---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 1134: طبقهٔ ششم • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1134: طبقهٔ ششم

0

«آسمان‌ها! تونسته به طبقهٔ‌آمده​ ششم برسه! فکر کنم‌تنش​ این یه اتفاقِ بی‌سابقه‌ست!»

تماشاچی‌های بیرونِ پاگودای شمشیر‌چیزی​ با دیدنِ نور در طبقهٔ‌خاندانِ​ ششم غوغا به پا کردند.

برای لحظه‌ای کوتاه ناباوری در چهرهٔ‌تنش​ لونگ چن نشست و سپس چشمانش با‌توی​ شعله‌ای تند از احساساتِ گوناگون سوسو زد.

شگفتی، حسادت، شوک، حقارت— این‌همه احساس که مدت‌ها بود‌گفت​ حس نکرده بود یا حتی هرگز تجربه نکرده بود، یکباره‌حالی​ بالا آمدند و او و غرورش را در هم کوبیدند.

بقیهٔ افرادِ‌اژدهای​ آسمان‌های بالایی نیز‌الان​ احساساتِ مشابهی داشتند.

یکی از آن‌ها که به ادعای لونگ چن دربارهٔ‌خاندانِ​ اینکه یوان اهلِ آسمانِ سوم است شک داشت، پرسید: «مطمئنی‌نمی‌رسید​ از این خراب‌شده اومده؟ از کجا می‌دونی بهت دروغ نمی‌گه؟»

لونگ چن دندان به‌اژدهای​ هم سایید: «اگه از آسمان‌های‌می‌کنم​ بالایی اومده بود، حتماً می‌شناختمش!»

«خیلی راحت‌خاندانِ​ می‌تونست تغییرِ‌اصلاً​ چهره بده.»

«مگه اینکه اکسیری ساختهٔ‌تنش​ خودِ ایزدِ کیمیا رو خورده‌همچین​ باشه، وگرنه محاله متوجه نشم!»

با وجودِ این حرف‌ها، خودِ لونگ چن‌بیاره​ هم داشت شک می‌کرد که آیا یوان واقعاً‌وقتی​ از این آسمانِ سوم آمده است یا نه.

هر چی باشه، ردای اژدهای زرین تنش بود... الان که‌بتونه​ بهش فکر می‌کنم، محاله بتونه همچین چیزی رو توی این‌وجود​ خراب‌شده گیر بیاره، جایی که خاندانِ اژدهای شاهی اصلاً وجود نداره...

ولی وقتی گفت از آسمان‌های بالایی نیومده،‌ولی​ به نظر نمی‌رسید دروغ بگه. پس آخه‌آخه​ این یارو از کجای این آسمان‌ها پیداش شده؟!

در حالی که تماشاچیان هنوز سعی داشتند از‌بتونه​ شوک درآیند، یوان روبه‌روی لوحِ شمشیر نشسته بود و‌اصلاً​ بی‌صدا به ردِ شمشیرهای روی آن خیره شده بود.

این منو‌بتونه​ یادِ ردِ شمشیرهای‌توی​ قلمروِ رازآلود می‌ندازه...

یوان معبدِ بی‌نامِ درونِ قلمروِ رازآلود را‌الان​ به یاد آورد، جایی که برای نخستین‌گیر​ بار لان یینگ‌یینگ را نیز آنجا دیده بود.

درونِ معبد لوحی با ردِ شمشیر‌نداره​ بود و او پس از بررسیِ‌نمی‌رسید​ آن لوح، هالهٔ شمشیر را آموخته بود.

لان یینگ‌یینگ که حسِ آشنایی از‌بهش​ ردِ شمشیرها می‌گرفت، با صدایی آرام زمزمه‌بیاره​ کرد: «ردِ شمشیرهای روی اون لوحِ شمشیر...»

فنگ یوشیانگ از‌همچین​ روی کنجکاوی پرسید:‌گیر​ «لوحِ شمشیر رو می‌شناسی؟»

لان یینگ‌یینگ در ادامه برای بقیه از نخستین دیدارش با یوان و معبدی گفت که بیشترِ عمرش‌خاندانِ​ را صرفِ مراقبت از آن کرده بود: «لوحِ شمشیر رو نه، ولی ردِ شمشیرهای روش رو چرا.‌حالی​ با اینکه الگوش متفاوته، اما ردِ شمشیرها تقریباً با اونایی که روی لوحِ سرور بود مو نمی‌زنه...»

فنگ یوشیانگ با نگاهی منتظر زمزمه کرد: «پس‌وقتی​ به هالهٔ شمشیر ربط داره، نه؟ برام جالبه‌کجای​ که اربابِ جوان این بار قراره چی یاد بگیره...»

یوان ۲۴ ساعتِ بعدی‌تنش​ را بی‌هیچ وقفه‌ای به‌بتونه​ ردِ شمشیرها خیره ماند.

در همین حال، افرادِ بیرونِ پاگودای شمشیر گیج شده بودند و از اینکه در طبقهٔ ششم‌گفت​ چه می‌گذرد، پر از کنجکاوی بودند. با پیچیدنِ خبر، شمارِ افرادِ بیرون به‌شدت افزایش یافته بود.‌لوحِ​ این می‌توانست رویدادی تکرارنشدنی باشد، از این رو مردم با شتاب به‌سوی پاگودای شمشیر سرازیر می‌شدند.

