چپتر 823: شخصیتِ دوم
0پس از رفتنِ یان هارا، یوان به تمرینِ فنونِ مُهرِ اهریمنش برگشت وشکارِ سطحِ تسلطِ چند فنِ ضعیفتر را بسیار بالا برد، اما نمیتوانست فکرِ امپراتورِچهارمِ اهریمن و دلیلِ والاگوهرِ ایزدی برای فراری دادنِ آن را از سر بیرون کند.
با اینکه میدانست دلیلِ این کار خواستهٔاهمیتی والاگوهرِ ایزدی برای مبارزه با باستانی بود،نمیآورد باز هم هضمِ چنین منطقی برایش دشوار بود.
چرا والاگوهرِ ایزدی باید خطرِ حاکمیتِ دوبارهٔ اهریمنها بر نُه آسمان را به جان میخرید، فقط برای اینکه بتواند باآورده یک باستانی مبارزه کند؟ صرفاً چون آدمِ خودخواهی بود که جانِ دیگران برایش اهمیتی نداشت؟ اما اگر اینطور بود، والاگوهرِاوضاع ایزدی از همان ابتدا به شکارِ اهریمنها رو نمیآورد. یوان هرچه بیشتر در این باره میاندیشید، کمتر به نتیجه میرسید.
یوان در دل آهی کشید. وقتی طبقهٔ چهارمِدستش پاگودای مُهرِ اهریمن رو فتح کنم، به جوابهاممیخواست میرسم، اما گفتنش خیلی راحتتر از انجام دادنشه...
حتی با وجودِ استعدادِخودخواهی باورنکردنیاش، چنین هدفی بیاندازهنداشت دور به نظر میرسید.
متأسفانه، در حالِآدمِ حاضر کاری جز تمریناهمیتی کردن از دستش برنمیآمد.
یوان در آن روز سطحِ تسلطِ چندین فنِ مُهرِ اهریمن رادرِ بالا برد، اما همهٔ آنها فنونِ ردهپایینی بودند. میخواست پیش ازکسانی تمرکز بر فنونِ قویتر، بر تمامِ فنونِ ضعیفتر کاملاً مسلط شود.
در پایانِ روز، یوان به سمتِ خروجیِ کتابخانهٔ بزرگ بهروز راه افتاد، اما درست پیش از درِ خروجی ایستاد. در واقعکاملاً مجبور شد بایستد، چرا که جمعیتی مسیر را بند آورده بودند.
یوان از یکیآدمِ از کسانی که نزدیکشاهمیتی بود پرسید: «چه خبره؟»
«دقیقاً نمیدونم چی شده، اماجانِ یهسری دمِ در دارن دعوااینطور میکنن و راهِ همه رو بستن.»
یوان ابرو بالا انداخت. از آنجا که نمیتوانست اوضاع را با چشمانِ خودشایستاد ببیند، تصمیم گرفت از حسِ ایزدیاش برای بررسیِ شرایط استفاده کند و همانطوردقیقاً که انتظار میرفت، گروهِ بزرگی را دید که مسیر را بند آورده بودند.
انگار این گروهِ بزرگ به دو دسته تقسیمدستش میشدند. یک طرف متعلق به خاندانِ مُهرِ اهریمن بودپیش و گروهِ دیگر از غارِ مُهرِ اهریمن آمده بودند.
«بهخاطرِ بیکفایتیِ رئیسِ خاندانِ مُهرِجانِ اهریمنِ شما، سه تا ازاینطور مُهردارانِ استادِ اهریمنِ ما کشته شدن!»
«بزرگِ اعظمِ شما همخودخواهی اونجا بود! نمیتونید همهٔنداشت تقصیرها رو بندازید گردنِ ما!»
«گور پدرتون! همه میدونیم که اون تورنمنت یه نقشهٔ کثیف از طرفِ خاندانِ مُهرِ اهریمنمجبور برای ضربه زدن به ما بود! وگرنه چرا باید یهو از یه امپراتورِ اهریمن استفادهدمِ کنن، در حالی که تو همهٔ تورنمنتهای قبلی از ژنرالهای اهریمن و اهریمنهای ردهپایینتر استفاده میشد؟!»
با شنیدنِ جروبحثِ این افراد،کاری یوان بیدرنگ در جریانِ ماجراروز و دلیلِ دعوایشان قرار گرفت.
طولی نکشید که درگیریِ لفظیِ میانِدیگران این دو گروه بالا گرفت وابتدا به یک دعوای تمامعیار تبدیل شد.
تماشاچیان بهسرعت پراکندهآدمِ شدند تا راهدیگران را برایشان باز کنند.
متأسفانه، بیشترِ استادانِ کتابخانهٔ بزرگ بهخاطرِ همان جلسهٔ مهمی کهدرست یان هارا در آن حضور داشت، غایب بودند؛ بنابراین عملاًآورده هیچکس نبود که جلوی درگیریِ این دو گروه را بگیرد.
