چپتر 764: فصل 764
0ژنرال لی با دیدنِحال حالتِ چهرهٔ شهبانوی پریتیان گفت: «انگار چیزی میدونید.»
«راستش، حدود یک ساعت پیش از رسیدنِ شما، شکافِ بزرگینمیاد در آسمانِ بالای بهشتِ پریان که درست زیرِ پای ماستیاد پدیدار شد، و پیرمردی با هالهای درکناپذیر از آن پایین آمد—»
پیش از آنکه شهبانوی پری جملهاش راجواب تمام کند، ژنرال لی فریاد زد: «خودشه!زبان شما دو تا دربارهٔ چی حرف زدید؟!»
«چـ-چیزِ خاصی نبود. دنبالِ شخصِ خاصی میگشت، اماجواب نتونست هیچ توصیف یا اطلاعاتی دربارهش بده. بانیاورد این حال، یه نامِ خانوادگی به من داد— تیان.»
شهبانوی پری دید که چهرهٔ ژنرال لی باتیان شنیدنِ حرفهایش از ترس در هم رفت، وقضیه با خود اندیشید که قضیه از چه قرار است.
ژنرال لی پسسردرگم از لحظهای سکوت پرسید:داد «ا-ا-این شخصِ "تیان"... دیدینش؟»
شهبانوی پری گفت: «نمیدونم. به پیرمرد دربارهٔ شخصِبدهد خاصی که چند وقت پیش بهش برخورده بودمسردرگمی گفتم، و به نظر میرسید پیرمرد بهش علاقهمند شده.»
«کی؟! هر چی دربارهٔ این شخص میدونید بهم بگید! فقط یکلحظاتی نفر در نُه آسمان هست که باعث میشه اون پیرمرد اینطور آشکارابود از مخفیگاهش بیرون بیاد! حتماً حضورِ این شخص رو اینجا حس کرده!»
شهبانوی پری بیدرنگ دهان باز کرد تاداد— جواب بدهد، اما با گذشتِ لحظاتی طولانیخود حتی یک کلمه هم به زبان نیاورد.
ژنرال لی باسردرگم سردرگمی ابرو بالا انداخت:داد «چی شده، شهبانوی پری؟»
اما شهبانوی پریبیدرنگ هم بهاندازهٔ ژنرالکرد لی سردرگم بود.
شهبانوی پری با صداییبیدرنگ مبهوت جواب داد: «نـ-نمیدونم...جواب نمیدونم چرا یادم نمیاد...»
شهبانوی پری در توضیحِ حالتِ عجیبش ادامه داد: «میدونمدید که قبلاً این شخص رو دیدم، اما نمیتونم چهرهش یالحظهای حرفهامون رو به یاد بیارم... انگار از خاطراتم پاک شده...»
«...»
با وجود حرفهای عجیبِ شهبانوی پری، ژنرال لیبدهد از دستش عصبانی به نظر نمیرسید. در واقع،سردرگمی نگاهی حاکی از درک در چهرهاش نقش بسته بود.
ژنرال لی گفت: «اون پیرمرددهان خاطراتتون رو دزدیده.» و با اینلحظاتی حرف شهبانوی پری را شوکه کرد.
پرسید: «مـ-منظورتونبده چیه کهحال خاطراتم "دزدیده" شده؟»
ژنرال لی توضیح داد: «اون پیرمرد فنِ ممنوعهای داره که میتونهتوضیحِ خاطراتِ افراد رو بدزده. معمولاً قربانیهاش رو قبل از گرفتنِ خاطراتشونخاطراتم غافلگیر میکنه، چون این کار دزدیدنِ خاطرات رو براش آسونتر میکنه.»
با شنیدنِ این حرف، چشمانِ شهبانوی پریجواب گرد شد. برای همین بود که پیرمردزبان مثل شبح پشتسرش ظاهر شده و ترسانده بودش؟
این کار رو کرد تا خاطراتم رو بدزده؟ امابدهد من حتی متوجه نشدم که خاطراتم دزدیده شده، وابرو اگه ژنرال لی بهم نمیگفت احتمالاً هیچوقت هم نمیفهمیدم...
شهبانوی پری لحظهای بعد پرسید:نامِ «چرا خاطراتی که از خودششنیدنِ داشتم رو ندزدید؟ اینطوری منطقیتر نبود؟»
«چون همونقدر مغروره. میدونه که داریم تعقیبش میکنیم، و عمداًنمیاد گذاشته دنبالش بیفتیم. دلیلِ اینکه خاطراتِ خودش رو براتون باقییاد گذاشته اینه که بتونیم حضورش رو در اینجا تأیید کنیم.»