«یک روزِ کامل از‌اژدهای​ ورودش به طبقهٔ ششم می‌گذره.‌می‌کنم​ آخه اون تو چه خبره؟»

«این اولین باریه که کسی‌وجود​ به طبقهٔ ششم رسیده، برای‌نیومده​ همین هیچ‌کس نمی‌تونه با اطمینان بگه.»

زمان به‌سرعت سپری شد و‌الان​ در یک چشم‌به‌هم‌زدن، سه روز از‌توی​ ورودِ یوان به طبقهٔ ششم گذشت.

در این سه روز، اتفاقِ مهمی برای‌بیاره​ یوان نیفتاده بود. در واقع، او همچنان در‌وقتی​ تلاش بود تا نشانه‌های شمشیر را درک کند.

فنگ یوشیانگ با صدای بلند آه کشید: «۳ روز گذشته.‌بتونه​ هر رازی که پشتِ اون لوحِ شمشیر باشه، باید بی‌نهایت ژرف‌نداره​ باشه، چون معمولاً اربابِ جوان خیلی سریع این‌جور چیزها رو می‌فهمه.»

اما درست وقتی جمله‌اش تمام شد،‌نداره​ ناگهان مقدارِ عظیمی از هالهٔ شمشیر‌نمی‌رسید​ به‌صورتِ انفجاری از بدنِ یوان فوران کرد.

شیائو هوا با صدایی‌تنش​ مات‌ومبهوت زمزمه کرد: «چه‌بتونه​ حجمِ عظیمی از هالهٔ شمشیر...»

از آن لحظه‌همچین​ به بعد، هالهٔ شمشیرِ‌بیاره​ یوان فقط شدت می‌گرفت.

در روزِ چهارم، هالهٔ شمشیرِ اطرافِ یوان چنان متراکم شده بود‌همچین​ که حتی با چشمِ غیرمسلح هم دیده می‌شد و شکلِ شمشیری‌ولی​ به خود گرفت؛ انگار خودِ یوان به شمشیر تبدیل شده بود.

وقتی شیائو هوا فهمید‌اصلاً​ چه اتفاقی دارد می‌افتد، چشمانش‌گفت​ از هیجان برقی زد: «این...»

فنگ یوشیانگ متوجهِ این موضوع شد‌بهش​ و به او گفت: «چیه؟ چیزی‌گیر​ رو که فهمیدی به ما هم بگو.»

شیائو هوا با حالتی بامزه‌توی​ پوزخند زد و در سکوت‌شاهی​ درخواستِ فنگ یوشیانگ را رد کرد.

فنگ یوشیانگ که واقعاً دربارهٔ وضعیتِ‌تنش​ یوان کنجکاو بود، از روی کلافگی‌چیزی​ دندان‌هایش را به هم سایید: «ای نیم‌وجبی...»

او رو به لان یینگ‌یینگ که‌نداره​ با چشمانی گردشده به یوان خیره مانده‌بگه​ بود، چرخید و پرسید: «تو چیزی می‌دونی؟»

لان یینگ‌یینگ سر تکان‌تنش​ داد: «تا حالا همچین چیزی‌همچین​ ندیده‌ام، اما یه‌جورایی برام آشناست.»

در این میان، حالا بیش از ۵۰ هزار نفر دورِ‌شاهی​ پاگودای شمشیر جمع شده بودند و همگی از شدتِ انتظار‌بگه​ در آستانهٔ جنون قرار داشتند؛ کنجکاوی‌شان به اوج رسیده بود.

«لعنت! آخه اون‌ردای​ تو داره چه‌کار‌تنش​ می‌کنه؟! چهار روز گذشته!»

«نکنه اون تو مرده یا یه‌نداره​ بلایی سرش اومده؟ عمراً تو این چهار‌بگه​ روز همه‌ش در حالِ جنگیدن بوده باشه!»

«فکر می‌کنی‌اژدهای​ واقعاً اون‌تنش​ تو چه خبره؟»

«فقط زمان مشخص می‌کنه.»

در روزِ پنجم، یوان‌اژدهای​ سرانجام چشمانش را بست و‌می‌کنم​ به حالتِ خلسه فرو رفت.

با دیدنِ این‌شاهی​ منظرهٔ آشنا، ابروهای فنگ‌ولی​ یوشیانگ پرید: «ایـ... این...»

لان یینگ‌یینگ با لبخندی‌تنش​ تلخ‌وشیرین زمزمه کرد: «دوباره‌بتونه​ داره روشن‌بینی رو تجربه می‌کنه...»

بیشترِ مردم اگر حتی یک بار در طولِ عمرشان روشن‌بینی‌شاهی​ را تجربه می‌کردند، خوش‌شانس به حساب می‌آمدند، اما یوان در‌بگه​ کمتر از یک سال، چندین بار آن را تجربه کرده بود.

نزدیکِ پایانِ روزِ ششم،‌اژدهای​ یوان چشمانش را باز کرد‌می‌کنم​ و با اعلانی روبه‌رو شد.

سیستم

<هالهٔ شمشیرِ ارتقایافته آموخته شد.>

«هالهٔ شمشیرِ ارتقایافته...»

سیستم

[هالهٔ شمشیرِ ارتقایافته]

[توضیحات: تنها کسانی که از برکتِ ایزدِ شمشیر برخوردارند، می‌توانند هالهٔ شمشیرِ ارتقایافته را درک کنند. امکانِ تبدیلِ قدرتِ روح به هالهٔ شمشیرِ ارتقایافته را فراهم می‌کند. آسیب و برندگیِ شمشیر را به‌طورِ چشمگیری افزایش می‌دهد.]

ناولها | novelha.net