چپتر 1149: ققنوسِ سمی
0یوان از گروهِ زیبارویانیاتفاقاً که روبهرویش ایستاده بودند،استخدام پرسید: «میتونم کمکتون کنم؟»
یکی از دخترها ناگهانخدمتکار با نارضایتی گفت: «چقدرخندهای گستاخی! میدونی جلوی کی ایستادی؟!»
یوان ابرو بالا انداخت.
بدون تردید وخدمتکار با چهرهای جدیخودش جواب داد: «نمیدونم.»
این جواب، دختریتانگِ را که تازه حرفبیشتری زده بود غافلگیر کرد.
یوان منتظرِ جوابِبهعنوانِ دختر نماند و پرسید:خودش «خب، شماها کی هستین؟»
«من تانگ میلی هستم، یکی از چهاربند اژدها و ققنوس، که به ققنوسِ سمیکند هم معروفه. اسممون رو شنیدی، مگه نه؟»
اگر اژدهای نقرهای دربارهٔ یوان به او نگفته بود، بیشکاخم فکر میکرد که او هیچچیز از چهار اژدها و ققنوستوصیه نمیداند. هر چه باشد، آنها تنها در آسمانِ افضل حضور داشتند.
«آره، قبلاً اسمِ شماهااتفاقاً رو شنیدم. خب، چطوراستخدام میتونم کمکت کنم، ققنوسِ سمی؟»
ققنوسِ سمی پوزخند زد، اما لحنش نشان نمیداد کههمیشه واقعاً ناراحت شده باشد: «حالا که هویتم رو میدونی،قبل بازم جرئت میکنی اینقدر راحت حرف بزنی؟ آدمِ مغروری هستی.»
و ادامه داد: «بههرحال، خاندانِ تانگِ من اتفاقاً دارهانتظار خدمتکارای بیشتری استخدام میکنه. با اینکه الان واقعاً شرایطشهمیشه رو نداری، حاضرم استثنا قائل بشم. خدمتکارِ من شو.»
یوان زبانش بند آمد.کند انتظار نداشت ناگهان بخواهد اوهمینطوری را بهعنوانِ خدمتکار استخدام کند.
وقتی به خودشتانگِ آمد، خندهای کرد وبیشتری گفت: «همیشه همینطوری هستی؟»
تانگ میلی اخم کرد و با صدایی آرام اما سرد زمزمهاخم کرد: «منظورت چیه؟ و قبل از اینکه جواب بدی، بهت توصیهمیکنم میکنم خوب به حرفات فکر کنی، چون توهین به من عواقب داره.»
یوان لبخندِ جسورانهای زد: «بازم که شروع کردی. چطور میتونی با همچین چهرهٔ آرومی اینوقتی حرفا رو بزنی؟ غرورِ آدم باید یه حدی داشته باشه. حتی اگه از آسمانهای بالایی اومدهمیکنم باشی، صاحبِ همهٔ آدمای اینجا نیستی، پس جوری رفتار نکن و حرف نزن که انگار هستی.»
با شنیدنِ حرفهایخدمتکار او، بدنِ تانگخودش میلی بهوضوح لرزید.
«چطور جرئت میکنی!»
«داری بابخواهد مرگ بازیخدمتکار میکنی، حرومزادهٔ گستاخ!»
«فکر میکنی فقط چون یکمخدمتکارِ استعداد داری کسی نمیتونه بهتنداشت دست بزنه؟! بهت نشون میدم!»
دخترهای همراهِ تانگ میلی، پیشوقتی از آنکه خودش حتی بتواند واکنشیصدایی نشان دهد، از خشم منفجر شدند.
ناگهان صدای آشناییتانگِ طنین انداخت: «بهترهخدمتکارای همگی آروم باشیم، نه؟»
لونگ چن بود.
مگه بهش نگفتم دنبالم نیاد... اینزبانش نخستین چیزی بود که با دیدنِبهعنوانِ لونگ چن به ذهنِ یوان رسید.
