---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 513: چرا وجودم را پس می‌زنی؟ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 513: چرا وجودم را پس می‌زنی؟

0

می‌شیو به تلویزیون که داشت ویدیوی ضبط‌شدهٔ دوربینِ مداربستهٔ‌تواناییِ​ اتحادیهٔ تزکیه‌گران را پخش می‌کرد تا همه خودشان شاهدِ‌نخستین​ ماجرا باشند، اشاره کرد و پرسید: «یوان... اون تو نیستی؟»

می‌توانستند دو نفر را ببینند‌صدا​ که واردِ ساختمان شدند و‌تنها​ مستقیم به سمتِ جلو رفتند.

چند لحظه بعد، شخصی که نقابِ سیاه به‌شکی​ چهره داشت، ناگهان میزِ فلزی را تکه‌تکه کرد‌دیدنِ​ و همهٔ حاضران را در بهت فرو برد.

سپس نگهبان‌ها افرادِ نقاب‌دار را محاصره کردند، اما‌جرئت​ به دلیلی جرئت نمی‌کردند جلوتر بروند، انگار نیرویی‌نزدیک​ نامرئی مانعِ نزدیک شدنشان به شخصِ نقاب‌دار می‌شد.

چند دقیقه بعد، می‌شد رئیس‌رفتارش​ ژائو و بزرگان را دید‌نابود​ که به شخصِ نقاب‌دار نزدیک می‌شدند.

در این لحظه، شخصِ نقاب‌دار جلوی‌حتی​ رئیس رفت و سپس او را از‌هیچ​ گردن گرفت و در هوا بلند کرد.

چند لحظهٔ دیگر که گذشت، شخصِ نقاب‌دار رئیس‌شکی​ را مثلِ کودکی که از اسباب‌بازی‌اش خسته شده‌دیدنِ​ باشد، به کناری پرت کرد و به راه افتاد.

با این حال، بزرگان جلوی شخصِ نقاب‌دار‌دلیلی​ را گرفتند و پس از کمی گفت‌وگو،‌نامرئی​ شخصِ نقاب‌دار از اتحادیهٔ تزکیه‌گران ناپدید شد.

البته تمامِ این‌ها بدونِ صدا پخش می‌شد. اما حتی بدونِ صدا هم‌دارد​ تماشاچی‌ها می‌توانستند ببینند آن شخصِ نقاب‌دار چقدر سلطه‌جوست، و تنها از روی‌کسانی​ رفتارش هیچ شکی نداشتند که تواناییِ نابود کردنِ اتحادیهٔ تزکیه‌گران را دارد.

بسیاری از مردم با دیدنِ بازیکن یوان برای نخستین بار،‌تنها​ از نمایشِ اقتدارِ او غرقِ حیرت شدند و کسانی که‌بسیاری​ از پیش طرفدارِ بازیکن یوان بودند، بیشتر از قبل شیفته‌اش شدند.

یوان با دیدنِ رفتارِ غیرعادیِ خودش‌رفتارش​ که انگار داشت نمایشی را تماشا‌کردنِ​ می‌کرد، با لبخندی خجالت‌زده گفت: «چقدر خجالت‌آوره...»

می‌شیو با صدایی بهت‌زده گفت: «اگه از‌دلیلی​ قبل نمی‌دونستم می‌خوای این کار رو بکنی،‌نامرئی​ هرگز حدس نمی‌زدم اون نقاب‌دار تو باشی...»

می‌فنگ گفت: «راستش وقتی‌روی​ اربابِ جوان گردنِ رئیس رو‌تواناییِ​ گرفت، ترسیدم مبادا تصادفی بکشتش.»

یوان از شنیدنِ این حرف‌صدا​ جا خورد و گفت: «کـ-کشتن؟ آخه‌روی​ چرا باید همچین کارِ افراطی‌ای بکنم؟»

می‌فنگ گفت: «آدم‌ها‌سلطه‌جوست​ وقتی عصبانی می‌شن‌رفتارش​ کارهای افراطی می‌کنن...»

«حتی اگه این‌طور باشه، من کسی‌اما​ رو فقط به خاطرِ عصبانیت نمی‌کشم...‌انگار​ حداقل امیدوارم این کار رو نکنم...»

ناگهان گوشیِ می‌شیو زنگ خورد.

می‌شیو پیش از‌این‌ها​ جواب دادن به‌حتی​ تماس گفت: «یو روئه.»

«الو—»

یو رو با صدایی هیجان‌زده پرسید:‌اما​ «می‌شیو؟! الان داری اخبار رو می‌بینی؟!‌انگار​ یوان واقعاً امروز رفته اتحادیهٔ تزکیه‌گران؟!»

می‌شیو گفت: «آره... درسته...»

پس از لحظه‌ای سکوت،‌بدونِ​ صدای بهت‌زدهٔ یو رو‌چقدر​ به گوش رسید: «باورنکردنیه...»

فکرش را بکن که برادرش اندکی پس از بهبودی، آن‌قدر‌تواناییِ​ جسارت داشته باشد که به اتحادیهٔ تزکیه‌گران یورش ببرد. فقط‌بار​ می‌توانست تصور کند که در آینده ممکن است چه کارهایی بکند.

یو رو‌افرادِ​ سپس پرسید:‌محاصره​ «حالش خوبه؟»

«آره، همه‌چیز مرتبه... فعلاً.»

یو رو گفت: «فکر کنم‌صدا​ تا وقتی کسی هویتش رو‌تنها​ ندونه، مشکلی براش پیش نیاد.»

