چپتر 887: تصمیمِ تیان چنیو
0اهریمن با صدایبمیر پایینی زمزمه کرد: «یهحمله اهریمن با شاخِ زیگزاگی؟»
پس از لحظهای سکوت، پوزخندِ پهنی روی صورتش نشست و گفت: «حالا کهبدنِ میگی، شاید قبلاً همچین اهریمنی دیده باشم. چرا برات مهمه؟ اوه، بذار حدسباری بزنم. نکنه آدمِ عزیزی رو به دستِ این اهریمن از دست دادی؟ هاهاها!»
«که اینطور... پس هیچی دربارهٔ این اهریمن نمیدونی. خب،مُهرِ خیلی هم مهم نیست. همزمان که شما اهریمنها روبوی یکییکی از این دنیا پاک میکنم، بالاخره پیداش میکنم.»
لحظهای بعد تیان چنیو دستش را تکان داد،مُهرِ سرِ اهریمن را به هوا فرستاد و باردِ ضربهٔ مُهرِ اهریمن آن را بهکلی مُهر کرد.
دو تابرازندهته رفت، فقطناگهان یکی مونده.
مدتی بعد، تیان چنیو ردِهشداری بوی آخرین اهریمن را گرفت تادرکش اینکه به آن سوی شهر رسید.
با این حال وقتی رسید، اهریمن ششفرستاد خانواده را از شهر محو کرده بود ومونده داشت آماده میشد تا آنجا را ترک کند.
وقتی اهریمن به دروازههای شهر رسید،فرستاد تیان چنیو به او نزدیک شد:فقط «هی، فکر کردی کجا میری، اهریمنِ پست؟»
اهریمن از حرکت ایستاد و باهشداری چهرهای عبوس به تیان چنیو نگاه کرد:نبود «الان به من چه زری زدی، دام؟»
«چطوره؟ خوشتبمیر نمیاد؟ به نظرمهشداری که کاملاً برازندهته.»
«بمیر!»
اهریمن ناگهانتکان بیهیچ هشداری بههوا او حمله کرد.
[ضربهٔ مُهرِ اهریمن!]
هالهای قدرتمند و تهدیدآمیز کههشداری اهریمن قادر به درکش نبود،قادر از بدنِ تیان چنیو فوران کرد.
این چه حسیه؟ تنم دارهسرِ مورمور میشه. به خاطرِ هالهٔ اونه؟مُهر اصلاً از این حس خوشم نمیاد.
این نخستین باری بود که اهریمن چنین حسِ وهمآوریبهکلی را تجربه میکرد، اما دلیلش را نمیفهمید. هر چهآخرین باشد، پیش از این هرگز طعمِ ترس را نچشیده بود.
و از سرِ همین ناآگاهی، اهریمنهشداری حتی به خودش زحمت نداد تادرکش از حملههای تیان چنیو جاخالی بدهد.
این حس...بمیر داره شدیدتر میشه...هشداری داره آزاردهندهتر میشه...
اهریمن ناگهان از حرکت ایستاد.
من... نمیتونمتکان بدنم روسرِ تکون بدم...؟
وقتی پایین را نگاه کرد،بیهیچ دید که پای راستش بهکلیتهدیدآمیز تبدیل به سنگ شده است.
اهریمن غرید: «باناگهان بدنِ من چیکارحمله کردی، دام؟! چیکار کردی؟!»
تیان چنیو پوزخند زد: «چقدرسرِ روی اعصابه. این سومین باریهبهکلی که امروز همچین سؤالی میشنوم.»
با فهمیدنِ چیزی، چشمهایسرِ اهریمن از شدتِ شوکمُهرِ گرد شد: «سومین بار؟»
«تو... نگو که تو...»
لبخندِ پهنی روی صورتِ تیان چنیو نشستهالهای و گفت: «نگران نباش، قبل از اینکهفوران بیام سراغِ تو، کلکِ اونها رو کندم.»
«توی حرومزاده! یهتکان دامِ ناچیز! چطور جرئتفرستاد میکنی جلوی ما دربیای—»
تیان چنیو در میانِسرِ فریادِ اهریمن، شمشیرش رامُهرِ توی دهانِ او فرو کرد.
«خفه شو، خیلی پرسروصدایی.»
و بیهیچ تردیدی، تیان چنیو هالهٔ مُهرِ اهریمنقدرتمند را از طریقِ شمشیری که در گلوی اهریمنتنم گیر کرده بود، به درونِ بدنش سرازیر کرد.
وقتی اهریمن بهکلی مُهر شد، تیانهوا چنیو راهیِ خانه شد، جایی کهرفت پدر و مادرش با نگرانی چشمانتظارش بودند.
مادرش بیدرنگ رفت تاسرِ او را در آغوشمُهرِ بگیرد: «چنیو! حالت خوبه!»
«ببخشید که نگرانتون کردم.»
تیان آئووی پرسید:ناگهان «چه بلایی سرِحمله بقیهٔ اهریمنها اومد؟»
«کلکشون رو کندم. تاداد مدتها نمیتونن به کسِضربهٔ دیگهای آسیب برسونن... امیدوارم.»
تیان آئوویتکان ابرو بالاسرِ انداخت: «امیدواری؟»
«به هر حال، بیایید بشینیمبیهیچ و حرف بزنیم. یه چیزیتهدیدآمیز هست که باید بهتون بگم.»
مادرش گفت: «مـ-میخوای حرف بزنی؟هشداری همین الان؟ چرا اول یه کمدرکش استراحت نمیکنی؟ خسته به نظر میرسی.»
تیان چنیو لحظهایتکان درنگ کرد و بعدفرستاد سر تکان داد: «باشه.»
