چپتر 595: آخرین نفس
0«همین که اهریمنی در برابرم بایستد، مرگ وباقی زندگیاش دیگر دستِ خودش نیست...» یوان با هالهای کوبندهقطعهٔ در اطرافش، شبیهِ یک سالار در برابرِ اهریمن ایستاد.
اهریمن که عقلش راتمامِ باخته بود، ناگهان غرشِحرکت بلند و جانورانهای سر داد.
چشمانِ سرخ و درخشانش بهخون سرخیِ تیره گرایید و رگهایتبدیل متورمی در سراسرِ تنش بیرون زد.
جثهٔ اهریمن نیزاهریمنِ رشد کرد و حدودبیشمار ۳۰ درصد بزرگتر شد.
یوان با دیدنِ این صحنه لبخند زدمشتِ و زیرِ لب زمزمه کرد: «انگار وقتشمشتش رسیده که بازی با غذایم را تمام کنم.»
«بمییییییییییر!!!»
اهریمن دستانِ چنگالمانندش رامیشد با تمامِ قوا بهاما سمتِ یوان تاب داد.
یوان با دیدنِ این حرکت، بیتفاوت با بازوهای برهنهاش جلویخرد ضربه را گرفت و با وجودِ اینکه یک عالمِ کاملنماند از اهریمن ضعیفتر بود، او را کاملاً در جایش متوقف کرد.
پس از گرفتنِ ضربه، یوان ناگهانبلورین بازوی آزادش را دراز کرد و بلورِپست سرخِ درونِ سینهٔ اهریمن را هدف گرفت.
خششش!
دستِ یوان درست همانطور که بدنِ آژور رااما شکافته بود، تنِ اهریمن را سوراخ کرد وباقی سپس بلورِ سرخ را از سینهاش بیرون کشید.
در حالتِ عادی، حتی اگر بلورِ سرخ از سینهٔ اهریمن بیرون کشیده میشد،همچون به خون درمیآمد و به بدنِ اهریمن بازمیگشت. اما این بار، بلورِ سرختردیدی به خون تبدیل نشد و به همان شکلِ بلورین در مشتِ یوان باقی ماند.
«از جلویتبدیل چشمانم دورهمان شو، اهریمنِ پست.»
سپس مشتش را گره کردقوا و بلورِ سرخ را بهبازوهای بیشمار قطعهٔ ریز خرد کرد.
اهریمن ناگهان از حرکت ایستاد.
لحظهای بعد، تنِ اهریمن همچون بستنی زیرِبیشمار آفتابِ سوزان آب شد، تا جایی کهبستنی چیزی جز هستهٔ اهریمنِ آن باقی نماند.
با نمایان شدنِ هستهٔ اهریمن، یوان بیتفاوت آنباقی را برداشت و بدونِ هیچ تردیدی در دهانش گذاشت؛قطعهٔ کاری که بزرگانِ اعظم را در بهت فرو برد.
هستهٔ اهریمندستانِ بیدرنگ درتمامِ دهانش آب شد.
همانطور که از یک اهریمنِ پست انتظار میرفت، با اینکهتبدیل تا حدِ مرگ ترسیده بود، هستهاش طعمِ زباله میداد. انگاراهریمنِ هرچقدر هم یک اهریمنِ پست را بترسانم، طعمش تفاوتِ چندانی نمیکند.
شاید او تنها کسی در جهان بود که از این راز خبر داشت: اینکهبستنی اگر اهریمن پیش از مرگش به وحشت بیفتد، هستهاش طعمِ بهتری پیدا میکند. بهگذاشت همین دلیل بود که والاگوهرِ ایزدی همیشه پیش از کشتنِ اهریمنها با آنها بازی میکرد.
اگر جهان میفهمید والاگوهرِ ایزدی اهریمنها را شکنجه میکرده تاچشمانم فقط هستهشان در دهانش طعمِ بهتری بدهد، شک میکردند کهلحظهای نکند در تمامِ این مدت، اهریمنِ واقعی خودِ او بوده است.
پس از کشتنِ اهریمن و بلعیدنِ هستهاش،تاب پایهٔ تزکیهٔ یوان از لایهٔ ۱ از استادِوجودِ روح یکباره تا اوجِ استادِ روح بالا رفت!
با این حال، یوان شکستنِ مرزهایش رابازمیگشت بهکلی نادیده گرفت و توجهش را به آژورمشتِ معطوف کرد که بیجان روی زمین افتاده بود.
به اودور نزدیک شد ومشتش کنارش زانو زد.
آهی کشید ونشد گفت: «متأسفم، اما قدرتِمشتِ نجات دادنت را ندارم.»
در همین حین، یوان درقوا اعماقِ خودآگاهش، تمامِ صحنه را ازبرهنهاش ابتدا تا انتها تماشا کرده بود.
مردِ خوشچهره با ردای سیاه و زرین دوباره در برابرش ظاهر شد وشکلِ گفت: «این زن هنوز نمرده است، اما زمانِ زیادی برایش باقی نمانده. بهریز تو فرصتی میدهم تا پیش از رفتنش از این دنیا، رؤیاهایش را برآورده کنی.»