یکی از دخترها درحالیکه به جلو میپرید وهمیشه سلاحش را بهسمتِ صورتِ یوان تاب میداد، گفت: «آرومقبل باشم؟! بعد از اینکه زبونش رو بریدم آروم میشم!»
تلنگ!
لونگ چن بهسرعتبهعنوانِ واکنش نشان داد وخودش حمله را دفع کرد.
لونگ چن غرید:قائل «گمشو!» و هالهاشزبانش همچون بمب منفجر شد.
«آه!» دختری که باکند او درگیر شده بود،همیشه به عقب پرتاب شد.
لقبِ اژدهای نقرهای بیدلیل به اوخدمتکارای داده نشده بود. در این مکان، شایدنداری تنها ققنوسِ سمی میتوانست پابهپای او بجنگد.
یک نفر پیشنهاد داد: «بیاید با هم بهشخندهای حمله کنیم! درحالیکه پایهٔ تزکیهاش به شاهِ روح محدودچیه شده، حتی اونم نمیتونه همهٔ ما رو شکست بده!»
اما پیش از آنکهبشم بتوانند کاری کنند، تانگ میلیانتظار فریاد زد: «همگی عقب بکشید!»
همهجا دوبارهبهعنوانِ غرق درکند سکوت شد.
لونگ چن با لبخندی مطمئن با دستبیشتری اشاره کرد که جلو بیاید: «میخوای با مناستثنا دربیفتی؟ هرچی باشه، سالها از آخرین مبارزهمون میگذره.»
تانگ میلی به حرفهای اوکند پوزخند زد و گفت: «همف. امروزاخم با تو کاری ندارم، اژدهای نقرهای.»
پس از این حرف، بهسمتِ یوان رفت وآمد با وجود اینکه لونگ چن بینشان ایستاده بود، اوخندهای را بهکلی نادیده گرفت و از کنارش رد شد.
لونگ چن تلاشی برای متوقف کردنش نکرد، چراهمیشه که هیچ قصدِ کشتی از او احساس نمیکرد،چیه اما محضِ احتیاط همچنان چشم از او برنداشت.
وقتی تانگخاندانِ میلی جلویاتفاقاً یوان رسید، ایستاد.
«فقط یه بار اینو ازت میپرسم. مطمئنی که نمیخوای بهم خدمت کنی؟ خاندانِ تانگِ من یکیمنظورت از ۱۰ خاندانِ برتر توی آسمانِ افضله. با اینکه فقط یه خدمتکار میشی، هیچکس جرئت نمیکنهکردی باهات دربیفته. اگه بهاندازهٔ کافی تلاش کنی، شاید حتی بهت اجازه بدن فنونِ خاندانمون رو یاد بگیری.»
با وجودِ حرفهای پیشینِ یوان که در حالتِ عادی برایش حکمِ مرگ به همراه داشت، تانگ میلیخندهای همچنان استعدادهای او را تحسین میکرد و خواهانش بود. هرچه باشد، کسی که بتواند «هالهٔ شمشیرِ ارتقایافته»کنی را در چنین محیطی و در این سن بیاموزد، حتی در آسمانِ افضل هم بهسختی پیدا میشد.
یوان بیآنکه نیازی به فکروقتی کردن ببیند، جواب داد: «ممنوناخم بابتِ پیشنهادت، اما مجبورم ردش کنم.»
تانگ میلی چشمهایشتانگِ را بست و نفسِبیشتری عمیقی کشید: «که اینطور؟»
وقتی چشم باز کرد،خدمتکار نگاهش قاطع بود وخندهای هالهای بیرحمانه از آن میتراوید.
«اگه قرار نیست بهبشم ما ملحق بشی، پس دیگهانتظار لزومی نداره نگرانِ شکستنت باشم.»
حرفهای تانگ میلی نشان میداد که قصد داردهمیشه او را نابود کند، اما دست به چنین کاریقبل نزد و تنها رو برگرداند و به راه افتاد.
