---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 595: آخرین نفس • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 595: آخرین نفس

0

«همین که اهریمنی در برابرم بایستد، مرگ و‌باقی​ زندگی‌اش دیگر دستِ خودش نیست...» یوان با هاله‌ای کوبنده‌قطعهٔ​ در اطرافش، شبیهِ یک سالار در برابرِ اهریمن ایستاد.

اهریمن که عقلش را‌تمامِ​ باخته بود، ناگهان غرشِ‌حرکت​ بلند و جانورانه‌ای سر داد.

چشمانِ سرخ و درخشانش به‌خون​ سرخیِ تیره گرایید و رگ‌های‌تبدیل​ متورمی در سراسرِ تنش بیرون زد.

جثهٔ اهریمن نیز‌اهریمنِ​ رشد کرد و حدود‌بی‌شمار​ ۳۰ درصد بزرگ‌تر شد.

یوان با دیدنِ این صحنه لبخند زد‌مشتِ​ و زیرِ لب زمزمه کرد: «انگار وقتش‌مشتش​ رسیده که بازی با غذایم را تمام کنم.»

«بمییییییییییر!!!»

اهریمن دستانِ چنگال‌مانندش را‌می‌شد​ با تمامِ قوا به‌اما​ سمتِ یوان تاب داد.

یوان با دیدنِ این حرکت، بی‌تفاوت با بازوهای برهنه‌اش جلوی‌خرد​ ضربه را گرفت و با وجودِ اینکه یک عالمِ کامل‌نماند​ از اهریمن ضعیف‌تر بود، او را کاملاً در جایش متوقف کرد.

پس از گرفتنِ ضربه، یوان ناگهان‌بلورین​ بازوی آزادش را دراز کرد و بلورِ‌پست​ سرخِ درونِ سینهٔ اهریمن را هدف گرفت.

خششش!

دستِ یوان درست همان‌طور که بدنِ آژور را‌اما​ شکافته بود، تنِ اهریمن را سوراخ کرد و‌باقی​ سپس بلورِ سرخ را از سینه‌اش بیرون کشید.

در حالتِ عادی، حتی اگر بلورِ سرخ از سینهٔ اهریمن بیرون کشیده می‌شد،‌همچون​ به خون درمی‌آمد و به بدنِ اهریمن بازمی‌گشت. اما این بار، بلورِ سرخ‌تردیدی​ به خون تبدیل نشد و به همان شکلِ بلورین در مشتِ یوان باقی ماند.

«از جلوی‌تبدیل​ چشمانم دور‌همان​ شو، اهریمنِ پست.»

سپس مشتش را گره کرد‌قوا​ و بلورِ سرخ را به‌بازوهای​ بی‌شمار قطعهٔ ریز خرد کرد.

اهریمن ناگهان از حرکت ایستاد.

لحظه‌ای بعد، تنِ اهریمن همچون بستنی زیرِ‌بی‌شمار​ آفتابِ سوزان آب شد، تا جایی که‌بستنی​ چیزی جز هستهٔ اهریمنِ آن باقی نماند.

با نمایان شدنِ هستهٔ اهریمن، یوان بی‌تفاوت آن‌باقی​ را برداشت و بدونِ هیچ تردیدی در دهانش گذاشت؛‌قطعهٔ​ کاری که بزرگانِ اعظم را در بهت فرو برد.

هستهٔ اهریمن‌دستانِ​ بی‌درنگ در‌تمامِ​ دهانش آب شد.

همان‌طور که از یک اهریمنِ پست انتظار می‌رفت، با اینکه‌تبدیل​ تا حدِ مرگ ترسیده بود، هسته‌اش طعمِ زباله می‌داد. انگار‌اهریمنِ​ هرچقدر هم یک اهریمنِ پست را بترسانم، طعمش تفاوتِ چندانی نمی‌کند.

