---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 37: مأموریت تکمیل شد • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 37: مأموریت تکمیل شد

0

«داداش یوان واقعاً... درک‌نشدنیه...» شیائو هوا در این لحظه‌دست​ به‌سختی می‌توانست سرِ پا بایستد؛ حس می‌کرد تمامِ درکش‌کرد​ از دنیای تزکیه، با وجودِ ژرفِ یوان زیرورو شده است.

یوان که کاملاً از آسمان‌ستیز بودنِ‌برمی‌گرده​ وجودش بی‌خبر بود، ناگهان پرسید: «حالت خوبه،‌بی‌احساس​ شیائو هوا؟ حالتِ چهره‌ت اغراق‌آمیزتر از همیشه‌ست.»

شیائو هوا لحظه‌ای بعد سر تکان داد و گفت: «شـ... شیائو‌آمد​ هوا خوبه... اما داداش یوان واقعاً خوبه؟ حسِ عجیبی توی بدنت‌خالیِ​ نداری؟ هر چی باشه، توی یک چشم‌به‌هم‌زدن سه بار مرز رو شکستی...»

یوان گفت: «کاملاً‌اون​ خوبم. راستش، حتی‌خانهٔ​ از همیشه هم بهترم!»

سپس ادامه داد: «راستی، شیائو هوا، اون بلورِ‌زندگی​ روح رو که از خانهٔ حراج خریدی یادته؟ چون‌قلبش​ شبیهِ هستهٔ هیولاست، شاید بتونم اون رو هم بخورم؟»

با شنیدنِ این حرف، شیائو هوا بی‌درنگ با چهره‌ای وحشت‌زده سر تکان داد و با لحنی جدی‌انگار​ گفت: «عمراً، داداش یوان! نمی‌تونی بلورِ روح رو بخوری! انرژی روحیِ درونش حتی با استادانِ بزرگِ روح‌کنونیِ​ رقابت می‌کنه! و اصلاً شبیهِ هستهٔ هیولا نیست! داداش یوان بعد از خوردنش قطعاً هزار تیکه می‌شه!»

یوان که دربارهٔ مزهٔ بلورِ‌کند​ روح کنجکاو شده بود، با چهره‌ای‌آمد​ کمی ناامید گفت: «اگه تو می‌گی...»

__

چند دقیقه بعد،‌آمد​ شیائو هوا ناگهان گفت:‌ادامهٔ​ «داداش یوان، داره برمی‌گرده.»

یوان برگشت تا به غار نگاه کند. مردِ میان‌سال‌نگاه​ با چهره‌ای بی‌احساس، آرام از غار بیرون آمد؛ انگار‌اراده‌اش​ تمامِ اراده‌اش برای ادامهٔ زندگی را از دست داده بود.

یوان با دیدنِ ناامیدی در چشمانِ خالیِ‌میان‌سال​ مردِ میان‌سال، دردِ خفیفی در قلبش حس کرد،‌ادامهٔ​ چرا که احساسِ کنونیِ او را به‌خوبی می‌فهمید.

پس از سال‌ها زندگی به‌عنوانِ فردی فلج که حتی نمی‌توانست بدونِ کمکِ دیگران از تختش بیرون بیاید،‌شنیدنِ​ سرسخت‌ترین مردِ دنیا هم دچارِ افسردگی می‌شد، چه رسد به شخصِ جوان و معصومی مثلِ یوان؛ و‌اصلاً​ ناگزیر بود که برای آسان‌تر کردنِ بارِ روی دوشِ خواهرِ کوچکش، به پایان دادنِ زندگیِ خود فکر کند.

یوان با صدای آرامی زمزمه کرد: «اون مرد...‌زندگی​ اراده‌ش برای زندگی رو از دست داده. کاش کاری‌قلبش​ از دستمون برمی‌اومد تا این غم رو تسکین بدیم.»

شیائو هوا آرام سر تکان داد و گفت: «هیچ کاری از دستمون براش برنمی‌آد، داداش یوان.‌آمد​ این واقعیتِ تلخِ آدم‌های بدونِ قدرته—ضعیف‌ها طعمهٔ قوی‌ترها می‌شن. فقط یک راه برای جلوگیری از این وضعیت‌احساسِ​ هست، و اونم اینه که اون‌قدر قوی بشی که بتونی از چیزهایی که دوستشون داری محافظت کنی.»