شهبانوی پری پس از کمی تأمل گفت:جواب «با اینکه خاطراتم رو دزدیده، اما افرادِ دیگهاینیاورد هم هستن که شخصِ مدنظرش رو دیده باشن!»
اما ژنرال لی سر تکان داد و گفت: «فایدهای نداره. همون لحظهای که پیرمرد خاطراتت رو دزدید، فهمیدهابرو چه کسانی درگیرِ ماجرا بودن و خاطراتِ اونها رو هم دزدیده. با اینکه مطمئنم همینطوره، ولی محضِ احتیاطنمیتونم تحقیق میکنیم تا شاید اشتباهی کرده باشه. هر چی باشه، هزاران سال از آخرین باری که پیداش شده میگذره.»
شهبانوی پری بااین اضطراب آبِ دهانشخانوادگی را قورت داد.
سپس ژنرال لی و افرادش را پیشِ کسانی برد که قبلاًتوضیحِ با یوان دیدار کرده بودند. با اینکه خاطراتش دزدیده شده بود،خاطراتم اما این فقط شاملِ خاطراتِ دیدار و گفتوگویش با یوان میشد.
مدتی بعد، ژنرال لی باباز بزرگ شوئه و شاگردانی که قبلاًطولانی یوان را دیده بودند، دیدار کرد.
البته که بانوان از دیدنِ اینهمه مرد داخلِ بهشتِ پریان جالحظاتی خوردند. با این حال، کاری از دستِ شهبانوی پری برنمیآمد، چرا کهبود این افراد مستقیماً برای امپراتورِ کیهانی، قدرتمندترین فردِ نُه آسمان، کار میکردند.
شهبانوی پری ازاین آنها پرسید: «اخیراًخانوادگی پیرمردی رو ندیدید؟»
در کمالِبهاندازهٔ تعجب، همهٔ آنهاصدایی سر تکان دادند.
بزرگ شوئه گفت: «فکر میکردم توهم زدم. وقتیبدهد داشتم توی اتاقم کار میکردم، پیرمرد مثلِ یه شبحابرو پشتم ظاهر شد، اما تا پلک زدم، غیبش زد.»
«برای من هم همین اتفاق افتاد! داشتم توی دریاچه حمام میکردم کهطولانی دیدم یه پیرمرد از پشتِ درختها داره بهم خیره میشه. اون لحظهصدایی زهرهترک شدم، اما وقتی دوباره نگاه کردم، مثلِ یه شبح ناپدید شده بود!»
همهٔ حاضران تجربهشان را با آنخانوادگی پیرمردِ ترسناک که مثلِ یک شبحِ واقعیرفت ظاهر و ناپدید میشد، به یاد آوردند.
ژنرال لی تعجب نکرد،بود اما محضِ احتیاط دربارهٔچرا برخوردشان با یوان پرسوجو کرد.
در نهایت، هیچکدام نمیتوانستند چهرهٔ یوان یاجواب گفتوگوهایشان با او را به یاد بیاورند،زبان اما برخوردشان با او را به خاطر داشتند.
مدتی بعد، ژنرال لی به شهبانوی پری گفت: «اگهبدهد دوباره پیداش شد یا چیزی دربارهٔ این "تیان" یادتابرو اومد، با این لوحِ یشمی با من تماس بگیر.»
ژنرال لی و ارتشِ هزارنفرهاشنامِ بهشتِ پریان را ترک کردندشنیدنِ و به خاندانِ اژدهای شاهی رفتند.
داخلِ اتاقِ مهمانِ سلطنتی،بود پادشاه اژدها با اخمی غلیظیادم روبهروی ژنرال لی نشسته بود.
پادشاه اژدها گفت: «نمیتونم چهره یا اسمِجواب این شخص رو به یاد بیارم، اما هویتشنیاورد رو بهعنوانِ یه امپراتورِ اژدها به خاطر دارم.»
ژنرال لیاینجا ابرو بالابیدرنگ انداخت: «امپراتورِ اژدها؟»
پادشاه اژدها آهی کشید: «بله، پیرمرد دربارهٔ امپراتورِ اژدهادید از من پرسید. یادمه که امپراتورِ اژدها رو به خونهمونلحظهای آوردم، اما کمی بعد ناپدید شد. خاطراتم در همین حده.»
سپس از ژنرال لی پرسید: «اگهمبهوت فضولی نیست، چرا دنبالِ این پیرمردعجیبش میگردید؟ فکر میکردم بهخاطرِ کمخوابی توهم زدم.»
پس از لحظهای سکوت، ژنرال لی با لحنی جدی گفت: «روزیطولانی که پیرمرد دوباره به "تیان" بپیونده، نُه آسمان به آشوب کشیدهبود میشه... این تمامِ چیزیه که میتونم بگم، چون فقط همین رو میدونم.»