مناسبی برایدست نشون دادنِ گنجینههام نیست، اما دلم میخواد قبلسعی از شروعِ کارمون کمی از اینجا لذت ببرم.»
«مشکلی نیست. من هم توبریم این فکر بودم که قبل ازکرایه کارمون کمی از موسیقی لذت ببریم.»
پس از سفارشِ کمی غذاوسطِ و چای، آن دو در سکوتکجا از اجرای وسطِ رستوران لذت بردند.
حدود یک ساعت بعد،البته نیلوفرِ سفید پرسید: «برایدورش انجامِ کارمون کجا بریم؟»
با آرامش گفت: «میتونیمبود یه هتل همین اطراف کرایهالبته کنیم و همونجا انجامش بدیم.»
«فکرِ خوبیه.»
پس از صرفِ غذا و لذترستوران بردن از سرگرمی، آن دو اتاقیبریم در هتلی همان حوالی کرایه کردند.
یوان تمامِ گنجینههایی را که از خاندانِ گو وگرفته فرقهٔ خون به دست آورده بود بیرون ریخت وتحقیر گفت: «بسیار خب، اینها تمامِ گنجینههایی هستن که میخوام بفروشم.»
چشمهای نیلوفرِ سفید بابود دیدنِ تودهٔ بزرگِ گنجینههایدست روی تخت گرد شد.
گنجینهها آنقدر زیاد بود کهبریم روی میز جا نمیشد، برای همینکرایه آنها را روی تخت ریخته بود.
با صدایی گیجومنگ زمزمهاجرای کرد: «ایـ... این خیلی بیشترساعت از چیزیه که فکر میکردم...»
مقدارِ گنجینههایی که در این لحظه پیشِ چشمانشدورش بود، از تمامِ چیزهایی که خاندان و جناحش ازدیدنِ ابتدای بازی روی هم جمع کرده بودند، بیشتر بود.
نیلوفرِ سفید باورش نمیشد: آخه چطورمیزش اینهمه گنجینه به دست آورده؟ انگارجوانی یه فرقهٔ کامل رو غارت کرده...
یوان پشتِ میز نشستکجا و مشغولِ مطالعهٔ نمادهایهتل آرایه شد: «عجله نکن.»
نیلوفرِ سفید نتوانست جلویاجرای کنجکاویاش را بگیرد وحدود پرسید: «داری چیکار میکنی؟»
«دارم نمادهای آرایه رو مطالعهباز میکنم. خیلی مهمتر و پرکاربردتربودند از چیزی هستن که فکر میکردم.»
پس از لحظهای سکوت، دوباره به حرف آمد: «یوان، این مقدار گنجینهجوانی برای اینکه تنهایی بررسیشون کنم خیلی زیاده. اگه اشکالی نداره، میتونم کمک بیارم؟زدند از قضا مورداعتمادترین محافظِ من، جاسمین، و پدرم هم توی همین شهر هستن.»
البته که این یک تصادف نبود. او آنهاهتل را از قبل آماده نگه داشته بود تافکرِ در صورتِ بروزِ هر اتفاقی واردِ عمل شوند.
یوان باچای بیخیالی گفت:اجرای «حتماً، اشکالی نداره.»
«ممنون! همینبرای الان باهاشونالبته تماس میگیرم!»
نیلوفرِ سفید چندکرده دقیقه خارج شدمیزش و سپس بازگشت.
مدتی بعد، جاسمینانجامِ و بای منگیائوآرامش در هتل حاضر شدند.
بای منگیائو با لبخندیاجرای درخشان به او سلام کرد:ساعت «از دیدنِ دوبارهت خوشحالم، یوان.»
«سلام، آقای بای.دست ببخشید که اینموقعِمردانِ شب مزاحم شدم.»
خندید: «اصلاً مزاحمتی نیست.»
یوان گفت: «گنجینههاانجامِ روی تختن. باآرامش خیالِ راحت نگاه کنید.»
«ا-این...» با اینکه نیلوفرِ سفید از قبلبردند پشتِ تلفن به آنها گفته بود، جاسمین وهتل بای منگیاو از دیدنِ حجمِ گنجینهها جا خوردند.
بای منگیاو در دل نالید:باز فکر میکردم وقتی میگفت یهبودند «کوه» گنجینه داره اغراق میکنه...
