---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 557: ناتوان در تمرکز • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 557: ناتوان در تمرکز

0

چو لیوشیانگ و می‌شیو پس از‌این​ جابه‌جا کردنِ چمدان‌هایشان، لباس‌خواب‌هایشان را عوض کردند‌معلق​ و برای خوردنِ صبحانه راهیِ رستوران شدند.

صبحانه که تمام شد،‌شمشیر​ چو لیوشیانگ پرسید: «داداش‌می‌تونم​ یوان، امروز می‌خوای چی‌کار کنی؟»

یوان گفت: «می‌خوام توی ساختمانِ تمرین با‌می‌تونم​ شمشیرم تمرین کنم. راستش، اینجا تقریباً فقط‌خیلی​ همین کار رو می‌کنیم. ببخشید اگه یکم خسته‌کننده‌ست.»

«اشکالی نداره.‌داشت​ من که‌رها​ مشکلی ندارم.»

پس از صبحانه کمی‌دسته‌اش​ استراحت کردند و سپس‌کمالِ​ راهیِ ساختمانِ تمرین شدند.

می‌شیو پیش از آنکه‌شمشیر​ به طبقهٔ چهارم برود،‌می‌تونم​ به یوان گفت: «بعداً می‌بینمت.»

در همین حین، یوان واردِ سالنِ‌کرد​ ورزشیِ طبقهٔ اول شد و کمی‌داد​ با شمشیر خود را گرم کرد...

چو لیوشیانگ از‌دسته‌اش​ او پرسید: «می‌تونم‌حال​ اون شمشیر رو ببینم؟»

یوان شمشیرِ‌نگه​ چوبی را‌دسته‌اش​ به او داد.

«اوه، خیلی سنگین‌تر‌اول​ از چیزیه که‌گرم​ به نظر می‌رسه.»

«مرکزش فلز داره،‌شمشیر​ برای همین حسِ‌کرد​ شمشیرِ واقعی رو می‌ده.»

چو لیوشیانگ بی‌هیچ زحمتی شروع به چرخاندنِ شمشیر کرد، اما فنِ او چندان‌ماند​ تعریفی نداشت. در واقع، حتی می‌شد حرکاتش را ناشیانه و آماتور توصیف کرد‌بزرگِ​ و هر کسی که او را می‌دید، می‌فهمید کاملاً در شمشیرزنی تازه‌کار است.

یوان از روی‌داشت​ کنجکاوی پرسید: «تو‌این​ چه‌جور تمرینی می‌کنی؟»

«بیشتر اینکه چطور‌اول​ انرژی روحی‌ام رو‌گرم​ کنترل کنم. این‌طوری.»

چو لیوشیانگ شمشیر را‌خود​ لحظه‌ای جلویش نگه داشت و‌ببینم​ سپس دسته‌اش را رها کرد.

با این حال، در کمالِ‌این​ تعجبِ یوان، شمشیر به زمین‌نیفتاد​ نیفتاد و در هوا معلق ماند.

«ا... این... دستکاری چیه؟» یوان می‌فهمید که چو لیوشیانگ دارد شمشیر را با‌معلق​ انرژی روحی‌اش کنترل می‌کند تا نیفتد، و این فن شباهتِ زیادی به «دستکاری چی»‌بزرگِ​ داشت که در تزکیهٔ آنلاین تنها استادانِ بزرگِ روح می‌توانستند از آن استفاده کنند.

چو لیوشیانگ گفت: «دستکاری چی؟‌خود​ این یکی از فنونِ خاندانمه،‌ببینم​ اما اونا بهش می‌گن کنترلِ روحی.»

یوان نتوانست جلوی خودش‌خود​ را بگیرد و پرسید:‌اون​ «یعنی پرواز کردن هم بلدی؟»

او گفت: «پرواز؟ غیرممکنه.»

«واقعاً؟ توی تزکیهٔ آنلاین، اگه دستکاری چی‌حال​ بلد باشی، می‌تونی انرژی روحیِ اطرافِ بدنت‌ماند​ رو کنترل کنی و باهاش پرواز کنی.»

«همم... مطمئن نیستم، اما من نمی‌تونم انرژی روحیِ اطرافم رو کنترل کنم—فقط انرژی روحیِ خودم رو.‌سنگین‌تر​ می‌تونم ازش برای تکون دادنِ چیزها از راهِ دور استفاده کنم و حتی می‌تونه آسیبِ زیادی‌چندان​ هم بزنه، اما تقریباً فقط همین کارها ازش برمیاد. پرواز کردن که اصلاً حرفش رو نزن.»

یوان با خودش‌شمشیر​ زمزمه کرد: «پس‌کرد​ دستکاری چی نیست؟»

البته این احتمال هم وجود داشت‌حال​ که واقعاً دستکاری چی باشد، اما چو‌ماند​ لیوشیانگ هنوز به آن سطح نرسیده بود.

«داداش یوان، تو خیلی قوی هستی، مگه‌حال​ نه؟ می‌خوای خودت قدرتِ این فن رو‌ماند​ تجربه کنی؟ نگران نباش، مراعاتت رو می‌کنم.»

یوان مشتاقانه‌ورزشیِ​ سر تکان‌شمشیر​ داد: «حتماً.»

سپس همان‌طور که چو لیوشیانگ به او‌می‌تونم​ گفته بود، در چند متری‌اش ایستاد و‌خیلی​ شمشیر را در حالتِ دفاعی جلوی خود گرفت.