«خواهرِ ارشد، دستکم بایداتفاقاً دستوپاش رو خرد کنیاستخدام که اینطوری دستکمت گرفت.»
تانگ میلی با صدایی سرد گفت: «من از اوناییهمیشه نیستم که از لهکردنِ مورچهها لذت ببرن، اما اگه یهبدی روز جرئت کنه پاش رو توی آسمانِ افضل بذاره، میکشمش.»
پس از رفتنِ تانگ میلی وزبانش گروهش، جین شی با لحنی ناامید گفت:خدمتکار «همین؟ دلم میخواست یه نمایشِ حسابی ببینم.»
یوان با چشمهایی گردشده به اوخودش نگاه کرد و گفت: «میخواستی بذاری بهمسرد حمله کنن؟ تو دیگه چهجور راهنمایی هستی؟»
جین شی شانه بالا انداخت: «منخدمتکارای راهنماتم، نه محافظت. تازه خودت یه محافظنداری داری، پس چرا از من توقع داری؟»
یوان برگشت و بهخدمتکار لونگ چن نگاه کرد کههمیشه بیصدا به او لبخند میزد.
«همه توی آسمانِ افضل اینطورین؟»
لونگ چن شانه بالا انداخت: «نمیتونم از طرفِ همه حرف بزنم، اما خیلی از آدمای آسمانِ افضل نگاهشون به کسایی کهمیکنم از عالمِ پایینتر میان همینه. هرچی باشه، اون بالا حتی گداها هم پایهٔ تزکیهشون از همهٔ آدمای این پایین بالاتره. با اینحتی حال، ققنوسِ سمی اونجا خیلی خودش رو کنترل کرد. در حالتِ عادی، هر کسی رو که جرئت کنه جوابش رو بده میکشه.»
یوان ناگهان پرسید: «که اینطور؟داره تو چی؟ تو به آدمایاینکه این پایین چهجوری نگاه میکنی؟»
لبخندِ سردی بر لبِ لونگ چنوقتی نشست و جواب داد: «البته که همهتونآرام تو چشمِ من چیزی جز مورچه نیستید.»
یوان ابرویی بالاقائل انداخت: «فکر میکنیزبانش منم یه مورچهام؟»
«توی وضعیتِ فعلیت؟ آره، هستی. نمیخوام مغرور به نظر برسم، اماصدایی حتی با وجودِ محدود شدنِ پایهٔ تزکیهام، میتونم راحت با یه انگشتحرفات لهت کنم. شاید ظرفیت داشته باشی، اما الان فقط همین هستی—یک ظرفیت.»
«...»
لونگ چن ادامه داد: «احتمالاً با خودت فکر میکنی چونهمینطوری مبارزهٔ صددرصدیِ تو رو ندیدم، چندتا برگِ برنده تو آستینتبهت داری، اما این قضیه در موردِ تو هم صدق میکنه.»
یوان شانه بالا انداخت: «حتی اگهزبانش اشتباه کنی، دلیلی نمیبینم که بهت ثابتشخدمتکار کنم. اگه حرفِ دیگهای نداری، من میرم.»
با دیدنِ نگاهِخدمتکار تزلزلناپذیرِ یوان، لونگخودش چن کمی جا خورد.
یعنی واقعاً باورش شدهاتفاقاً که میتونه یه مبارزهٔاستخدام حسابی با من داشته باشه؟
تقریباً باورش برایش غیرممکن بود.
با این حال، پیش از آنکهزبانش حتی بتواند چیزی بگوید، یوان از کنارشخدمتکار رفته و واردِ معبدِ شمشیر شده بود.
از آنجا که هنوز آزمونِ شمشیر را نگذراندههمیشه بود، لونگ چن چارهای نداشت جز اینکه ناپدیدچیه شدنِ قامتِ یوان درونِ ساختمان را تماشا کند.