چپتر 5: مجازاتِ مرگ
0«صبح بخیر، داداش.»
«صبح بخیر.»
کاسهٔ سوپ را رویواکنش میزِ تنظیمشوندهٔ تخت گذاشتمیزنن و گفت: «صبحانه آوردهام.»
یوان در همان حال که مثلِداد بیمارانِ بیمارستان لقمه در دهانش میگذاشتند، پرسید:انپیسیِ «یو رو، میتونم یه خواهشی ازت بکنم؟»
«چیه؟»
«دلم میخواد امشب چند تا قصهٔحالا پریان بشنوم.» حرفش یو رو رانامناسب که انتظارِ چنین درخواستی نداشت، ماتومبهوت کرد.
یو رو با لحنی نگران پرسید:میدن «چرا قصهٔ پریان؟» میترسید بیماری سرانجامبازیکنِ عقلِ برادرش را زایل کرده باشد.
یوان توضیح داد: «توی بازی یه دوست پیدابازی کردم که از قضا یه انپیسیِ کمسنه. بهشقول قول دادم که قصههای پریانِ بیشتری براش تعریف کنم.»
یو رو آهی کشید و با خود فکرحالا کرد که برادرش چقدر دارد حماقت میکند: «داریشدن برای انپیسیها قصه میگی؟ داداش... واقعاً داری چیکار میکنی؟»
«اینکه انپیسی هستن نباید گولت بزنه و فکر کنی ارزشِ وقت گذاشتننامناسب ندارن. اونا مثلِ بازیکنهای واقعی حرکت میکنن، فکر میکنن، واکنش نشون میدنبالا و حرف میزنن. تا ازشون نپرسی، نمیفهمی بازیکنِ واقعی هستن یا نه.»
«آره، آره.حرکت فقط کارِ عجیبینشون باهاش نکن، باشه؟»
یوان پرسید: «عـ...کرده عجیب؟ آخه چراداد باید کارِ عجیبی بکنم؟»
«نشنیدی؟ تا حالا کلی منحرف بهخاطرِ دست زدنِحالا نامناسب به انپیسیها کشته شدن. تا جایی کهشدن شنیدم، مجازاتِ مرگ توی این بازی بهشدت سنگینه.»
یوان از روی غافلگیری ابروهایش را بالا داد:منحرف «منحرفها به انپیسیها دست میزنن؟ مگه میشه تویشنیدم این بازی همچین کاری کرد؟» عجب بازیِ ژرفی!
«آها! داری به یه کارِ منحرفانه فکرحرف میکنی، مگه نه؟! حتی فکرشم نکن، داداش!فقط من بهعنوانِ خواهرت این کار رو قدغن میکنم!»
لبخندی زد: «این فقطباشد در صورتی جواب میده کهدوست تو خواهرِ بزرگتر باشی، نه؟»
«پس... پسنکن دیگه ازتعجیب مراقبت نمیکنم! همف!»
آهی کشید و ادامه داد: «آییی... فکر میکنی برادرت از اون منحرفهاست که دوست دارهجایی به انپیسیها دست بزنه؟ برخلافِ بعضیها، من اخلاقیات حالیمه. بگذریم، این مجازاتِ مرگ چیه وعجب اگه بمیری چه اتفاقی میافته؟» او بیشتر از منحرفهای درونِ بازی، به این موضوع علاقه داشت.
«بهگفتهٔ کسایی که مردن، بعضیها بعد از مرگ دیگه نمیتونننپرسی تزکیه کنن، در حالی که بعضیها حتی پایهٔ تزکیهشون روعجیب کاملاً از دست دادن و مجبور شدن از صفر شروع کنن.»
یوان به فکر فرو رفت: «پسداد عملاً باید از اول شروع کنی...قضا این واقعاً برای یه بازی خیلی سنگینه.»
«تازه، یه عده سعی کردن کنسولهای جدید بخرنحالا تا از نو شروع کنن، ولی حدس بزنشدن چی شد؟ بازم با همون شخصیت واردِ بازی میشن!»
«پس تحتِ هر شرایطی فقط به یه شخصیت محدودیم؟» یوان نمیتوانستزدنِ انگیزهٔ سازندگانِ بازی را از خلقِ چنین سیستمی درک کند؛ تقریباًغافلگیری انگار میخواستند انسانها در دنیایی دیگر با واقعیترین حالتِ ممکن زندگی کنند.
یو رو پیش از رفتن گفت: «آه،حرف داداش، وقتشه برم مدرسه. توی راهِ برگشتفقط به خونه چند تا قصهٔ پریان میگیرم.»
«ممنون.»
—
یوان بهدنبالِ هیکلی کوچک به اطراف نگاهکلی کرد، اما هیچ اثری از شیائو هواشدن نبود: «اینجا نیست... فکر کنم رفته خونه.»
تصمیم گرفت بنشیند و در انتظارِ او تزکیه کند. ثانیهها به دقیقه، وآره دقیقهها به ساعت تبدیل شدند. یوان تا رسیدنِ شب همچون مجسمهای سنگی همانجامنحرف نشست و تزکیه کرد، بیآنکه متوجه شود زمان به این سرعت گذشته است.