چو لیوشیانگ‌داشت​ از او‌رها​ پرسید: «آماده‌ای؟»

«آماده‌ام.»

با شنیدنِ این حرف، چو لیوشیانگ‌گرم​ نفسِ عمیقی کشید و انرژی روحیِ‌چوبی​ بدنش را در مشت‌هایش جمع کرد.

وقتی آماده شد، مشتی به سمتِ یوان پرتاب‌اون​ کرد، اما مشتش اصلاً به یوان نزدیک نشد،‌چیزیه​ چون هنوز چند متر از هم فاصله داشتند.

با این حال، ثانیه‌ای بعد یوان حس کرد چیزِ قدرتمند‌نیفتاد​ و سنگینی به شمشیرش کوبیده شد و او را چندین‌شباهتِ​ اینچ به عقب راند و نزدیک بود از پا بیندازدش.

یوان پس از آن‌دسته‌اش​ پرسید: «وای... و این‌کمالِ​ همون "مراعات کردن" بود؟»

گفت: «آره، اگه از تمامِ قدرتم استفاده می‌کردم،‌می‌تونم​ می‌تونستم تخته‌سنگی به اندازهٔ یه ماشین رو نابود‌سنگین‌تر​ کنم— اون‌قدر که برای کشتنِ یه نفر کافیه.»

یوان با صدایی‌شمشیر​ گیج زمزمه کرد: «خدای‌می‌تونم​ من... چه فنِ ترسناکیه...»

گفت: «خیلی قدرتمنده، اما انرژی روحیِ زیادی هم‌تعجبِ​ مصرف می‌کنه، برای همین فقط می‌تونم دو سه‌دارد​ بار ازش استفاده کنم و بعد انرژیم تموم می‌شه.»

چند دقیقه بعد، وانگ مینگ واردِ‌این​ سالنِ ورزش شد و اولین کاری که‌معلق​ کرد این بود که دنبالِ یوان بگردد.

وقتی یوان را دید که‌خود​ داشت با چو لیوشیانگ حرف‌ببینم​ می‌زد، به آن‌ها نزدیک شد.

وانگ مینگ از او‌خود​ پرسید: «هی، یوان، امروز برای‌ببینم​ یه مبارزهٔ تمرینیِ دیگه آماده‌ای؟»

یوان سر تکان داد: «آره.»

سپس وانگ مینگ لحظه‌ای به چو لیوشیانگ نگاه کرد،‌تعجبِ​ انگار که می‌خواست چیزی بگوید، اما در نهایت چیزی‌روحی‌اش​ به او نگفت و دوباره حواسش را به یوان داد.

کمی بعد، آن دو مبارزه‌شان را شروع‌کرد​ کردند و چو لیوشیانگ از چند متر‌اوه​ دورتر تماشایشان می‌کرد که با هم می‌جنگیدند.

در همین حال، در طبقهٔ‌گرم​ چهارم، می‌شیو داشت با هدف‌های‌شمشیرِ​ ثابت بدنش را گرم می‌کرد.

مربی به او نزدیک‌رها​ شد و با صدایی‌تعجبِ​ نگران پرسید: «حالت خوبه، فنگ؟»

«بعد از شلیکِ دوازده تیر، حتی یه بار هم به خالِ قرمز نزدی و حتی چند تا تیر‌روحی‌اش​ رو هم خطا زدی. حتی اگه فقط داری خودت رو گرم می‌کنی، این از تو بعیده. اگه حالت‌بهش​ خوب نیست، باید امروز رو مرخصی بگیری، شاید حتی بهتر باشه بری پیشِ یه دکتر تا معاینه‌ت کنه.»

می‌شیو که مدام به گفت‌وگوی آن روز صبحش با‌اون​ چو لیوشیانگ فکر می‌کرد، گفت: «حالم خوبه، مربی. فقط ذهنم‌می‌رسه​ درگیرِ چند تا مسئله‌ست و نمی‌تونم درست تمرکز کنم، همین.»

مربی به او توصیه کرد: «اگه نمی‌تونی‌می‌تونم​ تمرکز کنی، باید کمان رو بذاری زمین‌خیلی​ و مراقبه کنی تا ذهنت پاک بشه.»

«پس همین کار رو می‌کنم. ممنون.» می‌شیو‌کمالِ​ کمانش را زمین گذاشت و نزدیکِ دیوار‌دستکاری​ به مراقبه نشست تا مزاحمِ بقیه نشود.

با این حال، وقتی چشمانش را بست‌حال​ و سعی کرد ذهنش را پاک کند،‌ماند​ حرف‌های چو لیوشیانگ مدام در سرش می‌پیچید.

نظرت در‌ورزشیِ​ موردِ داداش‌شمشیر​ یوان چیه؟

من عاشقِ داداش یوانم‌خود​ و آرزو دارم تا ابد‌ببینم​ به عنوانِ همسرش کنارش بمونم.

من دو تا بچه از داداش‌حال​ یوان می‌خوام— یکیشون رو قبل از‌معلق​ اینکه مجبور بشم به خاندان برگردم.

در آینده‌نگه​ رقیب‌های زیادی‌دسته‌اش​ پیدا می‌شن.

من عاشقِ‌ورزشیِ​ داداش یوانم...‌شمشیر​ واقعاً عاشقشم...

وقتی نتوانست صدای چو لیوشیانگ را از‌می‌تونم​ سرش بیرون کند، با صدایی آهسته آه‌خیلی​ کشید: «آخه چرا باید الان پیدات می‌شد؟»

ناولها | novelha.net