چپتر 33: هیولاکش
0پس از برآورده کردنِ شرایط برای یادگیریِباشی هالهٔ شمشیر، یوان و شیائو هوا چنددنیا ساعتِ دیگر به شکارِ هیولاها ادامه دادند.
یوان آهی کشید: «الان پنج ساعته کهراهنما دارم بیوقفه با شمشیر تمرین میکنم، اما انگارمطمئن هنوز نمیتونم این هالهٔ شمشیر رو یاد بگیرم...»
شیائو هوا به او گفت: «اگه داداش یوان واقعاً تو این مدتِ کوتاههستند هالهٔ شمشیر رو یاد میگرفت، بیشتر جای تعجب داشت. حتی برترین نوابغِ آسمانهایمدتی بالایی هم باید سالها تمرین کنن تا بتونن هالهٔ شمشیر رو یاد بگیرن.»
«نیازی نیست بیحوصله باشی، داداش یوان. تو بدونِ شک نابغهای هستینمیتوانست که با استعدادِ ذاتیِ بالایی برای شمشیرزنی به دنیا اومده. اگه بهاندازهٔاوه کافی تمرین کنی، دیر یا زود حتماً هالهٔ شمشیر رو یاد میگیری.»
یوان سر تکانبگیرن داد و آنها بهباشی شکارِ هیولاهای بیشتری برگشتند.
پس از کشتنِرایجی چند هیولا، اعلانینبودِ جلوی یوان ظاهر شد.
«تبریک، در مجموع ۱٬۰۰۰ هیولا کشته شد.»
«لقب به دست آمد: هیولاکشِ تازهکار.»
«بهدلیلِ لقبِ 'هیولاکشِ تازهکار'، تمامِ آسیبِ واردشده به هیولاها ٪۱۰ افزایش مییابد. با افزایشِ آسیب، هیولاها دردِ بیشتری از حملات احساس خواهند کرد.»
این دومین لقبمهرایجی و حتی اثرِنبودِ خیلی مفیدی هم داره.
یوان با خود فکر کرد که آیا لقبها در تزکیهٔ آنلاین چیزِرایجی رایجی هستند یا نه. البته بهدلیلِ نبودِ راهنما برای این بازی، بدونِمطمئن صحبت با دیگران یا جستوجو در اینترنت نمیتوانست از این موضوع مطمئن شود.
مدتی بعد، شیائو هوا ناگهانراهنما از حرکت ایستاد و گفت:اینترنت «داداش یوان، یه نفر جلومونه.»
یوان پرسید:بتونن «اوه؟ دارهنیازی چیکار میکنه؟»
«انگار با قیافهایرایجی پریشون داره جلوی ورودیِراهنما این غار قدم میزنه.»
با شنیدنِ حرفهایمفیدی شیائو هوا، یوانفکر در فکر فرو رفت:
انپیسیه یا بازیکن؟
گفت: «بیا بریم اوضاع رو ببینیم.بیحوصله اگه واقعاً اینقدر نگرانه، شاید کاریذاتیِ از دستمون بربیاد که کمکش کنیم.»
شیائو هوا سر تکانهستند داد و آنها بهسمتِبازی ورودیِ غار راه افتادند.
چند دقیقه بعد، مردی میانسال بافکر چهرهای رنگپریده در دیدرسشان قرار گرفت وهستند همان لحظه مردِ میانسال هم متوجهشان شد.
مردِ میانسال با چشمانی اشکبار و چهرهای مستأصل بهسرعتجستوجو به آنها نزدیک شد: «آه! انگار التماسم بالاخره بهحرکت گوشِ آسمان رسید! لطفاً، تزکیهگرانِ محترم، به کمکتون نیاز دارم!»
یوان ازبتونن او پرسید:نیازی «موضوع چیه؟»
مردِ میانسال حتی روی زانو افتاد و برای یوان به خاک افتاد:اینترنت «دخترم... یه هیولای ترسناک گرفتش و بردش داخلِ غار! لطفاً، میتونید کمک کنیداوه و برش گردونید؟! در عوضِ کمکتون هر کاری میکنم! لطفاً، ای ناجیانِ من!»
«مأموریتی دریافت شد.»
«مأموریت: التماسِ مردِ ناشناس»
«مکان: غارِ خاموشِ عنکبوتِ اهریمنی»
«درجهٔ سختی: متوسط»
«شرحِ مأموریت: با نجاتِ دخترش از دستِ عنکبوتِ اهریمنی، به مرد کمک کنید.»
یه مأموریت؟
یوان فوراً کنجکاو شد، چراکهراهنما این نخستین باری بود کهاینترنت با یک مأموریتِ عادی روبهرو میشد.
تصمیم گرفت اولبگیرن از او بپرسد: «شیائوباشی هوا، عنکبوتِ اهریمنی چیه؟»
شیائو هوا به او گفت: «عنکبوتهای اهریمنی هیولاهای باهوشصحبت و فریبکاریان که بیشتر توی غارهایی مثل این زندگیبعد میکنن و سطحشون هم معمولاً در حدِ جنگجوی روحه.»
