چپتر 1134: طبقهٔ ششم
0«آسمانها! تونسته به طبقهٔآمده ششم برسه! فکر کنمتنش این یه اتفاقِ بیسابقهست!»
تماشاچیهای بیرونِ پاگودای شمشیرچیزی با دیدنِ نور در طبقهٔخاندانِ ششم غوغا به پا کردند.
برای لحظهای کوتاه ناباوری در چهرهٔتنش لونگ چن نشست و سپس چشمانش باتوی شعلهای تند از احساساتِ گوناگون سوسو زد.
شگفتی، حسادت، شوک، حقارت— اینهمه احساس که مدتها بودگفت حس نکرده بود یا حتی هرگز تجربه نکرده بود، یکبارهحالی بالا آمدند و او و غرورش را در هم کوبیدند.
بقیهٔ افرادِاژدهای آسمانهای بالایی نیزالان احساساتِ مشابهی داشتند.
یکی از آنها که به ادعای لونگ چن دربارهٔخاندانِ اینکه یوان اهلِ آسمانِ سوم است شک داشت، پرسید: «مطمئنینمیرسید از این خرابشده اومده؟ از کجا میدونی بهت دروغ نمیگه؟»
لونگ چن دندان بهاژدهای هم سایید: «اگه از آسمانهایمیکنم بالایی اومده بود، حتماً میشناختمش!»
«خیلی راحتخاندانِ میتونست تغییرِاصلاً چهره بده.»
«مگه اینکه اکسیری ساختهٔتنش خودِ ایزدِ کیمیا رو خوردههمچین باشه، وگرنه محاله متوجه نشم!»
با وجودِ این حرفها، خودِ لونگ چنبیاره هم داشت شک میکرد که آیا یوان واقعاًوقتی از این آسمانِ سوم آمده است یا نه.
هر چی باشه، ردای اژدهای زرین تنش بود... الان کهبتونه بهش فکر میکنم، محاله بتونه همچین چیزی رو توی اینوجود خرابشده گیر بیاره، جایی که خاندانِ اژدهای شاهی اصلاً وجود نداره...
ولی وقتی گفت از آسمانهای بالایی نیومده،ولی به نظر نمیرسید دروغ بگه. پس آخهآخه این یارو از کجای این آسمانها پیداش شده؟!
در حالی که تماشاچیان هنوز سعی داشتند ازبتونه شوک درآیند، یوان روبهروی لوحِ شمشیر نشسته بود واصلاً بیصدا به ردِ شمشیرهای روی آن خیره شده بود.
این منوبتونه یادِ ردِ شمشیرهایتوی قلمروِ رازآلود میندازه...
یوان معبدِ بینامِ درونِ قلمروِ رازآلود راالان به یاد آورد، جایی که برای نخستینگیر بار لان یینگیینگ را نیز آنجا دیده بود.
درونِ معبد لوحی با ردِ شمشیرنداره بود و او پس از بررسیِنمیرسید آن لوح، هالهٔ شمشیر را آموخته بود.
لان یینگیینگ که حسِ آشنایی ازبهش ردِ شمشیرها میگرفت، با صدایی آرام زمزمهبیاره کرد: «ردِ شمشیرهای روی اون لوحِ شمشیر...»
فنگ یوشیانگ ازهمچین روی کنجکاوی پرسید:گیر «لوحِ شمشیر رو میشناسی؟»
لان یینگیینگ در ادامه برای بقیه از نخستین دیدارش با یوان و معبدی گفت که بیشترِ عمرشخاندانِ را صرفِ مراقبت از آن کرده بود: «لوحِ شمشیر رو نه، ولی ردِ شمشیرهای روش رو چرا.حالی با اینکه الگوش متفاوته، اما ردِ شمشیرها تقریباً با اونایی که روی لوحِ سرور بود مو نمیزنه...»
فنگ یوشیانگ با نگاهی منتظر زمزمه کرد: «پسوقتی به هالهٔ شمشیر ربط داره، نه؟ برام جالبهکجای که اربابِ جوان این بار قراره چی یاد بگیره...»
یوان ۲۴ ساعتِ بعدیتنش را بیهیچ وقفهای بهبتونه ردِ شمشیرها خیره ماند.
در همین حال، افرادِ بیرونِ پاگودای شمشیر گیج شده بودند و از اینکه در طبقهٔ ششمگفت چه میگذرد، پر از کنجکاوی بودند. با پیچیدنِ خبر، شمارِ افرادِ بیرون بهشدت افزایش یافته بود.لوحِ این میتوانست رویدادی تکرارنشدنی باشد، از این رو مردم با شتاب بهسوی پاگودای شمشیر سرازیر میشدند.