شاید او تنها کسی در جهان بود که از این راز خبر داشت: اینکه‌بستنی​ اگر اهریمن پیش از مرگش به وحشت بیفتد، هسته‌اش طعمِ بهتری پیدا می‌کند. به‌گذاشت​ همین دلیل بود که والاگوهرِ ایزدی همیشه پیش از کشتنِ اهریمن‌ها با آن‌ها بازی می‌کرد.

اگر جهان می‌فهمید والاگوهرِ ایزدی اهریمن‌ها را شکنجه می‌کرده تا‌چشمانم​ فقط هسته‌شان در دهانش طعمِ بهتری بدهد، شک می‌کردند که‌لحظه‌ای​ نکند در تمامِ این مدت، اهریمنِ واقعی خودِ او بوده است.

پس از کشتنِ اهریمن و بلعیدنِ هسته‌اش،‌تاب​ پایهٔ تزکیهٔ یوان از لایهٔ ۱ از استادِ‌وجودِ​ روح یک‌باره تا اوجِ استادِ روح بالا رفت!

با این حال، یوان شکستنِ مرزهایش را‌بازمی‌گشت​ به‌کلی نادیده گرفت و توجهش را به آژور‌مشتِ​ معطوف کرد که بی‌جان روی زمین افتاده بود.

به او‌دور​ نزدیک شد و‌مشتش​ کنارش زانو زد.

آهی کشید و‌نشد​ گفت: «متأسفم، اما قدرتِ‌مشتِ​ نجات دادنت را ندارم.»

در همین حین، یوان در‌قوا​ اعماقِ خودآگاهش، تمامِ صحنه را از‌برهنه‌اش​ ابتدا تا انتها تماشا کرده بود.

مردِ خوش‌چهره با ردای سیاه و زرین دوباره در برابرش ظاهر شد و‌شکلِ​ گفت: «این زن هنوز نمرده است، اما زمانِ زیادی برایش باقی نمانده. به‌ریز​ تو فرصتی می‌دهم تا پیش از رفتنش از این دنیا، رؤیاهایش را برآورده کنی.»

مردِ خوش‌قیافه‌ای که در تمامِ این مدت کنترلِ بدنِ یوان را‌لحظه‌ای​ در دست داشت، مقداری از هالهٔ طلایی‌اش را درونِ بدنِ آژور ریخت،‌برداشت​ تمامِ دردش را مُهر کرد و او را موقتاً به هوش آورد.

پس از پایانِ‌نشد​ کار، کنترل را‌بلورین​ به یوان برگرداند.

یوان صدایش زد: «آژور!»

«یوان...؟ نمی‌دونم چرا...‌کشیده​ خیلی احساسِ خستگی‌درمی‌آمد​ می‌کنم... و سرما...»

آژور آرام پلک‌هایش را باز کرد و‌بی‌شمار​ برای نخستین بار چشمانِ آبیِ زیبایش و‌بستنی​ دلیلِ نام‌گذاری‌اش را به یوان نشان داد.

یوان تمامِ تلاشش را کرد‌شکلِ​ تا گریه نکند و گفت: «اشکالی‌دور​ نداره... فقط باید کمی استراحت کنی...»

آژور که هنوز از وضعیتش بی‌خبر بود، با‌حرکت​ صدایی ضعیف زمزمه کرد: «حق با توئه... توی این‌عالمِ​ چند روزِ اخیر... از وقتی دیدمت، نتونستم درست بخوابم...»

«یوان... ببخشید...»

«چرا عذرخواهی‌دور​ می‌کنی؟ من باید‌مشتش​ ازت معذرت بخوام...»

«ببخشید... که این‌قدر ناگهانی همه‌چیز‌شکلِ​ رو بینمون معذب‌کننده کردم... کاش‌چشمانم​ فقط کمی بیشتر صبر می‌کردم...»

«نه، متأسف‌دستانِ​ نباش... وقتی بهم‌قوا​ گفتی خوشحال شدم...»