مردِ خوشقیافهای که در تمامِ این مدت کنترلِ بدنِ یوان رالحظهای در دست داشت، مقداری از هالهٔ طلاییاش را درونِ بدنِ آژور ریخت،برداشت تمامِ دردش را مُهر کرد و او را موقتاً به هوش آورد.
پس از پایانِنشد کار، کنترل رابلورین به یوان برگرداند.
یوان صدایش زد: «آژور!»
«یوان...؟ نمیدونم چرا...کشیده خیلی احساسِ خستگیدرمیآمد میکنم... و سرما...»
آژور آرام پلکهایش را باز کرد وبیشمار برای نخستین بار چشمانِ آبیِ زیبایش وبستنی دلیلِ نامگذاریاش را به یوان نشان داد.
یوان تمامِ تلاشش را کردشکلِ تا گریه نکند و گفت: «اشکالیدور نداره... فقط باید کمی استراحت کنی...»
آژور که هنوز از وضعیتش بیخبر بود، باحرکت صدایی ضعیف زمزمه کرد: «حق با توئه... توی اینعالمِ چند روزِ اخیر... از وقتی دیدمت، نتونستم درست بخوابم...»
«یوان... ببخشید...»
«چرا عذرخواهیدور میکنی؟ من بایدمشتش ازت معذرت بخوام...»
«ببخشید... که اینقدر ناگهانی همهچیزشکلِ رو بینمون معذبکننده کردم... کاشچشمانم فقط کمی بیشتر صبر میکردم...»
«نه، متأسفدستانِ نباش... وقتی بهمقوا گفتی خوشحال شدم...»
آژور با لبخندی ملایم رویخون لب پرسید: «واقعاً؟ یعنی منتبدیل رو بهعنوانِ دوستدخترت قبول میکنی؟»
«آره... بهعنوانِ دوستدخترم قبولت میکنم...»
«شکرِ آسمان...تبدیل خیلی نگران بودم...شکلِ که ردم کنی...»
پس از لحظهای سکوت، آژور با صدایی کهحرکت هر لحظه ضعیفتر میشد، گفت: «هی... یوان... میتونیاینکه قبل از اینکه بخوابم یه لطفی در حقم بکنی؟»
«البته. هر چی که بخوای.»
«میتونی مندور رو ببوسی؟ اینطوریمشتش رابطهمون رسمی میشه...»
یوان درنگ نکرد و لبهایشکلِ نرمِ آژور را بهآرامی بوسید،چشمانم اما بوسهای که طعمِ خون میداد.
«دوستت دارم، یوان...»
آژور پس از این جمله آخریندرمیآمد نفسش را کشید و با لبخندیهمان سعادتمندانه بر چهرهٔ زیبایش به خواب رفت.
پس از اینکه آژور این دنیا را ترک کرد، یوانخرد نیز از پا درآمد، چرا که فشارِ وارد بر بدنش سرانجامنمایان کارِ خودش را کرد و او را به کمایی عمیق فرستاد.
با دیدنِ این صحنه،همان بزرگانِ اعظم سرانجام تصمیمباقی گرفتند به آنها نزدیک شوند.
ارشد لی پرسید: «هنوز زندهاند؟»
ارشد هونگ اول رفت تاخون نبضِ یوان را بگیرد وتبدیل سر تکان داد: «اون هنوز زندهست.»
ارشد هونگ پس از گرفتنِمشتش نبضِ آژور آهی کشید: «اماخرد آژور... متأسفانه دیگه بینِ ما نیست...»
ارشد شیتبدیل سر تکانهمان داد: «چه فاجعهای...»
ارشد لی سپس گفت: «بیایید عجلهسمتِ کنیم و برادرِ رزمی یوان رو ازضربه اینجا ببریم بیمارستان. ممکنه وضعیتش وخیم باشه.»
ارشد هونگ یوان را بلند کرد و گفت:اما «من به برادرِ رزمی یوان میرسم. شما بهباقی بقیهٔ کارها برسید.» و بهسرعت از صحنه ناپدید شد.
در همین حال، ارشد شی و ارشد لی با ارشد وانگلحظهای و دیگر بزرگانِ اعظم تماس گرفتند و به آنها گفتند که کارِبرداشت اهریمن تمام شده و میتوانند در کمالِ امنیت به باغِ یشمی برگردند.
ارشد وانگ از روی صندلیاش بلندبلورین شد و با تعجب گفت: «چی؟!اهریمنِ اهریمن شکست خورد؟! از این بابت مطمئنید؟!»
ارشد لی تأیید کرد: «بله،قوا با چشمهای خودمون دیدیم کهبازوهای یوان اهریمن رو شکست داد.»
«داریم برمیگردیم! وقتیکشیده رسیدیم همهچیز رودرمیآمد برامون تعریف کنید!»
ارشد وانگ سپس به خلبانهامشتش گفت هواپیما را دور بزنندخرد و به باغِ یشمی برگردند.