چپتر 901: چرا نقاب زدهای؟
0یوان واردِ منطقهٔ مُهرِ اهریمن شد ومعنیای کمی بعد از اینکه نوبتِ لی جینشیدارم تمام شد، اهریمن را از مُهر درآورد.
اهریمن با چهرهای جدی به یوانوقتی خیره شد: «خواستهات را برآورده کردم،توی انسان. همانطور که قول دادی آزادم میکنی.»
«بله، نگران نباش، آزادت میکنم.»
یوان این راجاگرفته گفت و بهسرِ اهریمن نزدیک شد.
اهریمن که حس کرده بودغرید اوضاع روبهراه نیست، اخم کرددیگهای و پرسید: «چه نقشهای داری؟»
با این حال، پیش از آنکه حتیبلورش بتواند واکنشی نشان دهد، یوان دست درازچند کرد و بلورِ جاگرفته در بدنش را گرفت.
اهریمن بر سرِوقتی یوان غرید: «ایـ... ایننمرد چه معنیای داره، انسان؟!»
«چه معنیِ دیگهایجاگرفته میتونه داشته باشه؟سرِ دارم آزادت میکنم.»
«مزخرفِ کوفتی!بدنش بهم دروغسرِ گفتی، انسان!»
«دروغ نگفتم. فقطکشت معنیِ حرفهام رووقتی اشتباه فهمیدی، همین.»
«لعنت بهت، ای دامِ کوفتی!»
اهریمن به خشمجاگرفته آمد و بهسرِ سمتِ یوان یورش برد.
یوان زیرِ لب زمزمه کرد: «حالا دیگه واقعاًداره آزاد میشی.» و بلورِ اهریمن را خرد کرد،کوفتی که او را در دم از پای درآورد.
دیگران ازهمینطوری کارِ یوان زبانشانچرا بند آمده بود.
وانگ مینگ باوقتی ناباوری زمزمه کرد: «هـ...نمرد همینطوری اهریمن رو کشت؟»
شی لانگ از او پرسید: «یـ... یوان! چراایـ وقتی ما به بلورش ضربه زدیم اهریمن نمرد؟دارم میدونم که توی تمرینمون چند بار خردش کرده بودم!»
یوان به آنها گفت: «چون برای این کار به فنِدیگهای خاص و سطحِ مشخصی از هالهٔ مُهرِ اهریمن نیازه. وقتینگفتم همهتون بهاندازهٔ کافی قوی شدید، این فن رو بهتون یاد میدم.»
«قولهها!»
«البته.»
«به هر حال، اهریمنِ بعدی تا یک هفتهٔ دیگه از مُهرمعنیِ درنمیاد، اما میتونم زودتر مُهرش رو باز کنم. پنج روزِ آیندهنگفتم رو استراحت کنید. توی این مدت خودم به حسابِ بقیهٔ اهریمنها میرسم.»
«باشه.»
یوان پس از آن بهچرا مدیر نزدیک شد و گفت: «میتونیمیدونم فردا همهٔ اهریمنها رو بیاری اینجا؟»
مدیر با چشمانیوقتی گردشده به او خیرهنمرد شد: «هـ... همهشون رو؟»
«آره. میتونیم صبر کنیم تاگرفت یکییکی مُهرشون رو بشکنن، یاداره اینکه میتونم همهشون رو یکجا بکشم.»
پرسید: «چرابدنش یهو اینقدرسرِ عجله داری؟»
با آرامش گفت: «همین الان یادم اومدبلورش که تولدِ خواهرم نزدیکه، برای همین میخوامچند قبل از رفتن کارها رو تموم کنم.»
«که اینطور...»
مدیر سر تکانجاگرفته داد: «باشه، باسرِ سرور صحبت میکنم.»
وقتی مدیر همچنان بهسرِ او خیره ماند، یوان پرسید:معنیِ «چیزی شده؟ چیزی روی صورتمه؟»
«خیلی وقته میخوامکشت این رو بپرسموقتی اما... چرا نقاب زدی؟»
یوان بدونِ اینکه واقعاً واردِ جزئیات شود، توضیح داد:توی «آهان، این؟ اگه اهریمنها صورتم رو ببینن، تمامِ میلشون بهفنِ مبارزه رو از دست میدن، و من این رو نمیخوام.»
مدیر از روی کنجکاوی پرسید: «چرا بایدغرید با دیدنِ صورتت میلشون به مبارزه روداشته از دست بدن؟ این اصلاً منطقی نیست...»
یوان با بیخیالی شانه بالا انداخت:ایـ «نمیدونم. فکر کنم واقعاً از صورتمداشته متنفرن یا یه چیزی تو همین مایهها.»
پس نمیخواد بهم بگه، هان...
«مهم نیست.» مدیر کمی بعد آنجا رانمرد ترک کرد و به قلهٔ کوه بازگشتبودم تا سرور را از وضعیت آگاه کند.