تازه، درگیری بالا گرفت چونکاری بقیهٔ مُهردارانِ اهریمن هم برایروز کمک به همراهانشان واردِ دعوا میشدند.
خیلی زود، نیمی ازخودخواهی افرادِ داخلِ کتابخانهٔ بزرگنداشت به جانِ هم افتادند.
یوان که نمیخواست قاتیِ دعوا شود، بیشتر به ایناگر خاطر که ضعیفترین تزکیهگرِ آنجا بود، به اتاقِ یانمیاندیشید هارا رفت و در را روی خودش قفل کرد.
البته گزینهٔ خارج شدنسمتِ از بازی را هم داشت—یاافتاد دستکم خودش اینطور فکر میکرد.
<امکانِ خروج در میدانِ نبردِ فعال وجود ندارد!>
یوان روی صندلیِ اتاقِخودخواهی خالی نشست و آه کشید:اگر «امیدوارم دعوا خیلی طول نکشه.»
پس از دقایقیپایانِ سکوتِ محض، ناگهانکتابخانهٔ صدایی به گوش رسید.
«اربابِ جوان.»
لحظهای بعد، فنگآدمِ یوشیانگ با چهرهای سردرگماهمیتی پیشِ رویش ظاهر شد.
یوان با دیدنِ حالتِ چهرهاشجانِ با تعجب ابروهایش را بالااینطور انداخت: «فنگ فنگ؟ چی شده؟»
«اربابِ جوان... میخواستم صبر کنم تا خودتون بهمون بگید، امادرست دیگه نمیتونم جلوی کنجکاویم رو بگیرم، و امیدوار بودم بتونیدآورده به چندتا از سؤالهام جواب بدید... البته، میتونید جواب ندید.»
یوان پرسید: «چه سؤالهایی؟»
فنگ یوشیانگ نگرانیاش را به زبان آورد: «خب... وقتهایی هست که حسابتدا میکنم یه آدمِ کاملاً متفاوت میشید. اولش فکر میکردم خیالاتی شدم، اما بعدطبقهٔ از دیدنِ اتفاقاتِ امروز، به نظرم میرسه که یه شخصیتِ دوم درونتون دارید...»
«اوه...» یوان فوراًآدمِ فهمید فنگ یوشیانگ دربارهٔاهمیتی چه چیزی صحبت میکند.
راستش بهکلی فراموش کرده بود که فنگ یوشیانگ وافتاد لان یینگیینگ تمامِ این مدت همراهش بودهاند؛ پس وقتیمسیر به والاگوهرِ ایزدی تبدیل شده بود، همهچیز را دیده بودند.
یوان تندتند دنبالِ بهانهای گشت،کاری اما وقتی چیزی به ذهنشروز نرسید، تصمیم گرفت حقیقت را بگوید.
یوان برای اولین بار حقیقت را برایشان فاشنداشت کرد: «شاید با این حرفم دیوونه به نظربیشتر برسم، اما انگار من تناسخِ والاگوهرِ ایزدی هستم...»
چشمهای فنگ یوشیانگ گرد شد ودیگران دقایقی ساکت ماند؛ انگار نمیتوانست کلمهٔ مناسبیشکارِ برای واکنش به ادعای یوان پیدا کند.
یوان با دیدنِ واکنشِسمتِ فنگ یوشیانگ، سریع گفت: «شـ-شوخیافتاد کردم! راستش، من در واقع—»
فنگ یوشیانگ ناگهان حرفشحاضر را قطع کرد: «مشکلیدستش نیست، اربابِ جوان. باورتون میکنم.»
و ادامه داد: «فقط غافلگیر شدم، همین. اگه یادتون رفته باشه، منابتدا یه ققنوسم و ما نمادِ جاودانگی و رستاخیز هستیم، که در واقع همونطبقهٔ تناسخه. اگه به تناسخ باور نداشته باشم، همون بهتر که دیگه ققنوس نباشم.»
«با این حال، باید اعتراف کنم که تا حالا خودم تناسخ رو ندیدمشکارِ یا تجربهاش نکردم... میشه بگید چرا باور دارید که تناسخِ والاگوهرِ ایزدی هستید،چهارمِ اربابِ جوان؟ شاید دقیقاً شبیهِ اون باشید، اما این مدرکِ خیلی محکمی نیست...»
یوان سر تکانپایانِ داد و گفت: «بشین.بزرگ ممکنه داستانِ طولانیای بشه.»
فنگ یوشیانگ کهحالِ کنارش نشست، یوان ماجراکردن را برایش تعریف کرد.
«همهچیز از یه خوابِ عجیب شروعدیگران شد، که توش کسی رو دیدم کهشکارِ دقیقاً شبیهِ خودم بود، اما خیلی مسنتر...»