چپتر 139: بیشتر از حد انتظار طول میکشد
0بزرگِ فرقهای که در آلاچیقِ کوچک نشسته بود، با چهرهایتأسف غافلگیر و صدایی کمی هیجانزده پرسید: «شـ-شاگرد مین! امروز میخوایاما برجِ جهشِ ماهی از دروازهٔ اژدها رو به چالش بکشی؟»
مین لی سر تکان داد،داری نشانِ هویتِ شاگردیاش را بهاین دستش داد و گفت: «بله.»
بزرگِ فرقه گفت: «بسیارپیش خب! اسمت رو ثبتشده کردم، شاگرد مین! موفق باشی!»
پس از رفتنِ مین لی از آلاچیق،ماند یوان نزدیک رفت و به بزرگِ فرقه گفت:این «من هم میخوام برج رو به چالش بکشم.»
بزرگِ فرقه با لحنی بیتفاوت گفت: «بذار نشانِدستِ هویتت رو ببینم.» همانطور که انتظار میرفت، برخوردشخیلی با یوان کاملاً با مین لی فرق داشت.
یوان نشانِ هویتِ برنزیاشحرفی را به دستِ بزرگِانرژیاش فرقه داد و گفت: «بفرمایید.»
بزرگِ فرقه با تأسف سر تکان داد و گفت:دقیقه «فقط دو روزه که شاگردِ فرقه شدی؟ و میخواییونگ برج رو به چالش بکشی؟ حتماً خیلی به خودت غرهای...»
یوان با چهرهای ماتومبهوتگرفت گفت: «ها؟ اما شاگردنگاه مین هم که مثلِ منه...»
«مثلِ تو؟! وقاحت داره! چطور جرئت میکنیبرنزیاش خودت رو با نابغهای از هفت خاندانِشدی میراثدار مقایسه کنی؟! فکر کردی کی هستی؟!»
یوان زبانش بند آمد.حرفی چرا داشت سرزنش میشد؟انرژیاش مگر حرفِ اشتباهی زده بود؟
سپس بزرگِ فرقه بهسرعت نامش رادیگر ثبت کرد و نشانِ هویت رانورِ با بیاحترامی به سمتش پرت کرد.
«...»
یوان نشانِ هویت راکاملاً گرفت و با اخمدستِ به بزرگِ فرقه خیره ماند.
بزرگِ فرقه هم اخمحرفی کرد و گفت: «بهانرژیاش چی نگاه میکنی؟ حرفی داری؟»
یوان که تصمیم گرفته بود انرژیاش را پای این بزرگِ فرقه هدرنورِ ندهد، گفت: «نه...» سپس چرخید و دور شد. گذشته از این، همینفوقالعادهایه چند وقت پیش با یک بزرگِ فرقهٔ دیگر هم بحثش شده بود.
چند دقیقه پس از بازگشتاخم به برج، یوان متوجهِ نورِ قرمزیتصمیم شد که از طبقهٔ ۵۲ میتابید.
«ای وای!میرفت مینگ یونگکاملاً شکست خورد!»
«۵۲ طبقه بازم دستاوردِ فوقالعادهایه، چون تونسته خودش رو بهاین جمعِ ۲۰۰ نفرِ برترِ ردهبندیِ برج برسونه. چند سالِ دیگه بهشدیگر زمان بدید، قطعاً به طبقهٔ ۷۵ میرسه و شاگردِ هسته میشه!»
چند دقیقه بعد، ورودیِ برج باز شد و مردِدقیقه جوانِ خوشقیافهای با ظاهری آشفته و خونآلود بیرون آمد؛یونگ انگار گروهی از راهزنان کتکش زده و غارتش کرده بودند.
با دیدنِ این صحنه، مین لی پیش ازنگاه رفتن به سمتِ برج، رو به یوان کردهدر و گفت: «این بار به تو نمیبازم، شاگرد یوان!»
سپس مین لی شمشیرِکاملاً درجهٔ آسمانیاش را بیروندستِ آورد و واردِ برج شد.
«نگاه کنید! نفرِ بعدیحرفی که میخواد برج روانرژیاش به چالش بکشه پری مینه!»
شاگردانِ حاضر با نگاهی تحسینآمیز ورودش به برج رادقیقه تماشا کردند و حتی مینگ یونگ با وجودِ جراحتشیونگ به او تعظیم کرد و گفت: «موفق باشی، پری مین.»
«فکر میکنیدسمتش پری مین بهاخم چه طبقهای میرسه؟»
«قطعاً بالای ۶۰ طبقه!»
«من حاضرم شرطنگاه ببندم که از ۷۵گرفته طبقه هم رد میشه!»
در همین حال، یوان بهفرقهٔ شمشیرِ درجهٔ آسمانی در دستانِبازگشت مین لی خیره شده بود.