نیلوفرِ سفید به آنهابود گفت: «بهتره دست بهدست کار بشیم، مگه نه؟»
به این ترتیب، آن سه نفرآرامش یکییکی مشغولِ بررسیِ گنجینهها شدند وکنیم یوان هم روی نمادهای آرایهاش تمرکز کرد.
یوان به نیلوفرِ سفید و گروهش اعتماد داشت و حواسشانجامِ به آنها نبود، اما موجوداتِ درونِ بدنش تکتکِ حرکاتشان راهمونجا زیرِ نظر داشتند تا مبادا دست از پا خطا کنند.
حدود یک ساعت بعد، بای منگیاو عرق از پیشانی پاک کردسعی و با صدایی مضطرب آه کشید: «بیشترِ این گنجینهها درجهٔ زمینی وهالهاش درجهٔ آسمانیان. راستش رو بخواید، اگه بخوایم همهشون رو بخریم ورشکست میشیم.»
نیلوفرِ سفید آه کشید: «میدونم...»
آن دو پیشتر قصد داشتند تمامِ گنجینههایمیتونیم یوان را بخرند، اما با دیدنِ حجمِ گنجینهها،بدیم بیدرنگ این فکر را از سر بیرون کردند.
لحظهای بعد نیلوفرِ سفید گفت: «بارستوران اینکه از قبل میدونم چی میخوام،بریم محضِ احتیاط یه بارِ دیگه نگاهشون میکنم.»
«منم همینطور.»
به ایندیدار ترتیب، دوباره مشغولِسرِ بررسیِ گنجینهها شدند.
یک ساعت بعد، نیلوفرِکجا سفید پیشِ یوان برگشتهتل و گفت: «ما آمادهایم.»
یوان سر تکانسکوت داد و دست ازبردند مطالعهٔ نمادهای آرایه کشید.
بای منگیاو تمامِ گنجینههایی را که میخواستندجوانی بخرند روی میزِ جلوی او گذاشت وجلب گفت: «ما میخوایم این گنجینهها رو بخریم.»
در مجموع ۵۲ گنجینه بود کهمیزش بیشترشان درجهٔ زمینی بودند و چندتایی همدورش درجهٔ آسمانی در میانشان به چشم میخورد.
یوان بدونِ اینکه حتیکجا گنجینهها را بررسی کند،هتل سر تکان داد: «باشه.»
«برای قیمتگذاری، تا جای ممکن منصفانه عمل میکنیمحدود و سایتِ حراجیِ بازیکنانِ تزکیهٔ آنلاین رو معیارهمین قرار میدیم. اگه مخالفتی دارید، لطفاً بهمون بگید.»
یوان گفت: «مشکلی ندارم.»
«عالیه. این روزها بیشترِ گنجینههای درجهٔ زمینی بین ۱۰ تا ۱۰۰مردانِ میلیون دلار فروش میرن و گنجینههای درجهٔ آسمانی هم بسته بهدیدنِ درجه و کاربردشون بین ۲۰۰ تا ۴۰۰ میلیون دلار قیمت دارن.»
«ما ۴۲ گنجینهٔ درجهٔ زمینیبریم و ۱۰ گنجینهٔ درجهٔ آسمانی برداشتیم.کرایه قیمتگذاریِ تکتکشون رو به خودتون میسپاریم.»
یوان نگاهی به گنجینههااجرای انداخت و گفت: «۲حدود میلیارد برای همهشون چطوره؟»
«ها؟»
با چشمهایدیدار گرد بهبود او خیره شدند.
«خیلی گرونه؟ میتونم کمتر—»
بای منگیاو سریع میانِ حرفش پرید:رستوران «نـ-نه. اصلاً اینطور نیست. در واقعبریم خیلی از چیزی که فکر میکردیم ارزونتره.»
یوان گفت: «تخفیف دادم. این رو بهجوانی حسابِ تشکرِ من بابتِ این چند روز بذارید.کنند اگه میخواید، میتونید چند گنجینهٔ دیگه هم بردارید.»
نیلوفرِ سفید باکرده تردید پرسید: «مطمئنید؟ مابرای نمیخوایم ازتون سوءاستفاده کنیم...»
یوان باساعت لبخندی سر تکانبریم داد: «مشکلی نیست.»
هرچه بود، این گنجینهها دیگر به کارش نمیآمدندحدود و میخواست آنها را زیرِ دِینِ خودش ببرد تااطراف اگر روزی به کمکشان نیاز پیدا کرد، جبران کنند.