چپتر 446: تعقیبکننده
0میشیو پس از کمک به یوانخاصی در استفاده از کنسول، به اتاقِتزکیهتون خودش برگشت و به تزکیه ادامه داد.
با وجود اینکه پیشتر اهمیتی به تزکیه نمیداد،اثرهای دلیلی یافته بود که برای ادامهٔ این راهگنجینههایی به او انگیزه میداد؛ و آن یوان بود.
با اینکه پایهٔ تزکیهٔ یوان بسیار بالاتر از او بود، نمیتوانستبرگشتی بدنش را حرکت دهد و در برابرِ خیلی چیزها آسیبپذیر بود. اگربازی دنیا همچنان خطرناکتر میشد، محافظت از او تماماً بر دوشِ میشیو میافتاد.
در همین حال، لحظهای که یوان درونِ تزکیهٔمنابعی آنلاین ظاهر شد، پیش از آنکه حتی بتواندچهجور چیزی بگوید، شیائو هوا از گردنبندش بیرون آمد.
شیائو هوا بهچهجور او گفت: «خوشخاصی برگشتی، داداش یوان.»
یوان با لبخندی بر لب گفت: «سلام، شیائواثرهای هوا. دلت برام تنگ شده بود؟» احساس میکرد ازاثرِ آخرین باری که بازی کرده، یک عمر گذشته است.
شیائو هواچیزی با شنیدنِ حرفهایشهوا سر تکان داد.
صدای فنگ یوشیانگ طنین انداخت:گنجینه «دلِ من هم برای شماخاص تنگ شده بود، اربابِ جوان.»
لان یینگیینگباشن هم گفت:گنجینههایی «من هم همینطور.»
یوان لحظهای بعد گفت: «متأسفانه هنوزبیشتر کارم تموم نشده، برای همین زیاددرجهٔ اینجا نمیمونم. ازتون یه درخواستی دارم.»
شیائو هواچیزی پرسید: «چی لازمهوا داری، داداش یوان؟»
یوان گفت: «به گنجینه نیازگنجینه دارم... بیشتر منابعی با اثرهای خاص،باید و باید حداقل درجهٔ زمینی باشن.»
فنگ یوشیانگ بیرون آمد و پرسید: «منابعی بالاتر از درجهٔ زمینی؟ چهجور گنجینههایی؟بالا اثرِ خاصی مدنظرتونه؟ مثل افزایشِ قدرت روح یا چیزی که پایهٔ تزکیهتون رو بالاکارِ ببره؟ چند تا میخواین؟ و چرا یهو به منابع نیاز پیدا کردین، اربابِ جوان؟»
«بذار ببینم... میخوام اون منبع کارِ خاصی بکنه... چیزی مثل شبنم شفاف بینقص. به چیزی که پایهٔ تزکیهمخاصی رو بالا ببره نیازی ندارم، و از هر کیفیت، از درجهٔ زمینی تا درجهٔ آسمانی، فقط یه گنجینهمیخوام میخوام. دلم میخواست منابعِ درجهٔ ایزدی رو هم بخوام، اما اونا خیلی کمیابن و پولِ کافی براشون ندارم.»
یوان به آنها گفت:شیائو «اینکه چرا بهشون نیازآمد دارم... خب، برای یه آزمایشه.»
فنگ یوشیانگ گفت: «چیزی مثل شبنم شفاف بینقص؟ این کارخاص آسونی نیست، اربابِ جوان. شبنم شفاف بینقص گنجینهٔ بینهایت کمیابیه کهمثل فقط توی آسمانهای بالایی پیدا میشه، اما میبینم چیکار میتونم بکنم.»
سپس یوان سنگهای روح را کهخاصی شی میلی به او داده بودتزکیهتون بیرون آورد و به او داد.
«از اینا برای خریدِ منابعنیاز استفاده کن. اگه کافی نبود، فقطحداقل هر چی که باهاش میتونی بخر.»
فنگ یوشیانگ به پولها نگاه کرد و میخواست بگوید نیازیخوش نیست پولی بپردازد، اما چون اخلاقش را میشناخت، آنها رامیکرد گرفت و گفت: «کی به این منابع نیاز دارین، اربابِ جوان؟»
«محدودیتِ زمانی ندارم،لازم پس میتونی سرِنیاز فرصت انجامش بدی.»
فنگ یوشیانگ سر تکان داد:اثرِ «فهمیدم. میرم یه دوری میزنم وروح از چند تا از دوستام میپرسم.»
«شیائو هوا هم میگرده.»
لان یینگیینگ آهی کشید: «منم خیلی دوست داشتم کمک کنم،خوش اما اونقدر این دنیا رو نمیشناسم که بتونم کاری کنممیکرد و دربارهٔ اینجور چیزا هم دانشِ زیادی ندارم. ببخشید که بیفایدهام...»
یوان به اولازم گفت: «نگران نباش،نیاز یینگیینگ. بیفایده هم نیستی.»
