---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 222: پاداشِ بزرگ شان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 222: پاداشِ بزرگ شان

0

وقتی یوان به بزرگ شان و آن دو نفرِ‌مزاحمم​ دیگر نزدیک شد، متوجهِ اشیای چهارپایه‌ای شد که جلوی‌خودشان​ آن‌ها روی زمین قرار داشتند و کاملاً هم بزرگ بودند.

یوان هرچه به آن‌ها نزدیک‌تر می‌شد، پیشِ‌نباش​ خودش فکر می‌کرد: اون چیزها چی‌ان؟ شبیه دیگ‌شاگردام​ می‌مونن... تازه داره ازشون دود هم بلند می‌شه...

یوان همین که به‌اندازهٔ‌باشم​ کافی نزدیک شد، او‌اینجا​ را صدا زد: «ارشد شان!»

«همم؟» بزرگ شان با ابروهای بالارفته برگشت. در این‌بشی​ فکر بود که چه کسی جرئت کرده بدونِ هماهنگی واردِ‌می‌کردند​ قلمرویش شود، چرا که آن روز منتظرِ هیچ مهمانی نبود.

اما با دیدنِ چهرهٔ معصومِ یوان، بی‌درنگ لبخندی روی‌مزاحمم​ لب‌هایش نشست و گفت: «شاگرد یوان! خیلی زودتر از چیزی‌هرچند​ که انتظار داشتم رسیدی. راستش فکر نمی‌کردم تا فردا ببینمت.»

آن دو نفرِ دیگر هم با دیدنِ واکنشِ‌حتی​ بزرگ شان برگشتند و به یوان نگاه کردند؛ انگار‌معرفی​ بزرگ شان از دیدنِ او حسابی ذوق کرده بود.

یه شاگردِ حیاطِ بیرونی...؟

این دو شاگرد با دیدنِ لباسِ فرمِ یوان ابرو‌بشی​ بالا انداختند، چرا که پیش از این هرگز ندیده بودند‌می‌کردند​ یک شاگردِ حیاطِ بیرونی در این مکانِ مقدس ظاهر شود.

یوان گفت: «سلام، ارشد شان.‌حتی​ امیدوارم مزاحمتون نشده باشم، ولی‌بشی​ ارشد شوان گفت بیام اینجا.»

بزرگ شان خنده‌ای باوقار سر داد و سپس به‌اگه​ آن دو نفرِ مبهوت که کمی آن‌طرف‌تر نشسته بودند اشاره‌شاگردانِ​ کرد: «نگران نباش، حتی اگه بخوای هم نمی‌تونی مزاحمم بشی!»

«بذار شاگردام‌مزاحمتون​ رو بهت‌باشم​ معرفی کنم.»

شاگردانِ بزرگ شان از جا برخاستند و‌نمی‌تونی​ خودشان را معرفی کردند، هرچند حس می‌کردند چون‌شاگردانِ​ ارشدترند، یوان باید اول خودش را معرفی می‌کرد.

«چیان چی، شاگردِ حیاطِ درونی.»

«بِی بِی، شاگردِ هسته.»

معرفی‌شان ساده و سرراست بود.

یوان سر تکان‌نباش​ داد و گفت:‌بخوای​ «سلام، من یوانم.»

پس از این معرفیِ کوتاه، بزرگ شان رو‌نمی‌تونی​ به شاگردانش کرد و گفت: «به‌هرحال، شما دو تا‌برخاستند​ می‌تونید به پالایشِ اکسیر ادامه بدید. من زود برمی‌گردم.»

بزرگ شان پیش از‌اشاره​ ورود به ساختمان به‌حتی​ او گفت: «همراهم بیا داخل.»

یوان سر‌مزاحمتون​ تکان داد و‌ولی​ به دنبالش رفت.

وقتی داخل شدند، بزرگ‌حتی​ شان به کاناپه‌ای اشاره‌مزاحمم​ کرد و گفت: «بفرما بشین.»

پس از اینکه یوان روی کاناپه‌اگه​ نشست، بزرگ شان هم نشست و حتی‌بهت​ تصمیم گرفت درست کنارِ او جا بگیرد.

بزرگ شان با چهره‌ای نسبتاً جدی به او گفت: «اول از همه، اجازه بده دوباره برای کسبِ مقامِ اول توی‌برخاستند​ مسابقهٔ چنگ بهت تبریک بگم؛ فراتر از انتظاراتم ظاهر شدی.» و ادامه داد: «با اینکه قبلاً از خودِ مسابقه پاداش‌به‌هرحال​ گرفتی، معبدِ جوهرِ اژدها تصمیم گرفته به‌خاطرِ مشارکتت بهت پاداش بده، چون نتیجه‌ای که گرفتی اعتبارِ ما رو خیلی بالا برد.»

«بذار نشانِ هویتت رو ببینم.»

یوان سر تکان داد‌حتی​ و نشانِ هویتِ برنزی‌اش‌مزاحمم​ را به او نشان داد.

سیستم

[۱۰٬۰۰۰ امتیازِ مشارکت از شان شانگ دریافت شد.]

یوان با صدایی‌نشده​ متعجب زمزمه کرد:‌شوان​ «ده‌هزار امتیازِ مشارکت!»

بزرگ شان با لبخندی بر لب گفت:‌نمی‌تونی​ «۱۰٬۰۰۰ امتیازِ مشارکت شاید زیاد به نظر برسه،‌شاگردانِ​ اما در مقایسه با پاداشِ بعدی تقریباً بی‌ارزشه.»

یوان ابرو‌کرد​ بالا انداخت: «باز‌حتی​ هم پاداش هست؟»

بزرگ شان سر تکان داد و‌نگران​ گفت: «رئیسِ فرقه تصمیم گرفته بهت‌مزاحمم​ اجازه بده به قلهٔ اژدها بری.»

