چپتر 1077: مقابله با درندگانِ خاموش
0یوان پس از کشتنِ قاتل مائو متوجهِ این موضوعاینه شد: «اوه، باید قبل از کشتنش ازش بازجویی میکردم.هیچی بیخیال. دیر یا زود بازم سر و کلهشون پیدا میشه.»
پیرزن پس از اینکه از بهت بیرون آمد، با وحشتارباب فریاد زد: «بـبانوی جوان! باید هرچه زودتر و قبل ازقایم اینکه درندگانِ خاموش به اینجا حمله کنن، از اینجا بریم!»
تیان یانیو با اخم گفت: «بریم؟ کجا بریم؟ کجاکشید میتونیم بریم؟ اگه هدفِ درندگانِ خاموش قرار گرفته باشیم،میکنن هیچجای این دنیا نیست که بتونیم توش پنهان بشیم!»
«اما باید تلاشمون رو بکنیم! نه تنها خاندانِآهی لین رو عصبانی کردیم، بلکه حالا هدفِ درندگانِبالاخره خاموش هم هستیم! این دقیقاً بدترین حالتِ ممکنه!»
کمی بعد، تیانهمگی شیانزو با اخمی غلیظکار بر چهرهاش ظاهر شد.
او که از ماجراآسمانِ بیخبر بود، از آنهادیوانه پرسید: «این سروصداها برای چیه؟»
تیان یانیو به جسدِشدن داخلِ حیاطشان اشاره کرد وکشید ماجرا را برایش توضیح داد.
«چی؟! درندگانِ خاموش؟! اون حرومزادههای خاندانِ لین واقعاًآهی تا جایی پیش رفتن که بدنامترین قاتلانِ کلِبالاخره آسمانِ سوم رو استخدام کنن؟! مگه دیوانه شدن؟!»
پیرزن گفت: «ارباب،همگی فکر کنم باید هرچهکار زودتر از اینجا بریم.»
تیان شیانزو آهی کشید: «حتی اگهاستخدام فرار کنیم و توی فاضلابها همکنم قایم بشیم، درندگانِ خاموش بالاخره پیدامون میکنن.»
یوان سرانجام به حرف آمد و گفت: «همگیآهی آروم باشید. بهترین کار الان اینه که همینجابالاخره بمونیم، جایی که میتونم از همهتون محافظت کنم.»
پیرزن ناگهانمگه فریاد زد:شدن «چقدر متوهم!»
«تو حتی هیچی دربارهٔ درندگانِ خاموش و اینکه چقدر میتونن ترسناک باشن نمیدونی! درندگانِ خاموش شاید فقط یه گروهِدربارهٔ کوچیک از قاتلان باشن، اما توی آسمانِ سوم بهترینِ بهترینها هستن و حتی چند اوجِ شاهِ روح بینِ خودشون دارن!میکنی واقعاً فکر میکنی میتونی بهتنهایی از ما در برابرِ درندگانِ خاموش محافظت کنی؟! غرورِ تو هم باید حدی داشته باشه!»
تیان یانیو به او که بهشدتاستخدام نفسنفس میزد و پر از خشمکنم بود، گفت: «زـزوی پیر، لطفاً آروم باش...»
تیان شیانزو با حالتی دلسرد سر تکان داد. انگار از پیشفرار تسلیم شده بود: «حق با اونه، یوان. حتی هفت خاندانِ میراثدارآروم هم بهتنهایی از پسِ درندگانِ خاموش برنمیان، چه برسه به یه نفر.»
یوان لبخند زددیوانه و گفت: «کیفکر گفته قراره تنها باشم؟»
«بچهها، بیاید بیرون.»
درست در لحظهٔ بعد، سهسوم پیکر در کنارِ یوان ظاهر شدندفکر و خاندانِ تیان را غافلگیر کردند.
یوان به شیائو هوا اشاره کرد: «بذارید همراهانم رو بهتونحتی معرفی کنم. این شیائو هواست که قبلاً دیدینش. گولِ ظاهرِحرف کمسنوسالش رو نخورید، چون اون در واقع یه شاهِ روحه.»
«این فنگ یوشیانگـهدیوانه که اونم یهفکر اوجِ شاهِ روحه.»
«اینم لان یینگیینگـه. شاید فقطباشید یه سرورِ روح باشه، اماهمینجا بهتنهایی از پسِ شاهانِ روح برمیاد.»
زوی پیر گفت: «حـحتیآسمانِ اگه سه نفرِ دیگه همشدن داشته باشی، چیزی عوض نمیشه...»
یوان خندید: «دوستای من رو دستکمفکر نگیرید و اونا رو با تزکیهگرهایکنیم معمولی مقایسه نکنید، چون اونا انسان نیستن.»
تیان شیانزو با اضطراب آبارباب دهانش را قورت داد وحتی پرسید: «مـ-منظورت از این حرف چیه؟»
یوان جواب داد: «اونها جانورانِباشید ایزدی هستن. فنگ یوشیانگ یه ققنوسهبمونیم و لان یینگیینگ یه مارِ ایزدی.»