«...»

یوان زبانش بند آمده بود، اما داشت این دنیا را بهتر می‌فهمید و درک می‌کرد‌بتونم​ که چرا مردم—تزکیه‌گران—تشنهٔ قدرت‌اند. اگر کسی ضعیف بود، ممکن بود وضعیتی مشابهِ این مردِ میان‌سال‌استادانِ​ را تجربه کند و عزیزانش را به وجودِ قوی‌تری ببازد که فراتر از توانایی‌های خودش است.

و جایی در اعماقِ قلبِ یوان، میل‌ادامهٔ​ به قدرت—میل به محافظت از این زندگیِ‌خالیِ​ آرامی که داشت—شروع به جوانه زدن کرد.

مردِ میان‌سال جلوی یوان‌دقیقه​ و شیائو هوا ایستاد:‌غار​ «آه... شما هنوز اینجایید...»

یوان آهی کشید:‌غار​ «تسلیت می‌گم... کاش‌مردِ​ زودتر به اینجا می‌رسیدم...»

مردِ میان‌سال سر تکان داد و با صدای آرامی‌یادته​ گفت: «نه، این کاملاً تقصیرِ منه. کاش برای چیدنِ گیاهِ‌بی‌درنگ​ دارویی اون رو با خودم به این جای خطرناک نمی‌آوردم...»

«اما برای آدم‌های فقیری‌انگار​ مثلِ ما، این تنها‌زندگی​ راه برای ادامهٔ زندگیه.»

مردِ میان‌سال روی زانوهایش افتاد و با احساسی خالصانه به خاک افتاد‌میان‌سال​ و تا لحظاتی بعد جرئت نکرد سرش را بالا بیاورد: «به‌هرحال، می‌خوام‌دیدنِ​ بابتِ اینکه فریبتون دادم و به غارِ عنکبوتِ اهریمنی کشوندمتون، عذرخواهی کنم.»

یوان در حالی که مرد را از روی زمین بلند می‌کرد،‌آمد​ گفت: «خواهش می‌کنم، نیازی نیست برای کاری که مجبور بودید انجام‌خالیِ​ بدید عذرخواهی کنید. اگه منم جای شما بودم، همین کار رو می‌کردم.»

مردِ میان‌سال گفت: «پس اجازه بدید‌خانهٔ​ از شما برای کشتنِ عنکبوتِ اهریمنی‌هستهٔ​ تشکر کنم... برای گرفتنِ انتقامِ مرگِ دخترم...»

مردِ میان‌سال دست در جیب‌هایش برد‌برای​ و گیاهِ زیبایی با هفت برگِ‌ناامیدی​ رنگارنگ بیرون آورد که شبیهِ رنگین‌کمان بود.

شیائو هوا بی‌درنگ این گیاهِ زیبا را شناخت‌غار​ و در حالی که آستین‌های یوان را می‌کشید، با‌انگار​ صدایی هیجان‌زده گفت: «اون گیاه هفت رنگه، داداش یوان!»

یوان پرسید: «باارزشه؟»

شیائو هوا جواب داد: «گیاه هفت رنگ یه داروی بی‌نهایت کمیابه که‌هستهٔ​ توی هیچ جای مشخصی از این دنیا رشد نمی‌کنه! بیشترِ آدما تمامِ عمرشون‌نمی‌تونی​ رو زندگی می‌کنن بدون اینکه حتی یکیش رو ببینن! این یه گنجینهٔ بی‌قیمته!»

یوان که برای پذیرفتنِ چنین گنجینهٔ بی‌قیمتی دودل بود،‌دست​ از مردِ میان‌سال پرسید: «مطمئنید که می‌خواید از همچین‌کرد​ چیزِ باارزشی دل بکنید؟ به پول نیاز ندارید؟ اگه بفروشیدش...»

با این حال، پیش از آنکه یوان حتی بتواند جمله‌اش را تمام کند، مردِ میان‌سال‌بیرون​ سر تکان داد و گفت: «بدونِ دخترم، دیگه هیچ نیازی به پول ندارم. و این‌قلبش​ دارو رو هم دخترم پیدا کرده بود. مطمئنم اونم می‌خواست که این مالِ شما باشه.»