«فکر میکنی با سطحِداره فعلیم میتونم یه عنکبوتِلقبها اهریمنی رو شکست بدم؟»
شیائو هوا سر تکان داد: «تابازی وقتی تزکیهش زیرِ لایهٔ ۳ باشه،موضوع نباید برای داداش یوان مشکلی پیش بیاد.»
یوان با شنیدنِ حرفهای او نفسِ راحتیباشی کشید. به مردِ میانسال نگاه کرد ودنیا گفت: «باشه، کمکت میکنیم دخترت رو نجات بدی.»
«مأموریتِ 'درخواستِ مردِ ناشناس' پذیرفته شد.»
«اوه! ممنون!هستند خیلی ممنون،نبودِ جنگجوی شجاع!»
یوان پیش از اینکه بهسمتِ غاربیحوصله برود، به او گفت: «بعد از اینکهشمشیرزنی با دخترت برگشتم میتونی ازم تشکر کنی.»
«در حالِ ورود به 'غارِ خاموشِ عنکبوتِ اهریمنی'.»
«سطحِ پیشنهادی: جنگجوی روحِ لایهٔ ۳ و بالاتر.»
یوان گفت: «بیا بریم، شیائواثرِ هوا.» شیائو هوا با برقیفکر مرموز در نگاهش، سر تکان داد.
کمی بعد، وقتی یوان و شیائوتزکیهٔ هوا واردِ غار شدند، مردِ میانسال کهراهنما بیرون ایستاده بود در دل فریاد کشید:
بالاخره! بالاخره آزاد شدم!
یوان که فهمیده بود با وجودِ ظاهرِ تاریکِبازی غار از بیرون، میتواند داخل را بهوضوح ببیند،شود گفت: «اینجا اونقدرها هم که انتظار داشتم تاریک نیست.»
شیائو هوا گفت: «دلیلش اینهاثرِ که بعد از تزکیهگر شدن،فکر تمامِ حواسِ داداش یوان قویتر شده.»
سپس ادامه داد:فکر «راستی، داداش یوانتزکیهٔ باید مراقب باشه.»
«ها؟ مگه ازباشی همین الان میتونی عنکبوتِاستعدادِ اهریمنی رو حس کنی؟»
اما شیائو هوا سرهستند تکان داد و گفت: «اونصحبت مردِ بیرون... بهمون دروغ گفت.»
با شنیدنِ این حرفها چشمهای یوان گردمفیدی شد و پرسید: «مـ... منظورت چیه؟ چراآنلاین باید بهمون دروغ بگه؟ اصلاً از کجا فهمیدی؟»
«چون شیائو هوا همین الان با حسِ روحیِ خودش کلِهستند این غار رو گشته و نتونسته 'دخترِ' اون مرد روموضوع این تو حس کنه. ولی یه عنکبوتِ اهریمنی اینجا هست.»
یوان که هنوز کمی شک داشت، پرسید: «ولی ناامیدیِشمشیرزنی توی چشمهاش خیلی واقعی به نظر میرسید، اشکهاش هم همینطور...تکان اگه عنکبوتِ اهریمنی تا الان دخترش رو خورده باشه چی؟»
«ممکن نیست، چون شیائو هوا میتونست خونش رو حس کنه. شاید اون مردِ بیرون داره برای عنکبوتِمدتی اهریمنی کار میکنه و آدمها رو براش میکشونه اینجا. هر چی باشه، عنکبوتهای اهریمنی موجوداتِ خیلی مکارشنیدنِ و باهوشیان. اصلاً عجیب نیست که از آدمها بهعنوانِ طعمه استفاده کنن تا بقیه رو بکشونن توی لونهشون.»
«امکان نداره...» یوان از حرکت ایستاد و با چهرهای گیج همانجا خشکش زد. بهخاطرِ مأموریت حتیرایجی یک ثانیه هم به مرد شک نکرده بود. اگر مرد واقعاً فریبشان داده بود، پس چراناگهان مأموریت ظاهر شد و حتی از او خواست دخترش را نجات دهد؟ اصلاً با عقل جور درنمیآمد.
یوان از اوفکر پرسید: «پس باید برگردیمآنلاین و از اینجا بریم؟»
«میتونیم این کار رو بکنیم، ولی مگه داداش یوان نمیخواددنیا با یه هیولا تو سطحِ جنگجوی روح بجنگه؟ این میتونهداد فرصتِ خوبی برای داداش یوان باشه—حداقل شیائو هوا اینطور فکر میکنه.»
یوان لبخندِچیزِ تلخی زد:هستند «اینطور فکر میکنی...؟»
باید به این مأموریت که ممکنخیلی بود یک تله باشد ادامه میداد،لقبها یا فقط باید برمیگشت و بیخیالش میشد؟