یوان با صدایی آهسته از شیائو هوا پرسید: «شیائو هوا، مگه قبلاً بهم نگفتی که آدمهدر باید سطحِ تزکیهٔ کافی داشته باشه تا بتونه یه گنجینهٔ قدرتمند رو به دست بگیره، وگرنهنورِ بدنش منفجر میشه؟ پس چطور اون با اینکه شاگردِ روحه، میتونه یه گنجینهٔ درجهٔ آسمانی دستش بگیره؟»
شیائو هوا برایش توضیح داد: «در بیشترِ موارد، تزکیهگران فقط میتونن گنجینههای همسطحِ خودشون رو به دست بگیرن. اما مثلِ بیشترِ چیزهای دنیا، مواردِ خاصیچطور هم هست که افراد میتونن گنجینههایی خیلی قویتر از خودشون رو کنترل کنن. مثلاً، اون دختر ممکنه تبارِ قدرتمندی داشته باشه که بهش اجازه میدهکرد همچین کاری بکنه، یا شاید دلیلش یه فنِ تزکیهٔ اسطورهای باشه که خانوادهشون دارن، چون اینجور فنون توی آسمانهای بالایی خیلی رایجه، مخصوصاً برای خانوادههای قدرتمند.»
فنگ یوشیانگ هم نظرش را گفت: «اربابِ جوان، ممکنه خودِ سلاح هم باشه که به اون بانوی جوان اجازه میده بادیگر وجودِ پایهٔ تزکیهٔ پایینش، اون رو به دست بگیره. بعد از دیدنِ قدرتش توی مبارزهٔ دیروز، با اطمینان میتونم بگم کهخودش اون تمامِ توانِ درجهٔ آسمانی نبود. من توی عمرم گنجینههای روحیِ زیادی دیدم و گنجینههای روحیِ منحصربهفردی هستن که همچین قابلیتی دارن.»
و ادامه داد: «اما صرفنظر از اینکه چطور میتونه کنترلش کنه،متوجهِ اون بانوی جوان تا زمانی که پایهٔ تزکیهٔ خودش رو بالابازم نبره، نمیتونه تمامِ قدرتِ اون گنجینهٔ روحی رو به نمایش بذاره.»
یوان سر تکانپرت داد: «که اینطور...خیره ممنون بابتِ توضیح.»
بهمحضِ اینکه مین لی واردِ برجِ جهشِ ماهیدستِ از دروازهٔ اژدها شد، در پشتِ سرش بستهخیلی شد و طبقهٔ اول با نوری خاکستریرنگ روشن شد.
تنها یک دقیقه بعد، نورِ خاکستریِ طبقهٔگرفته اول طلایی شد که نشان میداد میندور لی طبقهٔ اول را پشتِ سر گذاشته است.
«وای! از پری مینپیش همین انتظار میرفت! همین الاندقیقه طبقهٔ اول رو رد کرد!»
«چقدر عجیب سریعه! بیشترِ شاگردها بهطورِخیره میانگین تقریباً ۵ دقیقه طول میکشهگرفته تا طبقهٔ اول رو تموم کنن!»
یک دقیقهٔ دیگر گذشت، نورِ طلاییداشت روی طبقهٔ دوم ظاهر شد وروزه مین لی به طبقهٔ سوم رفت.
پس از ده دقیقه حضور در برج، مینانرژیاش لی در مجموع ۹ طبقه بالا رفت وهمین شاگردانی را که بیرون تماشا میکردند، در بهت فروبرد.
افزون بر این، وقتی بقیه فهمیدند اوبحثش واردِ برج شده است، شاگردانِ بیشتری برایطبقهٔ تماشای نمایشِ مین لی آنجا جمع شدند.
در طبقهٔ دهم، کمی بیشتر از پنج دقیقه طولحرفی کشید تا مین لی آن طبقه را پشتِ سر بگذارد،دور زیرا آنجا باید بهجای یکی، با دو جانورِ جادویی میجنگید.
از آنجا که درجهٔ سختی در هر طبقه، و بهویژه هر ده طبقه، افزایش مییافت،حتماً مین لی برای عبور از هر طبقه هنگامِ بالا رفتن رفتهرفته به زمانِ بیشتری نیازخاندانِ پیدا میکرد و تا زمانی که به طبقهٔ ۱۹ رسید، بیش از ۲۰ دقیقه گذشته بود.
شکست دادنِ طبقهٔنگاه ۲۰ نیز تقریباً ۱۰گرفته دقیقه برایش زمان برد.
نیم ساعت بعد، مین لی بهدیگر طبقهٔ ۲۹ رسید و عبور ازنورِ طبقهٔ ۳۰ برایش ۱۵ دقیقه طول کشید.
یوان وقتی فهمید بالا رفتن از این برج چقدر زمان میبرد، پیشِ خودشانرژیاش فکر کرد: این... این خیلی بیشتر از چیزی که انتظار داشتم طول میکشه...دیگر فکر کنم تا وقتی اون داخله، برم یه چیزی برای خوردن پیدا کنم.
با این فکر، یوان آنجا را ترک کرددستِ تا دنبالِ غذا بگردد، زیرا از اینکه فقطخیلی یک جا بایستد و هیچ کاری نکند خوشش نمیآمد.