چپتر 322: ضربهٔ مُهرِ اهریمن
0یوان بیدرنگ فنِ حرکتیاش را بهچرخاند کار بست تا حملههای سریع امایکی ظاهراً سادهٔ چنگالِ اهریمن را جاخالی بدهد.
ویژژژ!
پس از جاخالی دادن از چندبازوهای حمله، یوان با پرتگاهِ پرستاره کهخورده دوباره نامرئی شده بود، پاتک زد.
پرتگاهِ پرستاره سوراخِ دیگری در صورتِکردند اهریمن درید، اما اهریمن بیآنکه بیفتدشمشیرش به حمله به یوان ادامه داد.
«تو یاد نمیگیری، انسان؟! هرشمشیرش چقدر هم توی بدنم سوراخنابود درست کنی نمیتونی منو بکشی!»
با این حال، یوان حرفهای اهریمن را نادیده گرفت وحالی به حملههایش با پرتگاهِ پرستاره ادامه داد و تنها در عرضِنیزهٔ چند دقیقه، بیش از صد سوراخ روی بدنِ اهریمن ایجاد کرد.
یوان در حالی که راحتیکی حملههای چنگالِ اهریمن را جاخالیحملهاش میداد، با خود فکر کرد.
یعنی تواناییِاشاره بازسازیاش هیچسرسامآور محدودیتی نداره؟
«نیزهٔ خون!»
اهریمن ناگهان از خونِ خودش نیزهٔ بلندیبدنِ ساخت و پیش از آنکه یوان بجنبد،فکر آن را به سمتِ صورتش روانه کرد.
«اوه!»
یوان از دیدنِ نیزهسرسامآور کمی جا خورد، اماشمشیرِ همچنان توانست جاخالی بدهد.
«دیگه ازشکافندهٔ دستت خسته شدم،شمشیرش انسانِ کوفتی! بمیر!»
اهریمن دوازده نیزهٔ دیگردقیقه ساخت که مثلِ پرتگاهِایجاد پرستاره در هوا شناور شدند.
[نیزههای پرندهٔ خون!]
اهریمن به یوان اشاره کردشمشیرش و ناگهان دوازده نیزه با سرعتیموقتاً سرسامآور به سمتِ او پرواز کردند.
[ضربهٔ شمشیرِ شکافندهٔ آسمان!]
یوان یک بار شمشیرش را چرخاند وضربهٔ تمامِ نیزهها را همزمان نابود کرد و موقتاًنیزهها یکی از بازوهای اهریمن را از بین برد.
اهریمن با دیدنِ اینکه حملهاششمشیرش شکست خورده، با نیزه بهنابود حملههای وحشیانهاش به یوان ادامه داد.
دینگ! دینگ! تلنگ!
یوان با سالارِ ملکوت از خودش دفاع میکرد و همزمان با پرتگاهِ پرستاره به اهریمن ضربهسالارِ میزد و منتظرِ فرصتی بینقص بود تا فنِ «ضربهٔ مُهرِ اهریمن» را به کار ببندد. باچهرهای این حال، اهریمن پرتگاهِ پرستاره را بهکلی نادیده گرفت و روی حمله به یوان تمرکز کرد.
در همین حال، لان یینگیینگ باکردند چهرهای ماتومبهوت از جایی که اهریمن نمیتوانستچرخاند واردش شود، مبارزهٔ نفسگیرشان را تماشا میکرد.
این نخستین باری بود که میدید یک انسان با یک اهریمن میجنگد، آن هم اینقدربرد پایاپای. با وجود اینکه اهریمنها به قدرتِ دیوانهوارشان معروف بودند، به نظر میرسید این اهریمنفرصتی در برابرِ یک تزکیهگرِ انسان که تنها یک جنگجوی روح بود، به دردسر افتاده است!
اهریمن وقتی فهمید نمیتواند حریفِ فنونِروی حرکتیِ ژرفِ این انسان شود، با صداییخود آشفته داد زد: «فرار نکن! مگه سوسکی؟!»
