---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 354: خاندانِ شاهی • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 354: خاندانِ شاهی

0

با وجودِ رفتارِ دوستانهٔ مردِ میان‌سال،‌شیویینگ​ یوان هوشیار ماند و سالارِ ملکوت‌پاک​ را محکم در دست نگه داشت.

مردِ میان‌سال رو به او‌سپس​ کرد و گفت: «کاپیتان چنگ،‌خون​ از جلوی چشممون دور شو!»

«ا-اما نمی‌تونم این‌کشیدم​ دو نفر رو بدونِ‌کنم​ مراقب اینجا ول کنم—»

مردِ میان‌سال چشم‌هایش را باریک‌کشیدم​ کرد: «واقعاً فکر می‌کنی ما‌دستبندها​ برای اینا به مراقب نیاز داریم؟»

کاپیتان چنگ پیش از آنکه با چهره‌ای‌حالت​ سرخ اتاق را ترک کند، گفت: «ا-این‌خوبم​ زیردست سؤالِ احمقانه‌ای پرسید! لطفاً من رو ببخشید!»

وقتی کاپیتان چنگ رفت، مردِ میان‌سال توجهش را به یوان‌خون​ برگرداند و گفت: «من شی شنگمو هستم، معروف به امپراتورِ اژدها،‌بدتر​ حاکمِ شهرِ اژدهای باستانی. پشتِ سرم هم خاندانِ شاهیِ من ایستاده‌ن.»

زنِ میان‌سال سر تکان داد‌بذار​ و گفت: «من شی مینگزه‌کنی​ هستم، معروف به شهبانوی اژدها.»

مردِ جوانِ خوش‌قیافه‌دردهای​ با لحنی مغرورانه گفت:‌بذار​ «شاهزادهٔ اژدها، شی مورونگ.»

بانوی جوانِ باوقار، با لبخندی درخشان بر لب که با‌روی​ چشم‌های براقش هم‌خوانی داشت، گفت: «سلام! من شی می‌لی هستم،‌بدتر​ کوچک‌ترین فرزندِ خانواده! همیشه دلم می‌خواست آدم‌ها رو از نزدیک ببینم!»

«...»

یوان پس از معرفیِ شی‌بذار​ می‌لی، به طرزِ عجیبی احساسِ راحتی‌بشکن​ کرد و شمشیرش را پایین آورد.

سپس رو به‌دردهای​ وانگ شیویینگ کرد‌بیا​ و پرسید: «حالت خوبه؟»

وانگ شیویینگ خون را از روی لب‌هایش پاک کرد‌خون​ و سر تکان داد: «آ-آره... خوبم. وقتی داروهای خودم رو‌دردهای​ روی خودم امتحان می‌کردم، دردهای بدتر از این هم کشیدم...»

امپراتورِ اژدها گفت: «بیا، بذار کمکت کنم‌شیویینگ​ این دستبندها رو باز کنی.» سپس بشکن زد‌خوبم​ و دستبندها باز شدند و روی زمین افتادند.

وقتی اوضاع آرام شد، امپراتورِ اژدها به صندلی‌اش برگشت و به آن‌ها‌شدند​ گفت: «ماجرا رو از کاپیتان چنگ شنیدم. شما دو نفر بعد از برخورد‌آرایهٔ​ با یه آرایهٔ بزرگ توی قلمروِ رازآلود، تصادفی سر از اینجا درآوردید، درسته؟»

یوان سر تکان داد: «درسته.»

«هممم...»

امپراتورِ اژدها پس از لحظه‌ای سکوت و تفکر گفت:‌خوبه​ «با من بیایید. می‌خوام چیزی رو تأیید کنم—اینکه همه‌چیز‌امتحان​ فقط یه تصادفِ بزرگه، یا تو واقعاً همون شخص هستی.»

یوان ابروهایش‌بدتر​ را بالا‌بیا​ داد: «تأییدِ چی؟»

امپراتورِ اژدها از جا برخاست و گفت: «اجدادِ‌کمکت​ ما پیشگویی کرده‌ن که روزی یه انسان به شهرِ‌اوضاع​ اژدهای باستانیِ ما میاد و آیین رو کامل می‌کنه.»

«آیین؟» وانگ شیویینگ و یوان‌وانگ​ به هم نگاه کردند. این‌روی​ حرف به‌خودیِ‌خود خطرناک به نظر می‌رسید.

امپراتورِ اژدها در حالی که‌سپس​ از اتاق بیرون می‌رفت، گفت:‌خون​ «با من بیایید تا نشونتون بدم.»

یوان و وانگ شیویینگ به‌بذار​ دنبالش راه افتادند. البته که از‌بشکن​ همان اول هم چارهٔ دیگری نداشتند.

«هی، چرا نقاب زدی؟»

شاهدختِ اژدها، شی می‌لی، ناگهان کنارِ‌شیویینگ​ یوان ظاهر شد و با نگاهی‌پاک​ کنجکاو در چهرهٔ زیبایش این را پرسید.

یوان گفت: «اوه، دلایلِ خودم رو‌وانگ​ دارم. اما اگه می‌خوای درش بیارم، مشکلی‌پاک​ ندارم، چون اون دلیل اینجا صدق نمی‌کنه.»