«میخواد یهو با همهٔ اهریمنها روبهروسرِ بشه؟ من مشکلی با این ندارم. درمیتونه واقع، این دقیقاً همون چیزیه که میخوام.»
مدیر سپس پرسید: «وقتی همهٔغرید اهریمنها رو شکست داد... واقعاًدیگهای میخواید حقیقت رو بهش بگید؟»
«احتمالاً خودش از قبل حقیقتچرا رو میدونه. یادت میاد چی گفت؟میدونم اینکه ما از نُه آسمان اومدیم؟»
«البته.»
«پس از قبل میدونه که نُه آسمان واقعاً یه جایی تویمعنیِ این کیهان وجود داره، که همین الانش یکسومِ چیزیه که قرارهنگفتم بهش بگیم. دیگه تو این مرحله بهتره همهچیز رو بهش بگیم.»
مدیر آهی کشید: «انگار همینطوره...»
صبحِ روزِ بعد، مدیرلانگ با کامیونی مخصوصِ اسبابکشیضربه به خانهٔ یوان رسید.
پس از پارک کردن در منطقهٔ تمرین، ۹ اهریمنِتوی باقیمانده را بیرون آورد و آنها را منظم وکار به ترتیبی که قرار بود مُهرشان بشکند، کنارِ هم چید.
یوان به اهریمنِ مُهرشدهٔ خاصی اشاره کردغرید و از مدیر پرسید: «میشه فعلاً این یکیباشه رو بذاری کنار؟ قراره وسیلهٔ تمرینِ بقیه بشه.»
«باشه. بقیهٔ اهریمنهاگرفت چی؟ اول میخوایایـ کدوم رو بکشی؟»
«با همهشونهمینطوری یکجا روبهرو میشم.چرا بالاخره اینجوری راحتتره.»
مدیر اخم کرد و گفت: «میدونم قوی هستی وتوی این حرفها، ولی نباید اینقدر مغرور باشی. باید شرایط روفنِ جدیتر بگیری، بیشتر احتیاط کنی و یکییکی باهاشون روبهرو بشی.»
یوان آهی کشید: «باشه. دو تا ازغرید اونا رو با هم میکشم و بعدداشته آخرِ سر تنهایی با قویترینشون روبهرو میشم.»
«اصلاً حرفمبدنش رو شنیدی؟سرِ یکی. یکی.»
یوان لبخندهمینطوری زد: «حالا داریچرا دستکَمم میگیری، لیا.»
«این چطوره؟ اگهوقتی بذاری همزمان با دوتاشوننمرد بجنگم، بدونِ نقاب میجنگم.»
مدیر بیدرنگ قبولجاگرفته کرد: «قبوله.» یوان ازغرید این واکنش بیحرف ماند.
یعنی ازبدنش همون اولسرِ همین رو میخواست؟
وقتی مدیر دو اهریمن از آن ۹ اهریمن را به داخلِمیدونم منطقهٔ مُهرِ اهریمنِ یوان منتقل میکرد، بقیه با صندلیهای تاشو دورِ منطقهخاص جمع شدند، انگار که به تماشای فیلمی در فضای باز آمده باشند.
مدیر پس از جابهجابلورش کردنِ اهریمنها به یوانمیدونم گفت: «خیلی خب، من آمادهام.»
«ممنون.»
یوان این راگرفت گفت و واردِایـ منطقهٔ مُهرِ اهریمن شد.
وانگ بینگبینگ متوجهِ این موضوعچرا شد و از بقیه پرسید:نمرد «همم؟ امروز نقابش رو نزده؟»
وانگ مینگ پرسید:وقتی «اصلاً چرا حسزدیم میکنه نیازه نقاب بزنه؟»
شی مورونگ روجاگرفته برگرداند و از چوغرید لیوشیانگ پرسید: «تو میدونی؟»
چو لیوشیانگ درگرفت جوابش پرسید: «نه.ایـ تو چی، میشیو؟»
میشیو سر تکان داد: «نمیدونم.»
بقیه جا خوردند: «حتی توضربه هم نمیدونی؟» بینِ همهٔ افرادِتمرینمون حاضر، انتظار داشتند میشیو بداند.
در حالی که بقیهبدنش با هم پچپچ میکردند، یوانمعنیای مُهرِ اهریمنها را باز کرد.
«هاهاهاها! آزاد شدم! آزاااااد!»
دو اهریمنِ درونِ منطقهٔلانگ مُهرِ اهریمن بیدرنگ باضربه صدای بلند زیرِ خنده زدند.
یوان باحوصلهچرا منتظر ماند تاضربه اهریمنها متوجهش شوند.
وقتی اهریمنها سرانجام یوان راگرفت دیدند، خندهشان برید و باداره چشمانی گردشده به او خیره ماندند.