۱۰٬۰۰۰/۱۰٬۰۰۰
«برای شکستنِ مرز چیِ کافی جذب شد.»
«پایهٔ تزکیه به شاگرد روح سطح دوم رسید.»
«تمامِ آمار +۱۵۰.»
۱۰٬۰۰۵/۲۰٬۰۰۰
۲۰٬۰۰۰/۲۰٬۰۰۰
«برای شکستنِ مرز چیِ کافی جذب شد.»
«پایهٔ تزکیه به شاگرد روح سطح سوم رسید.»
«تمامِ آمار +۲۰۰.»
۲۰٬۰۰۵/۴۰٬۰۰۰
۴۰٬۰۰۰/۴۰٬۰۰۰
«برای شکستنِ مرز چیِ کافی جذب شد.»
«پایهٔ تزکیه به شاگرد روح سطح چهارم رسید.»
«تمامِ آمار +۲۵۰.»
۸۰٬۰۰۰/۸۰٬۰۰۰
«برای شکستنِ مرز چیِ کافی جذب شد.»
«پایهٔ تزکیه به شاگرد روح سطح پنجم رسید.»
«تمامِ آمار +۳۰۰.»
۱۴۸٬۵۵۰/۱۶۰٬۰۰۰
یوان تا زمانِ شام از تزکیه دست نکشید. پیش از خارج شدن،قضا لحظهای به آسمانِ شب خیره ماند و گفت: «امروز نتونستیم بازی کنیمآهی ولی عیبی نداره. حداقل برای دفعهٔ بعد که همو میبینیم داستان آماده دارم.»
—
پس از غذا دادن به یوان و تمیز کردنِ او، یو رو خواندنِ داستانهای پریانجایی را برایش آغاز کرد، درست مثل مادری که پیش از خواب برای فرزندش قصه میگوید.عجب اما صدایش هنوز خامتر از آن بود که شبیهِ یک مادرِ واقعی به نظر برسد.
با لحنیحرکت شیطنتآمیز پرسید:واکنش «قصهگوییم چطور بود؟»
«افتضاح بود...»
«چی—خیلی خب!نکن دفعهٔ بعدعجیب خودت میتونی بخونیش!»
یوان با عجله حرفش را اصلاح کرد: «آه!منحرف ببخشید، یو رو. فقط داشتم شوخی میکردم. صدات اونقدرمجازاتِ بهشتی بود که فکر کردم یه پریِ واقعی هستی!»
یو رو سرخ شد و کمی بعدحرف گفت: «میدونی، بلند خوندنِ این داستانهای بچگانهفقط خجالتآور بود. این طلبت رو یادم میمونه!»
«آره آره، حتی جونم رو همداد برات میدم، پس چند تا داستانِقضا پریانِ دیگه هم برام پیدا کن، باشه؟»
«...»
وقتی جوابیعجیب نگرفت، صدایشباید زد: «یو رو؟»
یو رو با چهرهای جدی ومیدن صدایی که کمی غمگین بود، گفت: «داداش،آره لطفاً دیگه هیچوقت از این حرفها نزن.»
یوان بیدرنگ فهمیدکرده که گند زده است.توی بلافاصله عذرخواهی کرد: «ببخشید...»
یو رو از کنارش رفت تا چراغنشنیدی را خاموش کند: «همین که میفهمی کافیه...نامناسب داداش، داره دیر میشه، دیگه باید بخوابی.»
«اوهوم. شببخیر.»
«شببخیر، داداش.»
—
داخلِ اتاقش، یو رو پیشآخه از خواب مثلِ همیشه مدتیمنحرف با گوشیاش در اینترنت چرخید.
«این بازیکن یوان خیلی مرموز و گیجکنندهست. تنها تو دو روزی کهنامناسب از عرضهٔ بازی میگذره، تونست اولین بازیکنی بشه که یه مهارتِ رتبهٔبالا ایزدی به دست میاره و یه مأموریتِ پنهان رو تموم میکنه. اصلاً آدمه؟»
با وجود اینکه بهخاطرِ مدرسه و یوان نمیتوانست بازی کند، همچنان جدیدترین اطلاعاتِ بازی راکارِ دنبال میکرد تا وقتی زمانِ بازی کردنش رسید، زیاد احساسِ سردرگمی نکند. با یادآوریِ ایننامناسب فکر لبخندِ تلخی زد: «در همین حال، داداشم داره با یه انپیسیِ جوون وقت میگذرونه...»
«وای، جایزهش همین الان به پنج میلیون رسیده!» چشمانشدوست از تلاش و پولی که دیگران حاضر بودند فقطقصههای برای پیدا کردنِ این یک بازیکن خرج کنند، گرد شد.
گوشی را خاموش کرد و چشمانش را بست: «اینهمهکلی شهرت... چقدر رشکبرانگیزه...» پیش از آنکه آرام به خوابشنیدم برود، آهی کشید: «داداش هم... یه زمانی زیرِ نورافکنها میدرخشید...»