یوان پرسید:‌مزاحمتون​ «قلهٔ اژدها؟‌باشم​ اون دیگه چیه؟»

«در کنارِ معبدِ اژدها، یکی از‌بخوای​ مقدس‌ترین مکان‌های معبدِ جوهرِ اژدهاست. هر‌بهت​ چه باشه، قبلاً قلهٔ جدمون بوده.»

یوان به پرسیدن‌نگران​ ادامه داد: «این مکان‌بخوای​ چه چیزِ خاصی داره؟»

«خب، من فقط یک بار اونجا بودم، اما به دلایلی انرژیِ روحیِ اونجا بی‌نهایت متراکمه که‌بهت​ سرعتِ تزکیه‌ت رو خیلی بالا می‌بره. علاوه بر این، افسانه‌ها می‌گن که جد قبل از ناپدید شدنش‌ساده​ گنجینه‌ای رو اونجا پنهان کرده، اما با وجودِ اینکه همه سوراخ‌سنبه‌ها رو گشتن، هیچ‌کس نتونسته پیداش کنه.»

«که این‌طور...»

پس از لحظه‌ای سکوت، بزرگ شان گفت: «یک‌مزاحمم​ چیزِ دیگه، می‌خوایم هفتهٔ آینده توی آزمونِ شاگردِ‌برخاستند​ حیاطِ درونی شرکت کنی و شاگردِ حیاطِ درونی بشی.»

«ها؟ شاگردِ حیاطِ درونی؟ فکر می‌کردم فقط‌بخوای​ وقتی می‌تونیم این کار رو بکنیم که زمانِ‌کنم​ کافی رو به‌عنوانِ شاگردِ حیاطِ بیرونی گذرونده باشیم.»

«درسته، اما همیشه استثناهایی هم هست. تا وقتی اجازهٔ رئیسِ فرقه‌نمی‌تونی​ رو داشته باشی، یک شاگرد می‌تونه بدونِ در نظر گرفتنِ زمانِ‌هرچند​ حضورش توی فرقه، توی آزمونِ حیاطِ درونی— حتی شاگردِ هسته شرکت کنه.»

پس از لحظه‌ای سکوت، یوان سر تکان‌بیام​ داد: «باشه. اگه رئیسِ فرقه می‌خواد شاگردِ‌کمی​ حیاطِ درونی بشم، توی آزمون شرکت می‌کنم.»

«ممنون، شاگرد یوان. وقتی شاگردِ حیاطِ درونی بشی، می‌تونی‌بشی​ واردِ قلهٔ اژدها بشی. بعد از قلهٔ اژدها هم‌هرچند​ قلمروِ رازآلود شروع می‌شه، برای همین حسابی سرت شلوغ می‌شه.»

یوان با‌کرد​ لبخند گفت:‌نباش​ «تجربهٔ عالی‌ای می‌شه.»

سپس پرسید:‌آن‌طرف‌تر​ «کارِ دیگه‌ای‌اشاره​ با من دارید؟»

بزرگ شان‌مزاحمتون​ گفت: «نه،‌باشم​ فعلاً همین بود.»

«پس دیگه نمی‌مونم‌نباش​ و مزاحمِ کلاسِ درسِ‌نمی‌تونی​ شما و شاگردانتون نمی‌شم.»

«نگرانش نباش. امروز‌نگران​ فقط دارم درس‌های‌اگه​ قبلی رو مرور می‌کنم.»

یوان برخاست‌آن‌طرف‌تر​ و گفت: «بعداً‌کرد​ می‌بینمتون، ارشد شان.»

«یک لحظه صبر کن.»

بزرگ شان‌نگران​ ناگهان ردایش‌حتی​ را گرفت.

«همم؟»

همین که یوان برگشت، بزرگ شان‌نگران​ برخاست و با سرعتی برق‌آسا حرکت‌مزاحمم​ کرد و بوسهٔ ملایمی بر پیشانی‌اش زد.

یوان با چهره‌ای‌نشده​ مات‌ومبهوت به او‌شوان​ خیره ماند: «بـ-بزرگ شان؟»

بزرگ شان با لبخندی بر چهرهٔ زیبایش به او چشمک زد:‌شاگردام​ «این پاداشِ من به تو بود. اگه بتونی توی قلمروِ رازآلود‌باید​ هم مقامِ اول رو به دست بیاری، چیزِ خیلی شدیدتری بهت می‌دم.»

یوان زبانش بند آمده بود و نمی‌دانست چطور‌نمی‌تونی​ باید به چنین حرف‌هایی پاسخ دهد. از این رو،‌برخاستند​ تنها با حالتی گیج‌ومنگ به حرف‌هایش سر تکان داد.

در همین حال، شیائو هوا با دیدنِ حرکتِ سریع و مکارانهٔ‌نمی‌تونی​ بزرگ شان، نزدیک بود بی‌اختیار گردنبند را ترک کند، اما هر‌هرچند​ طور که بود توانست جلوی خودش را بگیرد و داخلِ گردنبند ماند.

مدتی بعد، یوان خانهٔ بزرگ شان را‌بیام​ ترک کرد، اما درست وقتی در را بست،‌آن‌طرف‌تر​ ناگهان صدای فریادِ دردمندانه‌ای از بزرگ شان شنید.

تق! تق! تق!

«آه!»

یوان از او که‌اشاره​ از شدتِ درد نزدیک بود‌اگه​ گریه کند، پرسید: «حالتون خوبه؟»

بزرگ شان با‌نشده​ لبخندی خشک بر‌شوان​ لب گفت: «بـ-بله... خوبم...»

ناولها | novelha.net