چپتر 342: مبارزه با سرورِ اهریمن
0یوان به آنها گفت: «وقتی کسی دوروبرم نیستاشتباهِ بهتر میجنگم، چون میتونم بدونِ نگرانی از اینکه بهتلاش شما هم ضربه بزنم، با تمامِ توان حمله کنم.»
پدربزرگ لان پیش از اینکه به کالبدِ انسانیاش برگردد، به اوروحی گفت: «مـ-میفهمم... اگه فکر میکنی میتونی تنهایی شکستش بدی، ما سرِ راهتسالارِ قرار نمیگیریم. اما اگه حس کنم توی خطری، بیدرنگ به کمکت میآم.»
سرورِ اهریمن در حالی که هالهاش همچنان اوج میگرفت، خندید: «میخوای تنهایی با منچرا بجنگی؟ هاهاها! فقط چون تزکیهت کمی پیشرفت کرده مغرور نشو! تو هنوز فقط یهناگهان استادِ بزرگِ روحی، در حالی که من سرورِ روحم! هنوز فاصلهٔ عظیمی بینِ ماست!»
یوان دیگر درنگ نکرد و بهبجنگی سوی سرورِ اهریمن یورش برد وکرده با «سالارِ ملکوت» ضربهای به او زد.
تلنگ!
سرورِ اهریمن با دو تا ازمغرور شمشیرهایش جلوی ضربهٔ یوان را گرفتروحم و با شمشیرِ سومش پاتک زد.
سپس یوان فنِ حرکتیاش را به کار بست تا دورِ سرورِ اهریمنمنتظر به رقص درآید. با وجود اینکه سرورِ اهریمن یک عالمِ کامل ازتلاش یوان بالاتر بود، حرکاتش همچنان زیرِ فشارِ «قلمروی آسمانی» کند شده بود.
سرورِ اهریمن گفت: «چه فنِ حرکتیِ روی اعصابی!» او که محدود شدهکرده بود، جرئت نمیکرد حرکاتش را هدر بدهد و منتظر ماند تا یوان حملهدرنگ کند، چرا که یک اشتباهِ کوچک ممکن بود به قیمتِ جانش تمام شود.
[ضربهٔ شمشیرِ خونین!]
یوان پس از یک دقیقه تلاشمغرور برای گیج کردنِ سرورِ اهریمن باروحم فنِ حرکتیاش، ناگهان به او حمله کرد.
با این حال، هرچند سرورِ اهریمن نمیتوانست با تمامِنمیکرد سرعتش حرکت کند، اما واکنشهایش در اوجِ آمادگی بود وجانش با وجودِ کندیِ حرکاتش، توانست ضربهٔ یوان را دفع کند.
آن دو دقایقِ طولانی به نبردِبجنگی پایاپای ادامه دادند؛ یوان حمله میکردکرده و سرورِ اهریمن در دفاع بود.
سرورِ اهریمن که منتظر بود انرژی روحیِ یوان تهکوچک بکشد، در دل نالید: کوفتی! تا کی میتونه این قلمرویگیج محدودکننده رو فعال نگه داره؟! آخه چقدر انرژی روحی داره؟!
هرچه باشد، حفظِ چنین فشارِ قدرتمندی کهنشو میتوانست حتی حرکاتِ یک سرورِ روح راعظیمی محدود کند، به مقدارِ عظیمی چی نیاز داشت.
با این حال، دقایقِ طولانیروی گذشت و هیچ نشانهای از تهکشیدنِبدهد انرژی روحیِ یوان به چشم نمیخورد.
نیم ساعت بعد، سرورِخندید اهریمن غرید: «نگو کهفقط تو هم انرژیِ نامحدود داری؟!»
سرورِ اهریمن تصمیم گرفت خطر کندماند و به آسمان پرواز کرد؛ جاییجانش که «قلمروی آسمانی» به او نمیرسید.
یوان با چشمانی ریزشده به سرورِ اهریمن در آسمان خیره شد.روحی هرچند خودش هم میتوانست پرواز کند، اما آنقدر به مهارتِ پروازشبرد اطمینان نداشت که در آسمان با کسی مثلِ سرورِ اهریمن بجنگد.
«نیزههای خون!»
ناگهان سرورِ اهریمن با خونِ خودشبجنگی چندین نیزه احضار کرد و آنهاکرده را به سوی یوان پرتاب کرد.
یوان بیدرنگ فنِ حرکتیاش را به کار بستاشتباهِ تا جاخالی بدهد، اما سرورِ اهریمن به احضارِدقیقه نیزهها ادامه داد و آنها را بر سرش باراند.
سرورِ اهریمن در حالی که از آسمان به پرتابِاستادِ نیزهها ادامه میداد، خندید: «فکر میکنی فقط تو انرژی روحیِنکرد تمامنشدنی داری؟! من میتونم کلِ روز این کار رو بکنم!»