یوان خیلی راحت جواب داد:یکی «اگه نمیخوای جاخالی بدم، پسحملهاش بهتره دیگه بهم حمله نکنی.»
اهریمن در حالی که بهپرواز موجِ بیپایانِ حملههایش ادامه میداد، غرید:بار «عمراً! به هر قیمتی شده میکشمت!»
«تازه شما انسانها انرژیتون محدوده! برعکسِ ما اهریمنها،نیزهها وقتی انرژیِ روحیتون تموم بشه دیگه به هیچاینکه دردی نمیخورید و فرقی با یه فانیِ بیقدرت ندارید!»
سپس لان یینگیینگ به او هشدار داد: «یوان! باید هرچه زودتر این مبارزهخود رو تموم کنی! هرچی بیشتر با یه اهریمن بجنگی، بیشتر به ضررته! اهریمنهابلندی استقامت و انرژیِ روحیِ تقریباً نامحدودی دارن! توی استقامت نمیتونی ازش جلو بزنی!»
اهریمن او را تحریک کرد: «چرا نمیآی بیرون واینکه به این دوستِ انسانت کمک نمیکنی، شاهدختِ کوچولو؟ البتهدفاع نمیتونم قول بدم که تو رو هم تصادفی نخورم! هاهاها!»
سپس یوان گفت: «مشکلی نیست، دوشیزهکردند لان. لازم نیست نگرانم باشی. طولیشمشیرش نمیکشه که این اهریمن رو شکست میدم.»
اهریمن خرناسهٔ سردی کشید: «دلم میخواد تلاشت رو ببینم!» با اینکه از فنِبازوهای «ضربهٔ شمشیرِ شکافندهٔ آسمانِ» یوان میترسید، مطمئن بود که یوان نمیتواند این فنمیکرد را بارها به کار ببندد، چون به نظر میرسید انرژیِ روحیِ فراوانی میطلبد.
علاوه بر این، تا زمانی که فرد هوشیار میماند، جاخالیحالی دادن از خودِ فن آسان بود و تا وقتی کهنداره ضربه به کلِ بدنش نمیخورد، میتوانست خودش را بازسازی کند.
طیِ چند دقیقهٔ بعد، یوان و اهریمن صدها بار با هم درگیرخورده شدند. همین که ریتمِ مبارزه را پیدا میکردند، هالهٔ یوان ناگهان منفجربینقص شد و هالهٔ سنگینی اطرافشان پدیدار شد که حرکاتِ اهریمن را محدود میکرد.
[قلمروی آسمانی!]
اهریمن از این فشارِ مرموزشمشیرش که حرکاتش را تا حدِنابود زیادی کُند کرده بود، غافلگیر شد.
«این حسِ ناخوشایند دیگه چیه؟!»
با این حال، کُند کردنِ حرکاتِبازوهای اهریمن تنها ترفندی برای پرت کردنِخورده حواسش و همچنین آغازِ نقشهٔ یوان بود.
«هی! اهریمن!»
یوان ناگهان صدایش زد.بار اهریمن ناخودآگاه برگشت ونیزهها به او نگاه کرد.
لحظهای که نگاهِ اهریمن با چشمانِ یوان گره خورد، چشمانِحالی یوان طلایی شد و با حملهٔ ذهنیِ نامرئی به اهریمننداره یورش برد؛ حملهای که شبیهِ هیچکدام از تجربههای پیشینِ اهریمن نبود.
دنیا ناگهان برای اهریمن تاریک شد. در آن لحظه، تنها چیزی که اهریمن میتوانستدینگ رویش تمرکز کند، جفتچشمی باشکوه از وجودی درکناپذیر بود که پشتِ سرِ یوان شناورتمرکز مانده بود و طوری از بالا به او نگاه میکرد که انگار مورچهای بیش نیست.
«تـ-تو دیگهاشاره چه کوفتی هستی؟!پرواز تو انسان نیستی!»
