---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 278: دیدار با یو رو • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 278: دیدار با یو رو

0

پس از غذا دادن به‌جواب​ یوان، می‌شیو به کارهای خودش‌اتاق​ رسید تا اینکه به خواب رفت.

در همین حال، یوان‌نیاوردنِ​ مثلِ همیشه تمامِ شب‌داد​ بیدار ماند تا تزکیه کند.

اصلاً یادم نمیاد آخرین باری که دو شب پشت‌سرهم خوابیدم کی بود...‌جرئت​ یوان با خودش فکر کرد، اما در کمالِ تعجب، با وجودِ کم‌خوابی‌دلیلِ​ هیچ تفاوتی حس نمی‌کرد. در واقع، سرحال‌تر و پرانرژی‌تر از همیشه بود.

صبحِ روزِ بعد، پس از دادنِ‌نداد​ صبحانه به یوان، می‌شیو به خانهٔ اصلی‌سکوت​ برگشت تا با یو رو دیدار کند.

یو رو گفت: «هی می‌شیو. با‌نداد​ اینکه همین دیروز توی مدرسه همدیگه‌لحظه‌ای​ رو دیدیم، انگار خیلی بیشتر گذشته.»

با این حال، می‌شیو بی‌درنگ‌خدمتکارِ​ جواب نداد و با ابروهای‌اگه​ بالارفته به اطرافِ اتاق نگاه کرد.

پس از لحظه‌ای سکوت گفت: «بانوی‌بشه​ جوان، آخرین باری که اتاقتون رو‌جرئت​ تمیز کردید کی بود؟ اینجا خیلی به‌هم‌ریخته‌ست.»

یو رو با‌این​ خونسردی گفت: «داری‌نداد​ شلوغش می‌کنی، می‌شیو.»

می‌شیو برگشت و به‌بی‌درنگ​ لباس‌های روی زمین و میزِ‌اطرافِ​ کثیفِ آن‌طرفِ اتاق نگاه کرد.

در حالتِ عادی، می‌شیو هر روز اتاقِ یو رو را‌اگه​ تمیز می‌کرد، اما از آنجا که دیگر اینجا زندگی نمی‌کرد و‌بهت​ بیشترِ وقتش را با یوان می‌گذراند، این کار غیرممکن شده بود.

می‌شیو پرسید: «بانوی جوان... اصلاً کسی رو پیدا کردید که جایگزینِ‌خدمتکاری​ من بشه؟» شک کرده بود که کسی جای او به یو‌خورده​ رو نمی‌رسد، چون هیچ خدمتکاری جرئت نمی‌کرد بگذارد اتاقش این‌قدر نامرتب بماند.

«...»

پس از لحظه‌ای‌این​ سکوت، یو رو گفت:‌ابروهای​ «کسی رو جایگزینت نکردم.»

می‌شیو با صدایی‌دلیلِ​ که واقعاً جا خورده‌توضیح​ بود پرسید: «چی؟ چرا؟»

یو رو دلیلِ نیاوردنِ خدمتکارِ جدید را توضیح داد: «بهش فکر کن، می‌شیو. اگه کسی رو‌نامرتب​ جایگزینت می‌کردم، پدر و مادرم می‌فهمیدن که تو الان داری به داداش تیان می‌رسی، و احتمالِ‌می‌کردم​ زیاد بهت می‌گفتن دیگه کمکش نکنی. برای همین تحتِ هیچ شرایطی نمی‌تونم کسی رو بیارم جات.»

«آها...» می‌شیو با‌این​ پی بردن به‌نداد​ ماجرا، سر تکان داد.

می‌شیو گفت: «با این حال، این به‌هم‌ریختگیِ اتاقتون‌بالارفته​ رو توجیه نمی‌کنه، بانوی جوان. الان تمیزش می‌کنم.»‌اتاقتون​ و بی‌درنگ رفت تا اتاق را مرتب کند.

با دیدنِ این صحنه، یو رو با لبخند گفت:‌بهش​ «نمی‌خواستم بیشتر از این شغلت رو ازت بگیرم، برای همین‌احتمالِ​ از قصد اتاقم رو تمیز نکردم تا تو انجامش بدی.»

«...» می‌شیو زبانش بند آمد. یعنی یو رو قصد‌نمی‌رسد​ داشت اتاقش را یک هفتهٔ تمام کثیف نگه دارد تا‌نکردم​ او بیاید و تمیزش کند؟ این اصلاً برازندهٔ وجهه‌اش نبود.

می‌شیو سپس پرسید:‌این​ «کارهای دیگه چی؟‌نداد​ کی بهتون می‌رسه؟»

«من به کسی نیاز ندارم که بهم برسه. سال‌هاست هم به خودم می‌رسم هم به داداش‌اتاقتون​ تیان— مگه محتاجم کسی همهٔ کارام رو برام انجام بده؟ تازه به هیچ‌کسِ دیگه‌ای اعتماد ندارم‌عادی​ که این‌قدر واردِ زندگیم بشه. قطعاً هر کاری بکنم رو می‌ذارن کفِ دستِ پدر و مادرم.»