فنگ یوشیانگ لبخند زد: «این کار رومدنظرتونه به کاردانها بسپار. تو پیشِ اربابِ جوان بمونچند تا اگه وقتی نیستیم اتفاقی افتاد، مراقبش باشی.»
مدتی بعد، فنگ یوشیانگ و شیائوبیشتر هوا پناهگاهِ تزکیهگران را ترک کردنددرجهٔ تا برای یوان دنبالِ گنجینه بگردند.
وقتی تنها شد،بگوید یوان آماده شدگردنبندش تا خارج شود.
اما درست وقتی که میخواست خارج شود،بیشتر یکی از درهای آنجا باز شد و بانویباشن جوانِ زیبایی با موهای طلاییِ ابریشمین بیرون آمد.
این همان دخترِ تندخویی بود کهخاصی سرِ یوان بهخاطرِ دیدزدنش داد کشیدهتزکیهتون بود—همان دخترِ مرموز از چهار خاندانِ باستانی.
ظاهراً تمامِ این مدت بدونِ اینکه پناهگاهِ تزکیهگران را ترک کند،حداقل مشغولِ تزکیه بود. البته اگر کسی به آن فکر میکرد چندانقدرت هم جای تعجب نداشت، چرا که دورههای تزکیه معمولاً هفتهها طول میکشند.
وقتی این بانوی جوان یوان را دید که آنجا ایستاده، فوراً اخمداداش کرد و با حالتی تهاجمی به او نزدیک شد: «هی! نگو که تمامِعمر این مدت همینجا ایستاده بودی؟! داری تعقیبم میکنی یا چی؟! تو کی هستی؟!»
چشمهای یوانپرسید از ناباوریداری گرد شد: «چی؟»
گفت: «من تازه رسیدم اینجا...»
«چرت نگو! از دو هفتهنیاز پیش که دیدمت تقریباً از جاتحداقل تکون نخوردی! تو قطعاً یه مزاحمی!»
وقتی دخترِ تندخو به مقابلشهوا رسید، دستهایش را بالا برد وبرگشتی آماده شد تا توی گوشش بزند.
یوان با دیدنِلازم این صحنه، دستشنیاز را بالا آورد.
ویژژژ!
دخترِ تندخو دستش را بهسمتِنیاز صورتِ یوان تاب داد، اماباید یوان بهراحتی آن را گرفت.
یوان با اخم به او گفت: «چطور میتونیآمد اینقدر راحت بقیه رو بزنی؟ من که حتیبرام کارِ اشتباهی نکردم! باید دست از این پیشداوریها برداری!»
با اینپرسید حال، درداری دل فریاد زد:
عجب دخترِ قویایه! منگنجینههایی یه استادِ بزرگِ روحم، ولیافزایشِ دارم بهسختی جلوش رو میگیرم!
در همین حال، دخترِ تندخو نیز از اینکه یوان توانسته بود ضربهاشدرجهٔ را متوقف کند جا خورد، چرا که از وقتی خانوادهاش را برایتزکیهتون سفر ترک کرده بود، این نخستین باری بود که کسی ضربهاش را میگرفت.
معمولاً با یک ضربهشیائو و بدونِ هیچ دردسری،آمد آنها را به پرواز درمیآورد.
دختر ناگهانپرسید سرش داد زد:گنجینه «ولم کن، منحرف!»
«فقط به شرطی کهگنجینههایی قول بدی اگه ولتمثل کردم سعی نکنی منو بزنی—»
پیش از آنکه یوان حتی بتواند جملهاش را تمامخاص کند، دختر ناگهان پرید و بدنش را با ظرافتخاصی چرخاند و سپس پاهایش را بهسمتِ سینهٔ او پرتاب کرد.
بوووم!
یوان پس از دریافتِ لگدی مستقیم به سینهاش، بهسمتِ دیوار پرتابباید شد و برخوردش باعث شد کلِ ساختمان کمی بلرزد و مزاحمِافزایشِ تمامِ کسانی شود که در آن لحظه داخل مشغولِ تزکیه بودند.
لان یینگیینگ با دیدنِ این صحنه، حتی فراموشمثل کرد او را «سرورم» خطاب کند و درمیخواین کنارش ظاهر شد و فریاد زد: «حالت خوبه، یوان؟!»
یوان به او گفت: «آسیبی ندیدم.بیشتر حملههای فیزیکی روم اثری ندارن، مگهدرجهٔ اینکه کارِ یه شاهِ روح باشن.»
در همین حال، دخترِ تندخو که تازه یوان را با لگدی قدرتمند به پروازسلام درآورده بود، روی زمین زانو زد و در حالی که پاهای کوچکش را پسشنیدنِ از آن لگد چسبیده بود، احساس کرد انگار به یک توپِ فلزی لگد زده است.
در دل فریادلازم زد و ازنیاز کارش پشیمان شد:
آخه بدنِ اینچهجور پسر از چیخاصی ساخته شده؟! فلز؟!