«و حتی اگه اتحادیهٔ تزکیه‌گران هویتش رو بفهمه، بعید می‌دونم جای‌نابود​ نگرانی باشه، چون خیلیا بازیکن یوان رو تحسین می‌کنن. اگه تو‌اقتدارِ​ دردسر بیفته، آدمای زیادی هستن که با کمالِ میل بهش کمک کنن.»

یو رو گفت: «به‌هرحال، چند روزِ‌اما​ آینده رو همون‌جا بمونید و ببینید‌انگار​ چی می‌شه. من رو هم بی‌خبر نذار!»

«باشه.»

یک ساعت بعد، وانگ شیویینگ‌صدا​ هم با آن‌ها تماس گرفت‌تنها​ تا مطمئن شود حالشان خوب است.

پس از شام، می‌فنگ گفت: «اربابِ جوان،‌هیچ​ من فردا باید برگردم سرِ کار، پس‌بسیاری​ امشب آخرین شبیه که کنارِ هم هستیم.»

یوان به او گفت: «که این‌طور... خیلی‌دلیلی​ خوش گذشت، خانم می‌فنگ. من رو یادِ‌نامرئی​ روزهایی انداخت که هنوز ازم مراقبت می‌کردید.»

می‌فنگ با لبخندی بر لب گفت: «و من‌نداشتند​ همچنان از توی سایه‌ها مراقبِ شما می‌مونم— تا‌بازیکن​ وقتی که دیگه به من نیازی نداشته باشید.»

آن شب، می‌فنگ‌این‌ها​ بیشتر از همیشه خودش‌تماشاچی‌ها​ را به یوان چسباند.

«شب‌به‌خیر، اربابِ جوان.»

«شب‌به‌خیر.»

یوان به‌محضِ اینکه‌تنها​ به خواب رفت،‌هیچ​ به سرزمینِ رؤیاها بازگشت.

مردِ خوش‌قیافه درست همان‌طور که انتظارش‌حتی​ را داشت، پیشِ رویش ظاهر شد:‌رفتارش​ «انگار امروز حسابی به تو خوش گذشت.»

«به یاد داشته باش، چیزی که امروز تجربه کردی، حسِ قدرتمند‌نابود​ بودن است. تا زمانی که قدرت داشته باشی، هیچ‌کس جرئت نمی‌کند‌اقتدارِ​ روی حرفت حرف بزند— هیچ‌کس جرئت نمی‌کند به نزدیکانت آسیب برساند.»

یوان با اخمی کمرنگ‌محاصره​ روی چهره‌اش، در سکوت‌جرئت​ به مردِ خوش‌قیافه خیره ماند.

مرد از‌سلطه‌جوست​ او پرسید:‌روی​ «چه شده؟»

یوان با صدایی آرام‌بدونِ​ گفت: «رفتارِ امروزم... تو داری‌سلطه‌جوست​ روم تأثیر می‌ذاری، مگه نه؟»

مردِ خوش‌قیافه شانه‌ای بالا‌تنها​ انداخت: «اصلاً نمی‌فهمم دربارهٔ‌شکی​ چه چیزی حرف می‌زنی.»

«به من دروغ نگو! امروز نزدیک بود رئیس ژائو رو‌جلوتر​ بکشم! اگه از اون حالتِ خشم بیرون نمی‌اومدم، وقتی گردنش توی‌رئیس​ مشتم بود، می‌شکوندمش! یه میلِ تقریباً غیرقابل‌کنترل برای این کار داشتم!»

مردِ خوش‌قیافه تک‌خنده‌ای کرد و گفت: «که چه؟ تو فقط داری با خودِ واقعی‌ات‌مردم​ روراست رفتار می‌کنی. نگران بودی که اگر او را نکشی، در نهایت برمی‌گردد تا دوباره‌قبل​ مزاحمِ تو و عزیزانت شود، درست است؟ برای همین میل به کشتنِ آن مرد داشتی.»

«مرا برای خواسته‌های خودت سرزنش نکن. هر‌تماشاچی‌ها​ چه باشد، من تو هستم. اگر مرا سرزنش‌نداشتند​ کنی، در واقع داری خودت را سرزنش می‌کنی.»

«چرا وجودم را پس می‌زنی؟ می‌دانی، هر چه بیشتر از‌تواناییِ​ پذیرفتنِ من سر باز بزنی، زمانی که مجبور به پذیرشم شوی‌نمایشِ​ برایت سخت‌تر خواهد شد، و آن زمان در نهایت فرا می‌رسد.»

«...»

یوان ساکت ماند.

«مهم نیست. نیازی‌این‌ها​ نیست الان مرا‌حتی​ بپذیری، اما در نهایت...»

مردِ خوش‌قیافه برگشت‌سلطه‌جوست​ و رفته‌رفته در‌رفتارش​ مه ناپدید شد.

با رفتنِ مرد، منظره تغییر‌کردند​ کرد و بخش‌های بیشتری از گذشتهٔ‌بروند​ مردِ خوش‌قیافه برای یوان آشکار شد.

یوان می‌خواست چشم‌هایش را ببندد و رؤیا را نادیده بگیرد، اما افسوس، از‌بسیاری​ آنجا که در یک رؤیا بود، حتی با چشمانِ بسته هم می‌توانست آن‌طرفدارِ​ را ببیند. بنابراین، مجبور بود تا زمانِ بیدار شدن همه‌چیز را تماشا کند.

یوان زیرِ لب زمزمه‌بدونِ​ کرد: «هاااا... چرا این‌چقدر​ اتفاقات داره برای من می‌افته؟»

ناولها | novelha.net