«یک روزِ کامل ازاژدهای ورودش به طبقهٔ ششم میگذره.میکنم آخه اون تو چه خبره؟»
«این اولین باریه که کسیوجود به طبقهٔ ششم رسیده، براینیومده همین هیچکس نمیتونه با اطمینان بگه.»
زمان بهسرعت سپری شد والان در یک چشمبههمزدن، سه روز ازتوی ورودِ یوان به طبقهٔ ششم گذشت.
در این سه روز، اتفاقِ مهمی برایبیاره یوان نیفتاده بود. در واقع، او همچنان دروقتی تلاش بود تا نشانههای شمشیر را درک کند.
فنگ یوشیانگ با صدای بلند آه کشید: «۳ روز گذشته.بتونه هر رازی که پشتِ اون لوحِ شمشیر باشه، باید بینهایت ژرفنداره باشه، چون معمولاً اربابِ جوان خیلی سریع اینجور چیزها رو میفهمه.»
اما درست وقتی جملهاش تمام شد،نداره ناگهان مقدارِ عظیمی از هالهٔ شمشیرنمیرسید بهصورتِ انفجاری از بدنِ یوان فوران کرد.
شیائو هوا با صداییتنش ماتومبهوت زمزمه کرد: «چهبتونه حجمِ عظیمی از هالهٔ شمشیر...»
از آن لحظههمچین به بعد، هالهٔ شمشیرِبیاره یوان فقط شدت میگرفت.
در روزِ چهارم، هالهٔ شمشیرِ اطرافِ یوان چنان متراکم شده بودهمچین که حتی با چشمِ غیرمسلح هم دیده میشد و شکلِ شمشیریولی به خود گرفت؛ انگار خودِ یوان به شمشیر تبدیل شده بود.
وقتی شیائو هوا فهمیداصلاً چه اتفاقی دارد میافتد، چشمانشگفت از هیجان برقی زد: «این...»
فنگ یوشیانگ متوجهِ این موضوع شدبهش و به او گفت: «چیه؟ چیزیگیر رو که فهمیدی به ما هم بگو.»
شیائو هوا با حالتی بامزهتوی پوزخند زد و در سکوتشاهی درخواستِ فنگ یوشیانگ را رد کرد.
فنگ یوشیانگ که واقعاً دربارهٔ وضعیتِتنش یوان کنجکاو بود، از روی کلافگیچیزی دندانهایش را به هم سایید: «ای نیموجبی...»
او رو به لان یینگیینگ کهنداره با چشمانی گردشده به یوان خیره ماندهبگه بود، چرخید و پرسید: «تو چیزی میدونی؟»
لان یینگیینگ سر تکانتنش داد: «تا حالا همچین چیزیهمچین ندیدهام، اما یهجورایی برام آشناست.»
در این میان، حالا بیش از ۵۰ هزار نفر دورِشاهی پاگودای شمشیر جمع شده بودند و همگی از شدتِ انتظاربگه در آستانهٔ جنون قرار داشتند؛ کنجکاویشان به اوج رسیده بود.
«لعنت! آخه اونردای تو داره چهکارتنش میکنه؟! چهار روز گذشته!»
«نکنه اون تو مرده یا یهنداره بلایی سرش اومده؟ عمراً تو این چهاربگه روز همهش در حالِ جنگیدن بوده باشه!»
«فکر میکنیاژدهای واقعاً اونتنش تو چه خبره؟»
«فقط زمان مشخص میکنه.»
در روزِ پنجم، یواناژدهای سرانجام چشمانش را بست ومیکنم به حالتِ خلسه فرو رفت.
با دیدنِ اینشاهی منظرهٔ آشنا، ابروهای فنگولی یوشیانگ پرید: «ایـ... این...»
لان یینگیینگ با لبخندیتنش تلخوشیرین زمزمه کرد: «دوبارهبتونه داره روشنبینی رو تجربه میکنه...»
بیشترِ مردم اگر حتی یک بار در طولِ عمرشان روشنبینیشاهی را تجربه میکردند، خوششانس به حساب میآمدند، اما یوان دربگه کمتر از یک سال، چندین بار آن را تجربه کرده بود.
نزدیکِ پایانِ روزِ ششم،اژدهای یوان چشمانش را باز کردمیکنم و با اعلانی روبهرو شد.
<هالهٔ شمشیرِ ارتقایافته آموخته شد.>
«هالهٔ شمشیرِ ارتقایافته...»
[هالهٔ شمشیرِ ارتقایافته]
[توضیحات: تنها کسانی که از برکتِ ایزدِ شمشیر برخوردارند، میتوانند هالهٔ شمشیرِ ارتقایافته را درک کنند. امکانِ تبدیلِ قدرتِ روح به هالهٔ شمشیرِ ارتقایافته را فراهم میکند. آسیب و برندگیِ شمشیر را بهطورِ چشمگیری افزایش میدهد.]