خاندانِ تیان گوشهایشانکلِ را باور نمیکردند:استخدام «اونها چی هستن؟!»
جانورانِ ایزدی در چشمِ آنها دستکمی ازکنم موجوداتِ ایزدی نداشتند و حالا دو تن ازقایم آنها درست در همان لحظه روبهرویشان ایستاده بودند.
یوان به آنها اطمینان داد: «بههرحال، فرقیکنم نمیکنه درندگانِ خاموش باشن یا خاندانِ لین.فاضلابها با حضورِ اینها، هیچکس نمیتونه بهتون آسیبی برسونه.»
خاندانِ تیان سرانجام آرامآروم گرفتند و تصمیم گرفتندالان به او اعتماد کنند.
در همین حین، اعضای درندگانِسوم خاموش از طریقِ لوحهای یشمیِ ارتباطیفکر جلسهٔ دیگری با یکدیگر برگزار کردند.
صدایی جدی گفت: «لوحِشدن زندگیِ برادر مائو همینآهی الان شکست. اون مُرده.»
«چطور ممکنه؟! برادر مائو شاهِ روحِ لایهٔ ۵آهی بود! هدفش فقط حدودِ ۲۰ سالشه، درسته؟! عمراًبالاخره برادر مائو از یه همچین آدمی شکست بخوره!»
شخصِ دیگری گفت:همگی «شاید هدف محافظِبهترین قدرتمندی کنارش داره.»
«احتمالاً همین اتفاق افتاده.آسمانِ بیاید جمع بشیم ودیوانه انتقامِ برادر مائو رو بگیریم.»
«بله!»
چند روز بعد.
لین مینگهای پس از شنیدنِ این خبر با خشم جواب خواست: «پیشکارمیتونم لین! چه اتفاقِ کوفتیای داره میافته؟! چرا اون شیائو یانگِ عوضی هنوز زندهست؟!فقط امروز حتی دیدنش که داشته با خیالِ راحت توی رستورانِ آسمانی غذا میخورده!»
پیشکار جین گفت: «لطفاً صبور باشید، اربابِ جوان.دیوانه من از قبل درندگانِ خاموش رو استخدام کردم تاکنیم کارِ شیائو یانگ رو یکسره کنن. فقط مسئلهٔ زمانه.»
با این حال، لحظهای بعد لوحِ یشمیِ ارتباطیاش لرزید. اینحتی لوح برای ارتباط با مینگ لائو بود؛ کسی که قرارحرف بود در صورتِ تماسِ درندگانِ خاموش، به او خبر بدهد.
پیشکار جین پرسید: «چی شده؟»
«د-درندهٔ خاموش میخواد شما روباشید ببینه! لطفاً هرچه زودتر بههمینجا تالارِ رودِ زرد بیاید، ارشد جین!»
«فهمیدم. بهشونقاتلانِ بگو تا ۱۵سوم دقیقهٔ دیگه اونجام.»
سپس پیشکار جین به لین مینگهایفکر گفت: «درندهٔ خاموش با ما تماسکنیم گرفته. الان میرم باهاشون صحبت کنم.»
مدتی بعد،مگه به رستورانِشدن رودِ زرد رسید.
پس از پیدا کردنِ دوستشباشید مینگ لائو، متوجهِ مردِ لاغری شدبمونیم که سرِ همان میز نشسته بود.
مردِ لاغر هیچ حضوری از خوداستخدام نشان نمیداد و انگار یک فانی بود،آهی اما پیشکار جین بیدرنگ هویتش را فهمید.
پیشکار جین بهدیوانه این مردِ لاغرفکر تعظیم کرد: «درود، ارشد.»
مردِ لاغرمگه با صداییشدن مقتدرانه گفت: «بشین.»
پیشکار جین پس ازآروم نشستن پرسید: «این ارشدالان رو چطور خطاب کنم؟»
«میتونی فقط کونگ صدام کنی.»
«فهمیدم، ارشد کونگ.»
سپس قاتل کونگ گفت: «خب،ارباب صدات کردم بیای اینجا تاحتی چند تا مسئله رو روشن کنم.»
«این شیائوحرف یانگ... استادِ ماهریباشید ازش محافظت میکنه؟»
پیشکار جین سرش راآسمانِ تکان داد: «تا جاییدیوانه که من خبر دارم، نه.»
«نه؟»
«نه. طبقِ بررسیهای من، فقط یه دختربچه همراهشه. مگهکشید اینکه اون دختربچه در واقع یه استادِ ماهر باشه کهسرانجام تغییرِ قیافه داده، وگرنه فکر نمیکنم محافظِ دیگهای داشته باشه.»
قاتل کونگ درهمگی سکوت به فکر فروکار رفت: «یه دختربچه، هان.»