«راستی، حرف از داداش‌نیاوردنِ​ تیان شد، این روزا‌داد​ حالش چطوره؟ اتفاقِ مهمی افتاده؟»

می‌شیو در حالی که لباس‌های یو رو‌کرده​ را تا می‌کرد، سرش را تکان داد‌اتاقش​ و گفت: «تا جایی که می‌دونم، نه.»

یو رو گفت: «آها، که این‌طور. راستی، وقتی برگشتی، می‌تونی به داداش تیان بگی بازیکن‌هایی که به‌تمیز​ معبدِ جوهرِ اژدها نزدیک می‌شن، از شاگردای اون فرقه کتک می‌خورن تا نتونن به اونجا نزدیک بشن؟‌اتاقِ​ البته فکر کنم بازم باید سعی کنه هویتش رو مخفی نگه داره، چون هرچی احتیاط کنیم بازم کمه.»

می‌شیو با چهره‌ای بی‌حالت به او‌نداد​ نگاه کرد و گفت: «بانوی جوان...‌لحظه‌ای​ بهتر نیست خودتون باهاش حرف بزنید؟»

یو رو در دم اخم کرد و گفت: «آخه چطور باید این کار رو‌می‌فهمیدن​ بکنم، می‌شیو؟ من حتی نمی‌تونم با داداش تیان ملاقات کنم! با اینکه می‌تونم یواشکی‌شرایطی​ برم دیدنش، اما وقتی هنوز اوضاعِ داداش تیان این‌قدر ملتهبه، نباید همچین کارِ خطرناکی بکنم.»

می‌شیو گفت: «اما برای حرف زدن با‌کرده​ اربابِ جوان نیازی نیست ببینیدش، بانوی جوان. می‌تونید‌این‌قدر​ بهش زنگ بزنید. امکان نداره ارباب‌ها این‌طوری بفهمن.»

«ها؟»

یو رو در دم ساکت شد‌نداد​ و با چهره‌ای شوکه به می‌شیو خیره‌سکوت​ ماند؛ انگار تازه متوجهِ چیزی شده بود.

لحظه‌ای بعد یو رو با صدای بلند گفت: «چـ... چرا قبلاً به فکرم‌مادرم​ نرسیده بود؟! حتماً بعد از اینکه بهم گفتن دیگه نمی‌تونم با داداش تیان‌برای​ ملاقات کنم، مغزم از کار افتاده! کلاً این روش رو فراموش کرده بودم!»

یو رو ادامه داد: «ممنون که یادم آوردی! آه! اما داداش تیان‌جرئت​ گوشی نداره. می‌شیو، چون هر وقت بخوام زنگ بزنم تو پیشِ داداش‌دلیلِ​ تیانی، به گوشیِ تو زنگ می‌زنم و این‌جوری با داداش تیان حرف می‌زنم!»

می‌شیو سر تکان داد: «فهمیدم.»

«امشب بعد از شام‌بی‌درنگ​ بهت زنگ می‌زنم، پس حتماً‌اطرافِ​ اون موقع سرت خلوت باشه!»

می‌شیو پس از تمیز کردنِ اتاقِ یو‌توضیح​ رو، رفت تا کمی بیرون کار کند‌می‌فهمیدن​ که دیگر خدمتکاران به غیبتش شک نکنند.

یکی از خدمتکارانِ دیگر با دیدنِ او‌کرده​ صدایش زد: «اون می‌شیو نیست؟ هی، می‌شیو!‌اتاقش​ این اواخر کجا بودی؟ انگار یه قرنه ندیدمت!»

می‌شیو جارو کشیدن را متوقف کرد و به زنِ میان‌سالی‌اتاق​ که نزدیک می‌شد نگاه کرد. با چهره‌ای بی‌تفاوت گفت: «بانوی جوان‌خونسردی​ پروژه‌ای بهم سپرده، برای همین الان بیشترِ وقتم رو بیرون می‌گذرونم.»

زنِ میان‌سال سر تکان داد و گفت: «حتماً سخته که تنها کسی باشی که برای بانوی جوان کار می‌کنه. با این حال، قطعاً خیلی بهتر از‌روی​ کار کردن برای اون موجودِ فلجه. نمی‌تونم تصور کنم نزدیکش باشم، چه برسه به اینکه هر روز ازش مراقبت کنم. خوشحالم که ارباب‌ها بالاخره از شرش خلاص‌چون​ شدن؛ خیلی وقت پیش باید این کار رو می‌کردن. بانوی جوان هم بالاخره می‌تونه بدونِ تلف کردنِ وقتش پای اون موجود، روی مدرسه و موسیقیش تمرکز کنه.»

«...»

با شنیدنِ حرف‌های خدمتکار، دستِ می‌شیو نامحسوس دورِ دستهٔ جارو محکم شد،‌جرئت​ اما چیزی نگفت و ساکت ماند. حتی چهرهٔ بی‌تفاوتش هم تغییری نکرد؛‌دلیلِ​ انگار که تحقیرِ آشکارِ خدمتکار نسبت به یوان هیچ تأثیری رویش نگذاشته بود.

ناولها | novelha.net