آژور با لبخندی ملایم روی‌خون​ لب پرسید: «واقعاً؟ یعنی من‌تبدیل​ رو به‌عنوانِ دوست‌دخترت قبول می‌کنی؟»

«آره... به‌عنوانِ دوست‌دخترم قبولت می‌کنم...»

«شکرِ آسمان...‌تبدیل​ خیلی نگران بودم...‌شکلِ​ که ردم کنی...»

پس از لحظه‌ای سکوت، آژور با صدایی که‌حرکت​ هر لحظه ضعیف‌تر می‌شد، گفت: «هی... یوان... می‌تونی‌اینکه​ قبل از اینکه بخوابم یه لطفی در حقم بکنی؟»

«البته. هر چی که بخوای.»

«می‌تونی من‌دور​ رو ببوسی؟ این‌طوری‌مشتش​ رابطه‌مون رسمی می‌شه...»

یوان درنگ نکرد و لب‌های‌شکلِ​ نرمِ آژور را به‌آرامی بوسید،‌چشمانم​ اما بوسه‌ای که طعمِ خون می‌داد.

«دوستت دارم، یوان...»

آژور پس از این جمله آخرین‌درمی‌آمد​ نفسش را کشید و با لبخندی‌همان​ سعادتمندانه بر چهرهٔ زیبایش به خواب رفت.

پس از اینکه آژور این دنیا را ترک کرد، یوان‌خرد​ نیز از پا درآمد، چرا که فشارِ وارد بر بدنش سرانجام‌نمایان​ کارِ خودش را کرد و او را به کمایی عمیق فرستاد.

با دیدنِ این صحنه،‌همان​ بزرگانِ اعظم سرانجام تصمیم‌باقی​ گرفتند به آن‌ها نزدیک شوند.

ارشد لی پرسید: «هنوز زنده‌اند؟»

ارشد هونگ اول رفت تا‌خون​ نبضِ یوان را بگیرد و‌تبدیل​ سر تکان داد: «اون هنوز زنده‌ست.»

ارشد هونگ پس از گرفتنِ‌مشتش​ نبضِ آژور آهی کشید: «اما‌خرد​ آژور... متأسفانه دیگه بینِ ما نیست...»

ارشد شی‌تبدیل​ سر تکان‌همان​ داد: «چه فاجعه‌ای...»

ارشد لی سپس گفت: «بیایید عجله‌سمتِ​ کنیم و برادرِ رزمی یوان رو از‌ضربه​ اینجا ببریم بیمارستان. ممکنه وضعیتش وخیم باشه.»

ارشد هونگ یوان را بلند کرد و گفت:‌اما​ «من به برادرِ رزمی یوان می‌رسم. شما به‌باقی​ بقیهٔ کارها برسید.» و به‌سرعت از صحنه ناپدید شد.

در همین حال، ارشد شی و ارشد لی با ارشد وانگ‌لحظه‌ای​ و دیگر بزرگانِ اعظم تماس گرفتند و به آن‌ها گفتند که کارِ‌برداشت​ اهریمن تمام شده و می‌توانند در کمالِ امنیت به باغِ یشمی برگردند.

ارشد وانگ از روی صندلی‌اش بلند‌بلورین​ شد و با تعجب گفت: «چی؟!‌اهریمنِ​ اهریمن شکست خورد؟! از این بابت مطمئنید؟!»

ارشد لی تأیید کرد: «بله،‌قوا​ با چشم‌های خودمون دیدیم که‌بازوهای​ یوان اهریمن رو شکست داد.»

«داریم برمی‌گردیم! وقتی‌کشیده​ رسیدیم همه‌چیز رو‌درمی‌آمد​ برامون تعریف کنید!»

ارشد وانگ سپس به خلبان‌ها‌مشتش​ گفت هواپیما را دور بزنند‌خرد​ و به باغِ یشمی برگردند.

ناولها | novelha.net