سپس به اتاقشداد برگشت تا بقیهٔفرستاد روز را استراحت کند.
در مدتی که تیان چنیو استراحت میکرد، سراسرِهالهای شهر از حملهٔ اهریمنها در غوغا بود و بیشتنم از هر چیز، از نتیجهٔ ماجرا گیج شده بودند.
سه اهریمنی که به شهرشان حمله کرده بودند، بهنوعی تبدیل به سنگ شده بودند؛ اتفاقی که پیش ازمورمور این هرگز رخ نداده بود. هیچکس ندید چه شده است، چون همه داخلِ خانههایشان پنهان شده بودند، اماپیش خبرِ سنگ شدنِ اهریمنها مثلِ آتش در سراسرِ شهر پیچید و سرانجام به شهرهای مجاور هم راه پیدا کرد.
وقتی تزکیهگرانِ بیرون از شهر شایعات رافرستاد شنیدند، راهیِ شهرِ تیان چنیو شدند تایکی اهریمنهای مُهرشده را با چشمِ خود ببینند.
«چه کسی اینداد کار را بافرستاد اهریمنها کرده است؟»
این پرسش تا چندناگهان سالِ بعد به پرتکرارترینهالهای سؤالِ شهر تبدیل میشد.
سرانجام، خبرگانِ اوج از سراسرِ جهان به شهر میآمدند تا اهریمنهای مُهرشده را بررسیفوران کنند و شخصِ مسئولِ این کار را بیابند، چرا که باور داشتند این شخصحسِ میتواند در مبارزه با اهریمنها و پایان دادن به وحشتشان به آنها کمک کند.
با این حال، این اتفاقسرِ زمانی رخ میداد که مدتها ازمُهر رفتنِ تیان چنیو از شهر میگذشت.
روزِ بعد از مُهر کردنِ سه اهریمن، تیان چنیوبهکلی پیشِ پدر و مادرش رفت و گفت: «مادر، پدر،آخرین ممنونم— بابتِ تمامِ کارهایی که برام کردید ازتون ممنونم.»
مادرش که حس میکرد مشکلیبیهیچ در رفتارش وجود دارد، پرسید:تهدیدآمیز «چـ-چی شده، چنیو؟ حالت خوبه؟»
تیان چنیو گفت: «تصمیمی گرفتم—هشداری تصمیمی که شاید ازش حمایتقادر نکنید، ولی باید انجام بشه.»
و ادامه داد: «تصمیم گرفتم تمامِ اهریمنها رو از این دنیا پاک کنم و برای اینمدتی کار، باید خونه رو ترک کنم و به سفری خیلی خیلی طولانی برم. نمیدونم چقدر طولآماده میکشه یا اصلاً برمیگردم یا نه، و میدونم که این کار ناراحتتون میکنه، ولی باید انجامش بدم.»
مادرش با صدای بلند گفت: «پـ-پاک کردنِضربهٔ تمامِ اهریمنها از این دنیا؟ اصلاً میفهمی داریمدتی چی میگی، چنیو؟ عمراً چنین چیزی ممکن باشه!»
تیان چنیو روی تصمیمش پافشاری کرد: «تاحمله امتحان نکنم نمیفهمیم ممکنه یا نه. حتی اگهفوران غیرممکن باشه، باز هم باید تلاشم رو بکنم.»
«نه! اجازه نمیدم! خانوادهمون همینطوریهشداری هم داره از هم میپاشه! اگهدرکش تو بری، دیگه واقعاً نابود میشه—»
تیان آئووی دست رویداد شانهٔ همسرش گذاشت وضربهٔ سر تکان داد: «عزیزم.»
«چنیو دیگه بچه نیست. اگه راهی رو انتخابمُهرِ کرده، وظیفهٔ ما بهعنوان پدر و مادرشه کهردِ ازش حمایت کنیم، حتی اگه نتونیم درکش کنیم.»
«در واقع، شایدبمیر این تنها راههشداری برای التیامِ قلبش باشه.»
«اینو میگی، ولی اون میمیره! واقعاًحمله برات مهم نیست که بذاری تونبود راهی قدم بذاره که خودکشیِ محضه؟!»
«نمیمیره. من بهش ایمان دارم. هر چی باشه، همینمُهرِ الان هم بهتنهایی سه اهریمن رو شکست داده. اگهبوی کسی بتونه خاندانِ اهریمن رو شکست بده، فقط خودشه.»
سپس تیان آئووی رو به تیانفرستاد چنیو کرد و گفت: «میشه یه کمیکی تنهامون بذاری؟ من با مادرت حرف میزنم.»
«باشه.» تیان چنیو چیزِناگهان دیگری نگفت و پدرهالهای و مادرش را تنها گذاشت.
وقتی تنها شدند، تیان آئوویهشداری سعی کرد همسرش را راضیقادر کند تا اجازه دهد پسرشان برود.
ساعتها بعد، به دیدنِداد تیان چنیو رفتند که درمُهرِ اتاقش صبورانه منتظرشان نشسته بود.
تیان آئوویتکان گفت: «ماسرِ به نتیجه رسیدیم.»
مادرش ناگهان حلقهٔبمیر نقرهایرنگی به او داد:حمله «چنیو... بیا، اینو بگیر.»
تیان چنیو هیچناگهان سؤالی نپرسید وحمله آن را گرفت.
«این یه حلقهٔ فضاییه. گنجینهای که تزکیهگرانفرستاد معمولاً برای نگهداریِ وسایلشون موقعِ سفر ازشیکی استفاده میکنن. اینطوری سفرت خیلی راحتتر میشه.»
«این یعنی...»
مادرش با لبخندی مهربانناگهان سر تکان داد: «آره، من—قدرتمند هر دومون با سفرت موافقیم.»