شی می‌لی گفت:‌کشیدم​ «اگه مشکلی نداری، دلم‌کنم​ می‌خواد صورتت رو ببینم.»

یوان سر تکان داد و‌کشیدم​ نقاب از چهره برداشت و صورتِ‌باز​ جوان و خوش‌قیافه‌اش را نمایان کرد.

«همین خوبه؟»

شی می‌لی خندید: «آره،‌آورد​ خیلی بهتر از چیزی‌حالت​ که تصور می‌کردم هستی.»

یوان لبخند‌بدتر​ زد: «اینو به‌بذار​ حسابِ تعریف می‌ذارم.»

سپس شی می‌لی‌دردهای​ پرسید: «دنیای بیرون چه‌جوریه؟‌بذار​ آدمای زیادی اونجا هستن؟»

یوان پرسید: «آره، هستن. تنها فرقِ بیرون اینه‌خوبه​ که مثل اینجا دورمون رو ابر نگرفته. راستی،‌خودم​ ما الان یه جایی توی آسمونیم یا همچین چیزی؟»

«نه. این دنیا کلاً همین‌جوریه.‌سپس​ زمین از ابر ساخته شده‌خون​ و آسمون هم ابر داره.»

یوان سر تکان‌کشیدم​ داد: «که این‌طور...‌کمکت​ چه جای افسانه‌ایِ عجیبی.»

مدتی بعد، به محلِ آیین‌کشیدم​ رسیدند که در چند مایلیِ‌دستبندها​ پشتِ کاخِ اژدها قرار داشت.

خودِ محلِ آیین چیزِ خیلی خاصی نبود. نُه مجسمهٔ اژدها‌روی​ به شکلِ دایره چیده شده بودند و در وسطِ این‌بدتر​ آرایش، یک گوی بلورین به شکلِ سرِ اژدها قرار داشت.

یوان از‌شمشیرش​ آن‌ها پرسید: «قراره‌سپس​ اینجا چی‌کار کنیم؟»

امپراتورِ اژدها پرسید: «اون گوی بلورینِ وسط رو می‌بینی؟» و بی‌آنکه منتظرِ جواب‌زمین​ بماند، ادامه داد: «اون بلورِ تقدیره. اگه خونت رو روش بریزی، بلورِ تقدیر استعدادت‌توی​ رو ارزیابی می‌کنه و مجسمه‌های اژدها ستونی از نور متناسب با استعدادت آزاد می‌کنن.»

«اگه بتونی یه‌جوری هر نُه مجسمهٔ اژدها رو وادار کنی ستونِ نور آزاد کنن، گنجینه‌ای نمایان‌افتادند​ می‌شه. این گنجینه رو اجدادمون به جا گذاشتن و ما میلیون‌ها ساله که داریم سعی می‌کنیم به‌درآوردید​ دستش بیاریم. با این حال، هرگز نتونستیم هر نُه ستونِ نور رو آزاد کنیم—نهایتاً فقط هفت تا.»

«حالا اینجاست که پیشگویی‌شون واردِ کار می‌شه. اونا گفتن‌خون​ که یه روز، یه نفر—یه انسان واردِ دنیای ما‌می‌کردم​ می‌شه و هر نُه ستونِ نور رو آزاد می‌کنه.»

شاهزادهٔ اژدها ناگهان خرناس کشید: «همف!‌وانگ​ مگه می‌شه یه انسانِ ساده بیشتر‌لب‌هایش​ از ما اژدهایان استعداد داشته باشه!»

سپس به یوان نگاه کرد و گفت: «فقط محضِ اطلاع،‌کنی​ من تونستم هفت ستونِ نور آزاد کنم! و از دورانِ‌ماجرا​ اجدادمون تا حالا، به عنوانِ یکی از بااستعدادترین اژدهایان شناخته می‌شم!»

«اگه بتونی بیشتر از من‌کشیدم​ ستونِ نور آزاد کنی، سرم رو‌باز​ پایین میندازم و بهت می‌گم رئیس!»

یوان نمی‌دانست چه بگوید: «اِهِه...»

لحظه‌ای بعد شی می‌لی‌آورد​ گفت: «راستی، منم تونستم‌حالت​ هفت ستونِ نور آزاد کنم.»

امپراتورِ اژدها به آن‌ها گفت: «حالا کدومتون می‌خواد‌دستبندها​ اول بره؟ پیشگویی فقط به یه انسان اشاره‌آرام​ کرده بود، برای همین انتظارِ دو نفر رو نداشتم.»

یوان سپس گفت: «اگه توی‌کشیدم​ این آیین کمکتون کنیم، شما هم‌باز​ کمک می‌کنید به جای خودمون برگردیم؟»

«منظورت برگشتن به قلمروِ رازآلوده؟ یکم سخته‌حالت​ چون خیلی وقته کسی از این دنیا نرفته،‌داروهای​ ولی سعی می‌کنیم در حدِ توانمون کمکتون کنیم.»

یوان سر تکان داد: «می‌فهمم.»‌سپس​ سپس رو به وانگ شیویینگ کرد‌روی​ و پرسید: «تو می‌خوای اول بری؟»

وانگ شیویینگ‌بدتر​ بی‌درنگ سر‌بیا​ تکان داد: «آره!»

ناولها | novelha.net