«...»

مرد سرش را پایین انداخت و دستانش را دراز‌یادته​ کرد تا اینکه گیاه هفت رنگ درست جلوی بدنِ یوان‌بی‌درنگ​ قرار گرفت و گفت: «خواهش می‌کنم مردِ جوان، قبولش کنید.»

با دیدنِ این‌آمد​ صحنه، یوان آهی کشید‌ادامهٔ​ و گیاه را گرفت.

«ممنون...»

وقتی یوان گیاه هفت رنگ را گرفت،‌میان‌سال​ مردِ میان‌سال برای آخرین بار به او تعظیم‌ادامهٔ​ کرد و سپس چرخید و به راه افتاد.

یوان ناگهان‌راستی​ سرش داد‌بلورِ​ زد: «لطفاً وایستید!»

وقتی مرد از حرکت ایستاد و برگشت، یوان کیسهٔ کوچکی‌داده​ به سمتش پرت کرد و گفت: «شاید در برابرِ هدیهٔ شما‌کنونیِ​ هیچی نباشه، ولی امیدوارم بتونید بقیهٔ عمرتون رو بی‌دغدغه زندگی کنید!»

مردِ میان‌سال چیزی نگفت و‌داره​ تنها سر تکان داد و‌کند​ سپس در میانِ جنگل ناپدید شد.

یوان سپس آهی کشید و گفت: «نمی‌دونم چقدر پول توی‌بیرون​ اون کیسه بود، چون بعد از اینکه اون استادِ روح بهم‌چشمانِ​ دادش دیگه توش رو نگاه نکردم، ولی امیدوارم کافی بوده باشه.»

شیائو هوا با لبخند‌بلورِ​ گفت: «نگران نباش، داداش‌خریدی​ یوان. کلی پول توش بود.»

«ها؟ از کجا‌آمد​ می‌دونی؟ تو که حتی‌ادامهٔ​ بهش دست هم نزدی.»

شیائو هوا گفت: «یه کیسهٔ ذخیره‌سازیِ بدونِ محافظ برای تزکیه‌گرهایی که می‌تونن حسِ روحی‌شون رو کنترل کنن، هیچ فرقی با‌ادامهٔ​ یه کتابِ باز نداره. همون‌طور که شیائو هوا از حسِ روحی‌اش برای پیدا کردنِ هیولاها برای داداش یوان استفاده می‌کنه،‌فلج​ می‌تونه از حسِ روحی‌اش استفاده کنه تا چیزهایی رو حس کنه که در حالتِ عادی با چشمِ غیرمسلح دیده نمی‌شن.»

«به هر حال، حدود ۳٬۰۰۰٬۰۰۰ سکه طلا توی اون کیسه بود. ولی‌انگار​ در مقایسه با گیاه هفت رنگی که به داداش یوان داد، مثلِ‌خفیفی​ این می‌مونه که یه گنجینهٔ بی‌قیمت رو با یه دونه برنج خریده باشی.»

یوان به گیاهِ رنگارنگِ‌بلورِ​ توی دستش نگاه کرد و‌یادته​ گفت: «این چیز این‌قدر باارزشه...؟»

سیستم

[گیاه هفت رنگ]

[داروی سطح ۷]

[توضیحات: گیاهی بی‌نهایت کمیاب با کاربردهای بی‌شمار]

داروی سطح ۷! حتی اکسیرِ‌روح​ تقویتِ روحی که شوان ووهان بهم‌شبیهِ​ داد هم فقط سطح ۳ بود!

چند لحظه‌بیرون​ بعد، اعلانی پیشِ‌اراده‌اش​ رویش ظاهر شد.

سیستم

«مأموریت تکمیل شد: التماسِ مردِ ناشناس»

«پاداش دریافت شد: ۱ عدد گیاه هفت رنگ»

«شهرت ۱۰+»

«'مو چینگ' به پیوندِ شما افزوده شد!»

«سطحِ پیوندِ مو چینگ به آشنا ارتقا یافت!»

«تبریک! اثرِ زیر از سطحِ پیوندِ مو چینگ به دست آمد: 'تأییدِ مو چینگ'»

ناولها | novelha.net