صدها نیزه که گذشت،حرکتیِ یوان هم از زمین جدانمیکرد شد و به هوا رفت.
سرورِ اهریمن در حالی که شمشیرهایش راهاهاها احضار میکرد و بهسوی او میرفت، گفت:نشو «پس بالاخره تصمیم گرفتی با من بجنگی!»
تلنگ!
آن دو در هواپیشرفت با هم درگیر شدند واستادِ ابرهای اطرافشان را پس زدند.
سرورِ اهریمنکند ناگهان پوزخند زد:روی «گول خوردی، انسان!»
ثانیهای بعد، دو بازوی دیگر پشتِبجنگی سرورِ اهریمن ظاهر شد، آمادهٔ اینکهکرده هر لحظه به یوان ضربه بزند.
«ببینیم فنِنمیکرد حرکتیات در هوامنتظر هم کار میکند!»
با این حال، یوانپیشرفت در برابرِ این غافلگیریِهنوز سرورِ اهریمن، همچنان آرام ماند.
درست وقتی سرورِ اهریمن بازوهایش را تکانمحدود داد، چشمانِ یوان طلایی شد و سرورِچرا اهریمن را برای کسری از ثانیه خشک کرد.
در همین کسری از ثانیه، یوان با پرتگاهِفقط پرستارهٔ نامرئی سوراخی در صورتِ سرورِ اهریمن ایجاداستادِ کرد و او را برای دومین بار غافلگیر کرد.
و با سومین ضربهاش—
«ضربهٔ مُهرِ اهریمن!»
یوان از این فرصت بهرهروی برد و سالارِ ملکوت راهدر در سینهٔ اهریمن فرو کرد.
«موفق شد!»
خاندانِ لان که از دور تماشاماند میکردند، با دیدنِ ضربهٔ موفقیتآمیزِ یوان بهتمام سرورِ اهریمن، از هیجان به لرزه افتادند.
سرورِ اهریمن وقتی فهمید یوانکرده توانسته زخمیاش کند، از خشمبزرگِ فریاد کشید: «آآآآآه! لعنت به تو!»
در حالتِ عادی، حتی اگر تمامِ بدنش لِه میشد و بهبدهد خمیرِ گوشت درمیآمد واکنشی نشان نمیداد، اما یک ضربه از کسیخونین که فنِ مُهرِ اهریمن دارد، هرچند جزئی، با مرگ برابر است!
چه بسا حتی زخمی بهمیخوای کوچکیِ بریدگی با کاغذ همکمی سرنوشتِ یک اهریمن را مُهر کند!
به همین دلیل بود که اهریمنها اینقدرچرا از خاندانِ مُهرِ اهریمن میترسیدند. حتی اگر فقطخونین تنشان به شمشیرهای آنها میخورد، کارشان تمام بود.
پس از این ضربهٔ موفق، یوان بیدرنگ شمشیرشهنوز را بیرون کشید و از سرورِ اهریمن فاصلهماست گرفت و محضِ احتیاط بهسوی خاندانِ لان دوید.
«کوفتی! کوفتی! کوفتی!»
سرورِ اهریمن حتی به دنبالِ یوان نرفت و در عوضکمی با دستِ خالی شروع به کندنِ سوراخی در شکمِ خودشفاصلهٔ کرد تا جای زخمِ یوان را بِکَند و دور بیندازد.
اما دریغ، سرورِ اهریمن خیلی زودماند فهمید که تلاشهایش بیهوده است، زیرا اثرِتمام سنگشدگی رفتهرفته در سراسرِ بدنش پخش میشد.
سرورِ اهریمن همچون دیوانهای مجنون فریاد کشید: «نه! نه! نه! نمیتواندروحی اینجا تمام شود! نمیتواند! من هنوز باید از این دنیای نفرینشدهبرد بروم و بر دنیای بیرون فرمانروایی کنم! من نباید اینجا بمیرم!»
چه کسی فکرش را میکرد که سرورِ اهریمن پس ازهدر صدها هزار سال تقلا، به دستِ انسانی از پا دربیایدتمام که منطقاً حتی صلاحیتِ رویارویی با او را هم نداشت.
از بختِ بدِ سرورِ اهریمن، یوان کسی بود کهتزکیهت حتی در دنیای تزکیه که هر چیزی در آنروحی ممکن است، از تمامِ منطقها و عقلِ سلیم فراتر میرفت.
سرورِ اهریمن ناگهان با چشمانی کاملاً سرخ واشتباهِ چهرهای مصمم بهسوی آنها رفت و غرید: «اگردقیقه بمیرم... دستکم یکی از شما را با خودم میبرم!!!»
پدربزرگ لان با دیدنِ این صحنه دادنشو زد: «لعنت! میخواد خودش رو منفجر کنه! اگهبینِ توی موجش گیر بیفتیم، به خطرِ بزرگی میافتیم!»
یوان با تعجبشده پرسید: «چی؟! مگهاعصابی میتونه همچین کاری کنه؟!»