اهریمن با چشیدنِ طعمِ «نگاهِ اژدها»،چرخاند یوان را هیولایی در پوستِ انسان پنداشتبازوهای و برای نخستین بار برای جانش ترسید.
یوان اما چیزی نگفت و از اینبدنِ فرصت بهره برد تا به اهریمنی کهفکر از ترس خشکش زده بود، حمله کند.
[ضربهٔ مُهرِ اهریمن!]
یوان «سالارِ ملکوت» را که هالهای باستانی از خودشکافندهٔ ساطع میکرد، مستقیم در سینهٔ اهریمن فرو برد، بیآنکهموقتاً متوجهِ نمادهایی شود که روی تیغهٔ شمشیر ظاهر شده بود.
«ها؟»
اهریمن هیچ دردی حس نکرد، فقط کمی کرختی. تا زمانیحالی که پایین را نگاه نکرد و شمشیرِ عظیم را درنداره میانِ سینهاش ندید، متوجه نشد شمشیری بدنش را سوراخ کرده است.
اهریمن گفت: «فکر میکنی داری چهکار میکنی؟ توبرد واقعاً درس نمیگیری—» اما وقتی فهمید مشکلی وجودسالارِ دارد، حرفش را برید— بدنش داشت ثانیهبهثانیه سفتتر میشد.
اهریمن برای بارِ دوم پایین را نگاه کردشمشیرِ و با تعجب دید که زخمِ دورِ شمشیرهمزمان دارد تغییر میکند! داشت به سنگ تبدیل میشد!
اهریمن با صدای بلند غرید: «ایـ-این چیه؟! الان با مننابود چهکار کردی؟!» و با وحشت به یوان حمله کرد، اماوحشیانهاش برای آزاد کردنِ ذرهای قدرت هم به تقلا افتاده بود.
یوان لگدی به شکمِ اهریمن زد و همزمان «سالارِ ملکوت»حالی را از بدنش بیرون کشید و با صدایی آرام گفت:نداره «کی میدونه، ولی امیدوارم این فنِ مُهرِ اهریمن روت جواب بده.»
اهریمن در حالی که بیرمق روی زمین زانو زده بود و با پخش شدنِ اثرِتلنگ سنگشدگی از زخمش به سراسرِ بدن، ضعف را با تمامِ وجود حس میکرد، فریاد زد:لان «فـ-فـ-فنِ مُهرِ اهریمن؟! چرا تو همچین چیزی بلدی؟! نگو که از نوادگانِ خاندانِ مُهرِ اهریمنی؟!»
یوان با آرامش جواب داد: «خاندانِ مُهرِ اهریمن؟ تا حالا اسمشون رو نشنیدم.چرخاند این فن رو چند وقت پیش از یه فروشگاهِ فن یاد گرفتم.» و ازوحشیانهاش اینکه به نظر میرسید فن کاملاً روی این اهریمن جواب داده، حسابی خوشحال بود.
اهریمن با صدای بلند فریاد زد: «لعنت بهت! لعنت بهت ای انسانِیکی کوفتی!» و میلِ شدیدی برای تکهتکه کردنِ یوان در خود حس کرد، امادفاع افسوس که هر چهار دستوپایش و بیشترِ بدنش به سنگ تبدیل شده بود.
«اگه یه روزعرضِ از این مُهرروی بیام بیرون، تیکهتیکهت میکنم—!»
فریادِ اهریمن با تبدیل شدنِ دهانش به سنگ قطعاینکه شد و چند ثانیه بعد، بقیهٔ بدنِ اهریمن نیز سنگمیکرد شد و کاملاً به یک مجسمهٔ سنگی تغییر شکل داد.
مدتی بعد، لان یینگیینگ با ناباوریِ آشکار درشمشیرِ چهرهاش، به او و اهریمنِ سنگشده نزدیک شد ونابود گفت: «یوان... تو... تو واقعاً اهریمن رو مُهر کردی؟»
یوان گفت: «امیدوارم.»